خدایا ، وحشت تنهاییم کشت...
کسی با قصه ی من آشنا نیست...
در ین عالم ندارم همزبانی...
به صد اندوه می نالم – روا نیست ...
برای مشاهده این لینک/عکس می بایست عضو شوید ! برای عضویت اینجا کلیک کنید
خدایا ، وحشت تنهاییم کشت...
کسی با قصه ی من آشنا نیست...
در ین عالم ندارم همزبانی...
به صد اندوه می نالم – روا نیست ...
برای مشاهده این لینک/عکس می بایست عضو شوید ! برای عضویت اینجا کلیک کنید
ashkan.h (25-09-10)
|
|
دلواپسي بس است بيا تا ببينمت
از دور هم اگر شده حتي ببينمت
هر بار با«شنيدن» تو تشنهتر شدم
اين بار ديگر آمدهام تا «ببينمت»
ترديد نيست، فال چرا؟ استخاره چيست؟
بايد بدون شايد و آيا ببينمت
امروز سخت تشنه ديدار هستم آي!
صبرم نمانده است كه فردا ببينمت
از راه دور آمدهام با خيال تو
كاري بكن كه يا بروم يا ببينمت
هر چند باز آمده بودم اميدوار
تا چون همان گذشتة زيبا ببينمت،
از كوچه ميگذشت دلم با شتاب تا
با ديگران دوباره مبادا ببينمت
برای مشاهده این لینک/عکس می بایست عضو شوید ! برای عضویت اینجا کلیک کنید
ياد دارم يك غروب سرد سرد ...
ميگذشت از توي كوچه دوره گرد
دوره گردم ، كهنه قالي ميخرم
دست دوم جنس عالي ميخرم
گرنداري كوزه خالي ميخرم ...
كاسه و ظرف سفالي ميخرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهي زد وبغضش شكست
اول سال است و نان در خانه نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟!
بوي نان تازه هوش از ما ربود ...
اتفاقا مادرم هم روزه بود ........
چهره اش ديدم كه لك برداشته
دست خوش رنگش ترك برداشته
سوختم ديدم كه بابا پير بود...
بدتر از اين خواهرم دلگير بود
مشكل ما درد نان تنها نبود
حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!!
باز آواز درشت دوره گرد ...
پرده انديشه ام را پاره كرد
دوره گردم ، كهنه قالي ميخرم
دست دوم جنس عالي ميخرم
خواهرم بي روسري بيرون دويد
گفت: آقا سفره خالي ميخريد!!!
برای مشاهده این لینک/عکس می بایست عضو شوید ! برای عضویت اینجا کلیک کنید
بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ.
مي خواهم:
بدون اسارت دوستت بدارم
با آزادي در كنارت باشم
بدون اصرار تو را بخواهم
با احساس گناه ترك ات نكنم
با سرزنش از تو انتقاد نكنم
و با تحقير به تو كمك نكنم
و اگر تو نيز با من چنين باشي،
يكديگر را غني خواهيم كرد
شعري از ويرجينيا ستير
مي لرزي تو! ، منم مي لرزم .
تو از سوزش سرما مي لرزي
و من از ديدن لرزش تو.
مگه اين لرزش ما گرم كند ما را
بهم نزديك كند ما را
تا بدانيم من و تو ،
كه ما هموطنيم .
|
|
بسکه ديوار دلم کوتاه است هرکه از کوچه تنهايي من ميگذرد به هواي هوسي هم که شده سرکي مي کشد و ميگذرد.
مراقب گرماي دلت باش تا کاري که زمستان با زمين کرد زندگي با دلت نکند.
آنشب سحر كه شد
من بي
سحر شدم
بعد از نماز صبح
يكهو دلم گرفت
قلبم شماره زد
تشويش و اظطراب بر جان من زدند
چون باز آمدم
شايد ببينمت
اي واي ناگهان
در كوچه شما ديوارها سياه
ديدم نوشته اند
مرگ تو را به در
نمي شود كه دلت بازمهربان بشود؟
نمي شود كه دوباره دلم جوان بشود؟
چقدر آه دلـم رو بـه آسـمـان بـرود
چقدر خنده تو سهم ديگـران بشـود
ترا به خون جگرپروريد ه ام گل من
هميشه خارچرا سهم بـاغـبان بشود
بگو كه صفحه تقدير را ورق نـزنـند
نگوكه هرچه خدا خواست آن بـشود
چه ميشود كه تو ازنيمه راه برگردي
و آنچه ناشدني بود، نـاگهان بـشـود
1 کاربر در حال مشاهده این موضوع. (0 عضو و 1 میهمان)
Bookmarks