در دور دست ها می زیست و فکر می کرد که از یاد برده شده است ...
در ذهن خود از تنهایی شعر می سرود و با قطره ای اشک آنها را دوباره خط میزد ...
پرگار روزگار دور او را دایره میزد و او از همه تنها نگاهی به واقعیت انتظار داشت ...
خاک بود و تنها گلی در آغوشش انتظار داشت اما ... او بود و او یش نبود ...






پاسخ با نقل قول

Bookmarks