اينترنت به طور خاص نويددهنده تأثيراتي بسيار گسترده بر شناخت است. آلن تورينگ، رياضيدان انگليسي، در مقالهاي كه در سال 1936 به چاپ رسيد ثابت كرد كه يك كامپيوتر ديجيتالي (ماشيني كه در آن زمان فقط موجوديت نظري داشت) را ميتوان به گونهاي برنامهريزي كرد كه كار هر ابزار پردازش اطلاعات ديگر را انجام دهد و اين چيزي است كه امروزه ميبينيم.
اينترنت به عنوان سيستمي با توان محاسباتي بيكران، در حال گنجاندن اكثر فناوريهاي ذهني ديگر ما در خود است. اينترنت در حال تبديل شدن به نقشه، ساعت، ماشين حساب، تلفن، راديو و تلويزيون ما است.
وقتي اينترنت رسانهاي را در خود جذب ميكند، آن رسانه در قالب تصوير اينترنت بازآفريني ميگردد. اينترنت هايپرلينكها، آگهيهاي چشمكزن و ساير بازيچههاي ديجيتالي را به محتواي آن رسانه تزريق ميكند، و آن محتوا را با محتواي تمام رسانههاي ديگري كه قبلاً جذب كرده، احاطه ميكند. براي نمونه، يك پيام ايميل جديد ممكن است ورود خود را هنگامي اعلام كند كه در حال مرور آخرين عناوين خبري در سايت يك روزنامه هستيم. نتيجه آن پريشان كردن حواس و تمركز ما است.
تأثير اينترنت در كنارههاي صفحه نمايشگر كامپيوتر هم پايان نمييابد. همچنان كه ذهن مردم با حالت ديوانهوار اينترنت هماهنگ ميشود، رسانههاي سنتي هم ناچارند با انتظارات تازه مخاطبان سازگاري يابند. متنهاي متحرك و آگهيهاي pop-up به برنامههاي تلويزيوني اضافه ميشوند و مجلهها و روزنامهها، مقالات خود را كوتاه ميكنند، خلاصههاي حاشيهاي را در متن ميگنجانند و صفحههاي خود را با انبوهي از خبرهاي كوتاه پر ميكنند كه مرور كردنشان آسان باشد.
هنگامي كه در ماه مارس امسال، نيويورك تايمز تصميم گرفت صفحههاي دوم و سوم هر شماره خود را به خلاصههاي مقالات اختصاص دهد، تام بادكين، سرپرست طراحي اين نشريه در توضيح گفت كه اين «ميانبُرها» «حس» سريعي از خبرهاي روز را در اختيار خوانندگاني كه عجله دارند، قرار ميدهد و آنها را از شيوه «ناكاراتر» ورق زدن صفحهها و خواندن مقالات نجات ميدهد. رسانههاي قديمي چاره چنداني جز بازي بر طبق قواعد رسانههاي تازه ندارند.
در گذشته هرگز يك سيستم ارتباطي، اينچنين نقشهاي متعدد در زندگي ما ايفا نكرده يا چنين تأثير گستردهاي بر انديشههاي ما كه اكنون اينترنت دارد نداشته است. با اين حال، در ميان تمام مطالبي كه درباره اينترنت نوشته شده، توجه اندكي به اين مسئله شده كه اينترنت چگونه ما را از نو برنامهريزي ميكند. اصول اخلاقي ذهني اينترنت مبهم ماندهاست.
حولوحوش همان زماني كه نيچه شروع به استفاده از ماشين تحرير خود كرد، مرد جوان مشتاقي به نام فردريك وينسلُو تِيلور، يك كرونومتر را به كارخانه فولاد Midvale در فيلادلفيا برد و يك رشته آزمايشهاي تاريخي را آغاز كرد كه با هدف بهبود كارايي ماشينكاران كارخانه انجام ميگرفت. با موافقت صاحبان Midvale، وي گروهي كارگر استخدام كرد و آنها را بر ماشينهاي فلزكاري به كار گماشت و هر حركت آنها و نيز عملكرد ماشينها را ثبت و زمانسنجي كرد.
تيلور با خرد كردن هر كار به رشتهاي از گامهاي كوچك و گسسته و سپس آزمودن راههاي گوناگون انجام دادن هر يك از آنها، مجموعهاي از دستورالعملهاي دقيق (كه امروز ممكن است آنها را «الگوريتم» بخوانيم) ايجاد كرد كه تعيين ميكرد هر كارگر چگونه بايد كار كند.
كاركنان Midvale از اين برنامه سختگيرانه تازه گله كردند و ادعا ميكردند كه آنها را به موجوداتي تقريباً همپايه ماشينهاي خودكار تبديل كرده، اما بهرهوري كارخانه اوج گرفت.
بيش از صد سال پس از اختراع موتور بخار، انقلاب صنعتي عاقبت فلسفه و فيلسوف خود را پيدا كرد. هنرنمايي صنعتي سفت و سخت تيلور (كه خود دوست داشت آن را «سيستم» خود بخواند)، از سوي توليدكنندگان سراسر كشور و به تدريج در سراسر جهان به گرمي پذيرفته شد. مالكان كارخانهها با هدف بيشترين سرعت، كارايي و بازده، مطالعات زمان و حركت را براي سازمان دادن به كار خود و شكلدهي به كار كارگرانشان به كار گرفتند.
هدف، آن گونه كه تيلور در مقاله مشهور سال 1911 خود با عنوان «اصول مديريت علمي» تعيين كرد، آن بود كه براي هر كاري «بهترين روش» انجام دادنش تعيين و به كار گرفته شود و در نتيجه فرآيند «جانشيني تدريجي دانش به جاي قواعد سرانگشتي در تمام هنرهاي مكانيكي» به اجرا درآيد.
تيلور به پيروان خود اطمينان داد هنگامي كه سيستم او در تمام مراحل كارهاي دستي به كار گرفته شود، موجب رخ دادن يك بازسازي نه تنها در صنعت، كه براي اجتماع خواهد شد و آرمانشهري با بهرهوري كامل به وجود ميآورد. او اعلام كرد: «در گذشته انسان مقدم بودهاست. در آينده، سيستم بايد در جاي نخست باشد.»
سيستم تيلور هنوز تا حد زيادي با ما است؛ اين سيستم به عنوان آيين اخلاقي توليد صنعتي باقيمانده است و اكنون، به لطف قدرت فزاينده مهندسان كامپيوتر و كدنويسان نرمافزار كه اداره زندگي ذهني ما را در دست گرفتهاند، آيين تيلور آغاز به حكمراني بر قلمرو ذهن هم كرده است. اينترنت ماشيني است كه براي جمعآوري، فرستادن و كار كردن بهينه و خودكار با اطلاعات طراحي شده و سپاهيان برنامهنويس آن درصدد يافتن «بهترين روش» (الگوريتم بينقص) هستند كه هر نوع حركت فكري را در جريان آنچه كه با عنوان <فعاليت معرفتي> توصيف ميكنيم، انجام دهد.
قرارگاه اصلي گوگل، موسوم به گوگلپلكس در Mountain View كاليفرنيا، معبد والاي اينترنت و آيين جاري در حصار ديوارهاي آن تيلوريسم است. اريك اشميت، مديرعامل گوگل ميگويد، «گوگل شركتي است كه بر گرد علم سنجش بنا نهاده شده است و در تلاش است تا همه كارهايي را كه انجام ميدهد، قاعدهمند كند.»
به گفته نوشته هاروارد بيزنسريويو، گوگل با ترسيم كار خود بر اساس چندين ترابايت دادههاي رفتاري كه از طريق موتور جستوجوي خود و سايتهاي ديگر جمعآوري ميكند، روزانه هزاران آزمايش انجام ميدهد و نتايج را براي بهبود بخشيدن به الگوريتمهايي به كار ميبندد كه به نحوي فزاينده، چگونگي يافتن اطلاعات توسط مردم و استخراج معني از آن اطلاعات را كنترل ميكنند. آنچه كه تيلور درباره كارهاي دستي انجام داد، گوگل در حال انجام دادنش در زمينه كارهاي ذهني است.
اين شركت اعلام كرده كه مأموريت آن «سازماندهي اطلاعات جهان و دسترسيپذير و سودمند كردن آنها در سراسر دنيا» است. اين شركت در پي يافتن موتور جستوجوي بينقص است كه آن را به صورت موجودي تعريف كرده كه «دقيقاً ميفهمد منظور شما چيست و دقيقاً آنچه را كه ميخواهيد به شما بازميگرداند.»
از ديد گوگل، اطلاعات گونهاي كالا است، منبعي براي سوداگري كه ميتوان آن را با كارايي صنعتي استخراج و پردازش كرد. هر قدر بتوانيم به قطعههاي اطلاعاتي بيشتري دسترسي داشته باشيم و هر چه سريعتر بتوانيم مطلب عمده هر يك را استخراج كنيم، به عنوان انديشمند، بارآورتر خواهيم شد.
اما اين داستان به كجا ميانجامد؟ سرگي برين و لري پيج، مردان جوان بااستعدادي كه هنگام كار تحقيقاتي دكتراي خود در دانشگاه استنفورد، گوگل را بنا نهادند، خيلي وقتها از آرزوي خود براي تبديل كردن موتور جستوجوي خود به يك هوش مصنوعي صحبت ميكنند، ماشيني مانند HAL كه بتواند مستقيم به مغزهاي ما متصل شود.
پيج چند سال پيش در يك سخنراني گفت: «موتور جستوجوي نهايي چيزي به هوشمندي مردم يا هوشمندتر از آنها است.» و ادامه داد: «براي ما، كار كردن روي جستوجو، راهي براي كار كردن روي هوش مصنوعي است.» برين در مصاحبهاي با نيوزويك در سال 2004 گفت: «مطمئناً اگر تمام اطلاعات جهان را به گونهاي در اختيار داشتيد كه مستقيم به مغزتان يا به مغزي هوشمندتر از مغز شما مرتبط شده باشد، بهتر بود كه خودتان كنار بكشيد.» سال گذشته پيج به همايشي از دانشپيشگان گفت: «گوگل حقيقتاً در تلاش است هوش مصنوعي را بسازد و آن را در مقياسي بزرگ به اجرا درآورد.»
اين براي دو دوستدار رياضيات كه پول زيادي در دسترس دارند و لشگر كوچكي از متخصصان علوم كامپيوتر را به خدمت گرفتهاند، يك بلندپروازي طبيعي و حتي ستودني است. انگيزه پيشبرنده گوگل به عنوان يك تجارت اساساً دانشمحور، آن است كه فناوري را به گفته اريك اشميت براي حل كردن مسائلي كه قبلاً هرگز حل نشدهاند مورد استفاده قرار دهد و هوشمصنوعي دشوارترين مسئله در اين ميان است. پس چرا برين و پيج نخواهند كساني باشند كه آن را بشكافند؟
با اين حال، فرض ساده آنها مبني بر اينكه اگر مغزهاي ما با يك هوش مصنوعي تكميل يا حتي جايگزين شدند، «بهتر است كنار بكشيم» آزاردهنده است. اين پندار تلقينكننده باوري است كه هوشمندي را حاصل يك روند مكانيكي ميداند، حاصل دنبالهاي از گامهاي گسسته كه ميتوانند مجزا شده، اندازهگيري و بهينه شوند.
در دنياي گوگل، دنيايي كه وقتي آنلاين ميشويم وارد آن ميشويم، جاي كمي براي عدم وضوحي كه در تفكر عميق هست، وجود دارد. ابهام، سرآغازي بر بصيرت نيست، بلكه اشكالي است كه بايد تصحيح شود. مغز انسان تنها يك كامپيوتر منسوخ است، نيازمند پردازندهاي سريعتر و هاردديسكي بزرگتر.
اين گمان كه ذهنهاي ما بايد مانند ماشينهاي سريع پردازش داده كار كنند، تنها در ساز و كار اينترنت تعبيه نشده، بلكه مدل تجاري حاكم بر اينترنت نيز است. هرچه تندتر در اينترنت گشت بزنيم، هر قدر بر لينكهاي بيشتري كليك كنيم و صفحههاي بيشتري را ببينيم، گوگل و شركتهاي ديگر فرصت بيشتري براي گردآوري اطلاعات درباره ما و خوراندن آگهي به ما به دست ميآورند.
بيشتر مالكان اينترنت تجاري، منافعي مالي در گرو جمعآوري خرده دادههايي دارند كه هنگام پريدن از لينكي به لينك ديگر، پشتسر باقي ميگذاريم؛ هر قدر خردههاي بيشتر، بهتر. آخرين چيزي كه اين شركتها ميخواهند، پرورش مطالعه آرام يا انديشيدن آهسته و متمركز است. سود اقتصادي آنها در راندن ما به سوي پرسه حواس است.
شايد من تنها يك آدم بدبين هستم. درست همان مقدار كه تمايل به ستودن پيشرفتهاي فناورانه وجود دارد، تمايل معكوسي هم به چشم داشتن بدترين چيزها از هر ابزار يا ماشين جديد وجود دارد. در كتاب گفتوگوهاي (Phaedrus) افلاطون، سقراط بر گسترش نوشتار افسوس ميخورد.
وي بيم آن داشت كه با روي آوردن مردم به عبارات مكتوب به عنوان جايگزيني براي معرفتي كه قبلاً در محمل سر خود منتقل ميكردند، آنها به قول يكي از شخصيتهاي گفتوگو «از به كار انداختن حافظه خود دست بردارند و فراموشكار شوند.» و چون آنها ميتوانستند «مقداري اطلاعات را بدون آموزش شايسته دريافت كنند.» پس «بسيار مطلع انگاشته ميشدند.»
در حالي كه در بيشتر موارد به كلي نادان بودند. آنها به جاي فرزانگي حقيقي با خودبيني فرزانگي انباشته ميشدند. سقراط در اشتباه نبود. فناوري جديد معمولاً اثري را كه او از آن ميهراسيد، به همراه داشت. اما ديد او محدود بود. وي نميتوانست راههاي پرشماري را پيشبيني كند كه از طريق آنها خواندن و نوشتن در خدمت گستردن اطلاعات، تراواندن انديشههاي تازه و بسط دادن دانش (اگر نه فرزانگي) بشر قرار ميگرفت.
ظهور صنعت چاپ گوتنبرگ در قرن پانزدهم ميلادي، دور ديگري از دندانقروچهها را ايجاد كرد. انسانگراي ايتاليايي، Hieronimo Squarciafico، نگران آن بود كه دسترسيپذيري آسان كتابها به تنبلي ذهني منجر شود؛ مردم را «كمتر كتابخوان» و ذهنهاي آنان را ضعيف كند.
برخي ديگر اظهار ميداشتند كه كتابها و برگههاي بزرگ چاپي ارزان، باعث تحليل رفتن اقتدار سنتي و معنوي شده، كار دانشوران و كاتبان را كمارزش خواهد كرد و باعث رواج يافتن فتنه و فسق ميشود. چنان كه Clay Shirky، استاد دانشگاه نيويورك متذكر ميشود، «بيشتر استدلالهايي كه بر ضد صنعت چاپ ارائه شد، درست و حتي آيندهنگرانه بودند.» اما باز هم افراد بدبين از تصور هزاران موهبتي كه نوشتار چاپي در اختيار ميگذارد، ناتوان بودند.
پس، آري! شما بايد به ترديد من ترديد داشته باشيد. شايد ثابت شود آنان كه نكوهشگران اينترنت را به عنوان لوديتيست (پيروان Ned Ludd، يك كارگر انگليسي در قرن هجدهم ميلادي كه ماشينها را منهدم ميكرد و با به كارگيري شيوهها و دستگاههاي جديد مخالف بود) يا نوستالوژيست تخطئه ميكنند، راست ميگويند و از درون ذهنهاي بيشفعال ما كه داده ميسوزانند، دوراني طلايي پديدار شود كه سرشار از اكتشافات خردمندانه و دانايي جهاني باشد.
در آن صورت باز هم اينترنت الفبا نخواهد بود. اگرچه ممكن است جاي صنعت چاپ را بگيرد، چيزي يكسره متفاوت به وجود خواهد آورد. آن نوع مطالعه عميقي كه يك سلسله صفحههاي چاپشده به ارمغان ميآورد، نه فقط از جهت آگاهياي كه از كلمههاي نويسنده به دست ميآوريم، بلكه به خاطر نوساناتي فكري كه آن واژگان در ذهن ما به وجود ميآورند نيز ارزشمند است.
در حيطههاي خاموشي كه با مطالعه ممتد و بدون پريشاني يك كتاب يا با هر نوع تعمق ديگر به دست ميآوريم، ما انجمنهاي خود را ميسازيم، استنباطها و قياسهاي خود را بنا مينهيم و انديشههاي خودمان را ميپرورانيم. مطالعه عميق، چنان كه ماريان وُلف بيان ميكند، از تفكر ژرف غير قابل تشخيص است.
اگر آن حيطههاي آرام را از دست بدهيم يا آنها را با محتوا پر كنيم، چيزي را قرباني خواهيمكرد كه نه تنها براي خودمان، بلكه براي فرهنگ ما نيز مهم است. نمايشنامهنويسي به نام ريچارد فورمن اخيراً در مقالهاي به شيوايي آنچه را كه در خطر است توصيف كرده:
«من به سنتي از فرهنگ غرب تعلق دارم، سنتي كه در آن آرمان (آرمان من)، شخصيتي با تحصيلات عالي و بيان فصيح بود كه ساختاري پيچيده، انبوه و «همانند بناي كليساي جامع» را داشته باشد؛ مرد يا زني كه در درون خويش نسخهاي خودساخته و يكتا از تمام ميراث غرب را داشتهباشد. [اما اكنون] ميبينم در درون تمام ما (از جمله خودم) آن تراكم پيچيده دروني با يك خويشتن جديد جايگزين ميشود، خويشتني كه زير فشار اضافهبار اطلاعات و فناوري چيزهاي "بيدرنگ در دسترس"، تحول مييابد.»
فورمن نتيجه ميگيرد همچنان كه ما از «گنجينه دروني ميراث فرهنگي غني» خود تهي ميشويم، در خطر تبديل شدن به «مردمان نانشيريني هستيم؛ وقتي تنها با لمس كردن يك دكمه به آن شبكه بيكران اطلاعات وصل ميشويم، گسترشي پهناور و كم عمق داريم.»
من شيفته آن صحنه در فيلم «2001» هستم. چيزي كه آن صحنه را آن قدر گزنده و خارقالعاده ميكند، واكنش احساساتي كامپيوتر به باز كردن قطعات مغزش است: يأس او، وقتي كه مداري پس از ديگري خاموش ميشود؛ دادخواهي كودكانه او از فضانورد؛ - «ميتوانم حسش كنم. ميتوانم حسش كنم. من ميترسم.» - و بازگشت نهايي او به چيزي كه تنها ميتوان يك حالت معصوميت خواندش.
جوشش احساسات HAL در تضاد با حالت بياحساسي است كه مشخصه شخصيتهاي انساني اين فيلم است، كساني كه تقريباً با كارايي روباتيك در پي حرفه خود هستند. حس ميكنيم انديشهها و كارهاي آنها براساس يك نمايشنامه است، چنان كه گويي گامهاي يك الگوريتم را دنبال ميكنند. در جهان فيلم 2001، انسانها آن قدر شبيه ماشين شدهاند كه انسانيترين شخصيت فيلم، يك ماشين از آب درميآيد.
اين گوهر اصلي پيشگويي تيره كوبريك است: همچنان كه به كامپيوترها به عنوان واسطههاي ادراك خود از جهان تكيه ميكنيم، هوشمندي خود ما است كه به هوش مصنوعي تنزل مييابد.
عصر شبکه






پاسخ با نقل قول
Bookmarks