چهار تن دوست در گوشه یی نشسته بودند و هر یک ازایشان از آرزوهای خود دممیزد.ناگهان یکی از آن میانگفت: اگر قرار شود امشب هر فرد بشری هر چه میخواستبدان نائل آید هر یک از شما چه خواهید خواست؟اولی گفت: پول نقد به قدرستارگان آسماندومی گفت:بشکه یی از شراب که هیچ گاه تمام نشودسومیگفت:حرمسرایی مانند حرمسرای هارون الرشیدچهارمی ساکت بود وقتی از او پرسیدند توچه آرزوییداری؟جواب داد:آرزو دارم که به جوار رحمت ایزدی بپیوندیدو منوارث مصیبت زده هر سه نفرتان باشم






پاسخ با نقل قول
Bookmarks