ای رفته از برم به دیاران دوردست !
با هر نگین اشک ، به چشم تر منی
هر جا که عشق هست و صفا هست و بوسه هست
در خاطر منی.
هر شامگه که جامه ی نیلین آسمان
پولک نشان ز نقش هزاران ستاره است
هر شب که مه چو دانه الماس بی رقیب
بر گوش شب به جلوه ، چنان گوشواره است
آن بوسه ها و زمزمه های شبانه را
یاد آور منی
در خاطر منی .
در موسم بهار
کز مهر بامداد
تکدختر نسیم
مشاطه وار ، موی مرا شانه می کند
آندم که شاخ پر گل باغی بدست باد
خم می شود که بوسه زند بر لبان من
وانگاه ، نرم نرم
گلهای خویش را بسرم دانه می کند
آن لحظه ، ای رمیده ز من ، در بر منی
در خاطر منی .
اردیبهشت ماه
یعنی زمان دلبری دختر بهار
کز تکچراغ لاله ، چراغانی است باغ
وز غنچه های سرخ
تک تک میان سبزه ، فروزان بود چراغ
وانگه که عاشقانه بپیچد به دلبری
بر شاخ نسترن
نیلوفری سپید
آید مرا بیاد که : نیلوفر منی
در خاطر منی .
هر جا که بزم هست و زنم جام را بجام
در گوش من صدای تو گوید که : نوش ، نوش
اشکم دود به چهره و لب مینهم بجام
شاید روم ز هوش
باور نمیکنی که بگویم حکایتی :
آن لحظه ای که جام بلورین بلب نهم
در ساغر منی
در خاطر منی .
با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز
پنداشتی که نور تو خاموش می شود ؟
پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد؟
و آن عشق پایدار ، فراموش می شود ؟
نه ، ای امید من !
دیوانه ی تو ام
افسونگر منی
هر جا ، به هر زمان
در خاطر منی ...






پاسخ با نقل قول
Bookmarks