من امشب از غزل از مثنوی از گریه سرشارم / سرم را میگذارم بی تو روی شانه ی تارم
پری های خیالم ناگهان در رقص می آیند / که تو شرقی ترین آئینه می آیی به دیدارم
سرت را میگذاری روی زیر اندازی از چشمم / نگاهم میکنی چشمی که عمری کردی انکارم
دل من گر چه چشم زخمی اسفندیار اما / چگونه میتوانم از نگاهت دست بر دارم
تو رفتی و منم ماندم با شعر و سه تار اما / به دندان پشت دستم مینویسم دوستت دارم
****************************
كاش هرگزدرمحبت شك نبود ؛ تك سوارمهرباني تك نبود ؛ كاش برلوحي كه برجان دل است ؛ واژه تلخ خيانت حك نبود
**********************************
از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است.
از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد.
از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت…
گفت : سقوط سلسله ي قلب جوان.
از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است .
از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است .
از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد.
از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پایان ندارد
********************************
عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن باهم نیست
عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود
و او هیچوقت نفهمد که چرا خیس نشد
.
.
.
به امید عشق های واقعی
*******************************
هرجای دنیا که باشی و هر کاری که داری میکنی
اینو بدون که یک قلب هست که همیشه واسه تو میتپه
اونم قلب خودته…
*****************************
شبي دل بود و دلدار خردمند دل از ديدارِ دلبر شاد و خرسند که با بانگ « بَنان » و نام ايـران دو چشمم شد زشور عشق، گريان چو دلبر شور و اشک شوق را ديد به شيريني، زمن مستانه پرسيد بگو جانا که مفهوم « وطـن » چيست؟ که بي مهرش، دلي گر هست، دل نيست به زير « پـرچـم ايـران » نشستيم و در را جز به روي « عشق » بستيم به يُـمـن عـشـق، دُر نـاب سُـفـتيم و در وصف « وطـن » اين گونه گفتيم : وطـن، يعني درختي ريشه در خاک اصـيل و سـالم و پـر بـهره و پـاک وطـن، خـاکـي سـراسـر افـتـخار است که از «جمشيد» و از «کِي» يادگار است وطـن، يعني نـژاد آريـايـي نـجـابت، مـهـرورزي، بـاصفايي وطـن، يعني سرودِ رقص و آتش به استقبال« نـوروزِ » فـره وش






پاسخ با نقل قول
Bookmarks