ستاره کور
نا توان گذشته ام زکوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
چون کلاغ خسته ای در این غروب
می برم به آشیان خود پناه
در گریز از این زما بی گذشت
در فغان ،از این ملال بی زوال،
رانده از بهشت عشق وآرزو،
مانده ام همه غم وهمه خیال.
سر نهاده چون اسیر خسته جان،
در کمند روزگار بد سرشت.
رو نهفته چون ستارگان کور،
در غبار کهکشان سر نوشت.
میروم زدیده ها نهان شوم.
میروم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو میکشد
یا تو را دوباره مهربان کنم.
این زمان نشسته بی تو با خدا
ان که با تو بود و با خدا نبود.
میکند هوای گریه های تلخ،
ان که خنده از لبش جدا نبود.
بی تو من کجا روم؟ کجا روم؟
هستی من از تو مانده یادگار،
من به پای خود به دامت آمدم،
من مگر زدست خود کنم فرار!
تا لبم دگر نفس نمیرسد،
ناله ام به گوش کس نمیرسد،
می رسی به کام دل که بشنوی:
ناله ای ازین قفس نمیرسد...!






پاسخ با نقل قول

Bookmarks