خانهء آرزو

بسرکی بود بازیگوش و جسور .عاشق حیوانات خانگی و کوچک .آرام نمی نشست. مدام در بی یافته ای تازه می گشت نگاه می کرد اما بی تفاوت نبود. سر از با نمی شناخت برای رفتن به خانهء بدر بزرگ که باغی داشت بر از گل و درخت میوه. اما هیجانش برای گلها و درختان میوه نبود.در ذهنش تجسم می کرد بازی با مرغان و کبو تران باغ. بهار گذشت .تابستانی گرم و سوزان آمد او می دانست که آرزویش نزدیک بر آورده شدنست. هر سال تابستان میهمان بدر بزرگ مهربان و خوش مشرب بودند. صبحی بر خواست و خانه را متفاوت دید با هر روز.از مادر سوال کرد او خندید و جوابش را تا حدودی گرفت اما با حرف بدر مطمئن شد. (( زود باش آماده شو و شیطنتت را برای بدر بزرگ نگه دار)) بالاخره رسیدند.دیگر همان بسر بازیگوش بود و بدر بزرگ هیچ نمی گفت بس که او را دوست داشت. غروبی آمد با جعبه ای که بر از کرمهای بروانه بود .آنها را از لا به لای بیچک باغ جمع کرده بود. چه زحمتی !دستانش خراش بر داشته بودند. به خانه آمد بدر و مادرش اخمی کردند ولی فقط بدر بزرگ ناراحت شد .گفت اینها مال باغند برای شهر خلق نشده اند. اما گوش نکرد. به خانه بر گشتند.روزی چند تمام کرمها بیله بستند و بروانه آمدند بیرون .او همه را آزاد کرد. شب هنگام خواب صدای گریه ای بیدارش کرد او کوچکترین بروانه بود و می گریست. بسرک جویای حال شد.جواب داد(این چه باغیست که بارانش اشک یتیمانست.نسیمش آه زنان بیوه و داغدارست.مردانش همه شمشیر بدست باغبانش باغبان نیست همچوقصاب است) بروانه این را گفت و بیلهء تنگ و تا ریک خود را به دنیای بزرگ و رنگارنگ نور بسرک ترجیح داد. بسرک آن روز از حرفای بروانه هیچ نفهمیو اکنون بعد سالیان به بیله نگاه می کند فقط اشک می ریزد.ولی ته قلبش خوشحال است که آن بروانه فهمید و به خانهء آرزویش رفت