زرتشتیان در دوران صفویه، افشاریه و زندیه
شاه--عباس، مشهورترین پادشاه صفوی، به سال ۱۵۸۷ میلادی به تحت نشست و تا سال ۱۶۲۸ م حکومت کرد. در دوران او سفیران، بازرگانان و حتى مبلغان دینى اروپائى به اصفهان آمدند که برخى از آنان به جامعهٔ زرتشتى آن نواحى علاقه--مند شدند و در مورد آنان چیزهایی نوشتند. زرتشتیان در این دوره هر چند در کنار دیگر ایرانیان زندگى می کردند اما در مورد موضوعات دینی خود، خاموش بودند و این خاموشی باعث میشد کمتر مورد آزار قرار گیرند. با این حال مى--گفتند در آن روزگار روحانیان یزد و کرمان، در ”روایت“هائى که براى برادران پارسى خود مى--نوشتند، همهٔ جزئیات احکام مربوط به انواع مراسم--ها و آئین--هاى باستانى را ذکر مى--کردند. درین دوران، زرتشتیان با آن همه درستی، صلح--جوئی، سخت--کوشى و تا حد امکان سر در لاک خود داشتن، هنوز هم مى--توانستند از ستم بگریزند.
مانع خاصى که زرتشتیان براى حفظ خویش ایجاد کرده بودند و غربى--ها براساس آن گزارش و قضاوت کرده اند، مسألهٔ زبان بود. آنان گویش--هاى محلى اختیار کرده بودند که براى گویش--وران فارسى رایج، که آنان آن--را به غلط «دری» یا «گبری» مى--نامیدند، قابل فهم نبود. عنوان توهین آمیز "گبری" یعنی «زبان کافران» نیز از سوی فاتحان عرب به اقلیت زرتشتی ایرانی اطلاق شد. ایرانیانی که با مقاومت در برابر فشارهای بیرونی با رد گریز به انیران و یا اسلام آوردن در پی تهاجم مسلمانان عرب به ایران در سده هفتم میلادی، همچنان به کیش و آیینهای دیرین خویش وفادار ماندند. گویشورانٍ این زبان از به کار بردن واژه "گبر" درباره زبانشان نفرت داشته و دارند. زرتشتیان این گویش محلى را (هر چند تقریباً هیچ وقت بدان نمى--نوشتند) میان خود به--کار مى--بردند.
شاه عباس بزرگ گروهی از زردشتیان را در اطراف اصفهان سکنی داد. پس از او، اوضاع زرتشتیان بدتر شد. در طی سالها مسلمین، زرتشتیان را از آموختن صنایع و حرفه های گوناگون بازداشتند و طبق اصول دینی خود با آنان آمیزش نکردند. برهمین اساس زردشتیان نمی توانستند شغلی بیش از کشاورزی ، دام داری و بافندگی داشته باشند. هنگامیکه اوضاع زرتشتیان بیش از پیش رو به وخامت می نهاد آنان اغلب به كارهایی متوسل میشدند كه مورد رغبت دیگر ایرانیان نبود. موبدان نیز گاهی مجبور بودند برای گذراندن زندگی به کشاورزی بپردازند. اما موبدان به روال سنت خود همچنان به آموختن دانش نیز می پرداختند و زبان پهلوی و عربی را می دانستند. شاهان صفوی برای مردان و زنانی که از زرتشتی بودن به کیش اسلام تغییر دین میدادند مبلغی را بعنوان هدیه در نظر گرفته بودند تا آنها را به تغییر دین ترغیب کنند و از تعداد آنها بکاهند تا بآرزوی دیرینه شیعی کردن ایران دست یابند.
شاه--عباس دوم نیز زرتشتیان اصفهان را که «گبرهاى اصفهان» نامیده می شدند به شهرک جدیدى منتقل کرد تا از دیگران دور و در انزوای بیشتری باشند. در این مکان جدید و در دورهٔ آخرین پادشاه صفوی، یعنى سلطان حسین آنان رنج بسیار دیدند؛ چراکه وى اندکى پس از به تخت نشستن، فرمان «تغییر دین» آنان را صادر کرد. این تغییر دین غالبا بر اساس گفتمان شمشیر و بصورت تاراجها و قتلهای شبانه صورت می گرفت و نوعی سرکوب دینی حکومتی بود. یک کشیش مسیحى شاهد اقدامات خشونت--آمیز براى اجرای این فرمان بوده است:
«پرستشگاه--هاى زردشتیان را ویران کردند، شمار بسیارى از گبرها را به تهدید با شمشیر، به پذیرش اسلام واداشتند و خون آنان که امتناع مى--کردند، رودخانه را رنگین ساخت.»
شمار اندکى گریختند و خانواده--هائى که هنوز در منطقهٔ یزد زندگى مى--کنند، از تبار همین گریختگان از تیغ صفویان هستند. در این مدت، هنوز فقط یک آتش بهرام پارسى وجود داشت که آن هم آتش سنجانا در نوسارى بود. این آتش در پرستشگاه جدیدى در روستاى اودوادا، در منطقه--اى ساحلى در نزدیکى جنوب سنجان قرار دادند که تا به امروز فروزان است.
در پایان دوره ی صفوی به سال ۱۷۱۹ م. افغانان به پایتخت صفویان یورش آوردند. آنان سیستان را درنوردیدند و بشکلی غیرمنتظره کرمان را ساقط کردند. کوى زرتشتیان کرمان که «گبر محله» نامیده می شد بنا به اعتقادات نوین ایرانیان، خارج از حصارهاى شهر بود. پس با رسیدن افغانان خشمگین، ساکنان آن از مرد و زن و کودک، تقریباً همگى از دم تیغ مهاجمان گذشتند. ازین عده تنها دستوران دستور و دیگر بزرگان زرتشتی که نزدیک آتش بهرام، در داخل شهر و زیر نظر اولیاى مسلمان شهر زندگى مى--کردند از کشتار جان سالم به در بردند. افغانان پس از رسیدن به اصفهان، سلسلهٔ صفویه را برانداختند. به فرمان محمود افغان، اهالی شهر اصفهان به این مراتب طبقه بندی شدند:--
1) افغانها 2) درگزینی ها (ایرانیان سنی) 3) ارامنه 4) ملتانیان (تجار هندی مقیم اصفهان) --5) زرتشتیان 6) یهودیان 7) ایرانیان شیعه.
افغانها نیز هفت سال بعد به--د--ست قجرها (قبیله--اى از ترکان شمال ایران) و بفرماندهی نادر که در سال ۱۷۳۶ م. خود را شاه خواند، بجای نخستین خود برگردانده شدند. وی در دورهٔ حکومتش بحکومت هند تجاوز کرد و این عمل وی لکه ی ننگی بر دامن صلح جویی ایرانیان بود. پس از چندی نادر بقتل رسید و با مرگ او قدرت به--دست یکى از سردارانش به--نام کریم--خان زند افتاد که از سال ۱۷۵۰ تا ۱۷۷۹ م. در پایتخت او، شیراز، حکومت کرد. كریمخان زند مردی مهربان بود و به اقلیتها سخت نمیگرفت. در دروان حکومت او ملاکاوس از ایران دیدن کرد. براى ملاقات با کاوس، در یزد انجمنى عمومى از زردشتیان تشکیل شد و وى هفتاد و هشت پرسش با آنان در میان نهاد. پاسخ این پرسش--ها «روایت ایتهوتر» را تشکیل مى--دهد. سلسله زند نیز چندان دوام نیاورد و به سال ۱۷۹۶ م. آخرین نمایندهٔ آن لطفعلی خان زند، در کرمان به--دست آقامحمدخان قاجار گرفتار شد. آغامحمد خان قاجار نیز هنگام فتح کرمان کشتار انتقام آمیز و وحشیانه ای را به بهانه ی پناه دادن لطفعلی خان از سوی کرمانیان براه انداخت و درین حمله بسیاری از مردم و از جمله گروهی از زرتشتیان را از دم تیغ گذراند. او محله ی زرتشتیان را که در بیرون از دیوار شهر کرمان بود، منهدم ساخت. آقامحمدخان در همان سال به تخت نشست و از آن زمان تا سال ۱۹۲۵ م. قاجارها در تهران، حکومت کردند. در بخش نخست دوره ی قجرها اقبال زرتشتیان ایرانى به پائین--ترین حد خویش رسید. تا اواخر قرن نوزدهم افزون بر همه ی محرومیت ها، جامعه ی زردشتی هرساله مقادیری نیز به عنوان جزیه می پرداخت و این پول اغلب با فشار و خشونت وصول می شد.






پاسخ با نقل قول
Bookmarks