خدایا!
ذهنم پریشان است
قلبم بی قرار است
افکارم شوریده اند
و در مانده ام.
پس رشته زندگی ام را
به دست های امن تو
می سپارم
ان گاه طوفان می خوابد
و ارامش تو حکم فرما می شود...
Printable View
خدایا!
ذهنم پریشان است
قلبم بی قرار است
افکارم شوریده اند
و در مانده ام.
پس رشته زندگی ام را
به دست های امن تو
می سپارم
ان گاه طوفان می خوابد
و ارامش تو حکم فرما می شود...
پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانهای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصهها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایههای برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او
هرستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان
رعد و برق شب، طنین خندهاش
سیل و طوفان، نعرهی توفندهاش
دکمهی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ و خنجر او، ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
ازخدا، در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بیرحم بود و خشمگین
خانهاش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هرچه میپرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود میگفتند این کار خداست
پرسوجو از کار او کاری خطاست
هرچه میپرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت میکند
تا شدی نزدیک دورت میکند
کج گشودی دست، سنگت میکند
کج نهادی پای، لنگت میکند
تا خطا کردی، عذابت میکند
در میان آتش آبت میکند...
با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود
خواب میدیدم که غرق آتشم
در دهان شعلههای سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو میشد نعرههایم، بیصدا
در طنین خندهی خشم خدا...
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه میکردم، همه از ترس بود
مثل بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خندهایی بیحوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه، در یک روستا
خانهای دیدیم، خوب آشنا
زود پرسیدم: پدر این جا کجاست؟
گفت: این جا خانهی خوب خداست!
گفت: این جا میشود یک لحظه ماند
گوشهای خلوت، نماز ساده خواند
با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفت و گویی تازه کرد
گفتمش: پس آن خدای خشمگین
خانهاش این جاست؟ این جا، در زمین؟
گفت: آری خانهی او بیریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بیکینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانیهای اوست
حالتی از مهربانیهای اوست
قهر او از آشتی شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست، معنی میدهد
قهر ما با دوست، معنی میدهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشنا است
دوستی، از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدا را پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
میتوانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بیریا
میتوان با این خدا پرواز کرد
سفرهی دل را برایش باز کرد
میتوان دربارهی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
میتوان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
میتوان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
میتوان مثل علفها حرف زد
با زبان بیالفبا حرف زد
میتوان دربارهی هر چیز گفت
میتوان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
وقتی بچه بودم فکر می کردم خدا گوشه آسمونه همیشه وقتی می خواستم باهاش حرف بزنم با گوشه آسمون حرف می زدم و آنقدر خدا رو نزدیک حس می کردم که آروم باهاش حرف می زدم ...یه مدت بود که همه جارو دنبالش می گشتم و آخر سر هم که پیداش نمی کردم بلند باهاش حرف می زدم تا صدامو بشنوه....فکر می کردم ازم فاصله گرفته...
ولی الان فهمیدم که خودم ازش فاصله گرفته بودم...
اون هنوز گوشه آسمونه .....سرجای خودشه...داره نگامون می کنه....حتی می تونیم براش دست تکون بدیم...
ای کاش خدا با همه بینایی و تدبیر
یاریگر این قلب ستمدیده ی من بود
پرواز نمی خواهم از این محبس تاریک
گر با خبر از این دل شوریده ی من بود !
...
اینجا همه کورند! کسی نیست ببیند
رنجوری و ماتمزدگی های شبم را
می سوزم از این آتش افتاده به جانم
ویران شدن روز و شب و چشم ترم را !
...
ای کاش خدا در بدن بنده ی خکی
از روح خودش بار دگر باز دمد آه !
ای کاش که این بنده ی بیچاره ی مفلوک
حیرت زده و گیج نمی گشت در این راه !
...
ای کاش به جای دل من در بدن من
یک شاخه ی گل بود که از خار جدا بود
می چیدمش از دست حسودان زمانه
فریاد زِمن ، گوش ندادن ز شما بود !
...
من چنگ زدم روز گذشته به کتابی
دستان خدا در سبد میوه ی ما بود
خوشبختی ما پرده ی بازیچه ی تقدیر
افکار من اما ز همه خلق رها بود !
...
اندازه ی پیوستگی ماه و ستاره
انبوه خرافات که در ذهن عوام است
گفتند: که دیوانه شده این زن غمگین
انگار که کار من و دل هر دو تمام است !
...
جاری همه جا خوردن و خوابیدن و شهوت
می گریم از این پوچی پندار و حماقت
بیچاره ی شیطان که مقصر شد و زان پس
افسانه ی اغفال بشر ، آدم و حوّا و شماتت !
...
آلودگی و بوی تعفن همه جا هست
آن روز که باران به سر و صورت من ریخت
آرامش من گشت کلاغی که شبانگاه
بر شاخه ی خشکیده ی دستان تو آویخت !
...
با این همه شوریدگی و حال پریشان
آشفته تر از خطّه ی خاموش خیالم
دریای دلم در صدف کوچک تقدیر
گنجانده نخواهد شد و من رو به زوالم !
...
امسال که تنهایی من چون گل لاله
بر دامن و پیراهن و این پرده ی من هست
انگار خدا با همه بینایی و تدبیر
یاریگر این قلب ستمدیده ی من هست !
گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نیفتیم.
روزي روزگاري، اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان!!!!!
ر رویاهایم دیدم كه با خدا گفتگو می كنم .
خدا پرسید پس تو میخواهی با من گفتگو كنی؟ من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید. خدا خندید و گفت وقت من بی نهایت است. در ذهنت چیست كه می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكی شان. اینكه آنها از كودكی شان خسته می شوند و عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می كنند كه كودك باشند... اینكه آنها سلامتی شان را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی شان را بدست آورند. اینكه با اضطراب به آینده نگاه می كنند و حال را فراموش می كنند و بنابراین نه در حال زندگی می كنند نه در آینده. اینكه آنها به گونه ای زندگی میكنند كه گویی هرگز نمی میرند و به گونهای می میرند كه گویی هرگز زندگی نكردهاند...
خدايا! جز قدرت تو قدرتی نيست تا اين چرخ سنگين را بگرداندو جز مشيت تو حکمران ديگری بر کائنات حکومت نکند. آنچه را که تو داده ای،داريم و از آن چه روزی ما کرده ای،بهره می بريم.
پروردگارا! هم اکنون روز تازه ای را آغاز می کنيم وتمتع ديگری را از تمتعات حيات در می يابيم.
پروردگارا!امروز ما نيز همچون روزهای ديگر،به شب خواهد رسيد وما را شب هنگام بدرود خواهد گفت.ما نيکو بدانيم که اگر اين روز روشن را در اطاعت واخلاص به شام رسانيم:خورشيد شامگاهی به هنگام بدرود،ما را درود خواهد گفت و با تهنيت وداعمان خواهد کردو مسلم است که اگر روز ما در معاصی مناهی به سر آيد،کيفر ما نفرين وناسزا خواهد بود.
پروردگارا! آن چنان کن که در روشنايی خورشيد، جان ما هر لحظه بر روشنايی بيفزايد و نعمت عبادت و اطاعت، بهره ما باشدو از گناهان کوچک وبزرگدر پناه عفاف و عصمت بر کنار بمانيم. آن چنان کن که روز ما ، به حسنات اعمال ما زينت يابد،از نيکوکاری آغاز شود و به سپاس گذاری پايان يابد.
هرگز نخواستم که تورو با کسی قسمت کنم
یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت کنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت کنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت کنم!
خدایا من مومنم
به آنکه هر که دلش هوایی تو شود ،
تو هوایش را داری!