یار قاصديســـن ياريمين قاصدي سـن ايلش ســنه چــــاي دئميشمخـــياليني گــــوندريب ديــــر بسكي من آخ ، واي دئميشمآخ گئجه لَـــر ياتمـــــاميشام مــن سنه لاي ، لاي دئميشمســـن ياتالــي ، مـن گوزومه اولـــدوزلاري ســـاي دئميشمهــر كـــس سنه اولدوز دييه اوزوم ســــــــــنه آي دئميشمسننن ســـورا ، حــــياته من شـيرين دئسه ، زاي دئميشمهــر گوزلدن بيــر گـــول آليب ســن گـــوزه له پاي دئميشمسنين گـــون تــك باتماغيوي آي بـــاتـــانـــا تــــاي دئميشماينــدي يــايــا قــــيش دئييرم ســـابق قيشا ، ياي دئميشمگــاه تــوييوي ياده ســــاليب من ده لي ، ناي ناي دئميشمســونــــرا گئنه ياســه باتيب آغــــلاري هاي هاي دئميشمعمـــره ســورن من قره گون آخ دئــمــيشم ، واي دئميشم
قاصد يار
تو قاصد يارم هستي ، بنشين ، گفته ام برايت چايي بياورند
خيالش را فرستاده از بس كه آخ و واي گفته ام ( منظور اینکه خیال همسرش به نیابت از او به سراغ شهریار آمده است )
چه شبهايي كه نخوابيده ام و به تو لالايي گفته ام
از زماني كه تو خوابيدي به چشمانم گفته ام كه ستاره ها را بشمارند ( خوابم نمي برد )
هر كس به تو ستاره بگويد من به تو ماه گفته ام
بعد از تو زندگي اگر هم شيرين جلوه كند اما براي من تلخ بوده است
از هر زيبايي ، گلي گرفته و براي تويِ زيبا تهفه اي فرستاده ام
غروب خورشيد گونه تو را به مانند پنهان شدن ماه مي دانم
الان تابستانم به مانند زمستان سرد است سابق زمستان برايم به مانند تابستان بود ( از بس ضعيف شده ام )
گاه عروسيت يادم مي افتد ، مثل ديوانه ها رقصيده ام
باز در آخرش ماتم زده شده و گريه كنان هاي هاي گفته ام
منِ سياه بختي كه عمرم را به آخرهايش رسانده ام آخ و واي گفته ام
*استاد شهریار*






پاسخ با نقل قول
Bookmarks