یه شعر بود ماله دوره کاردانی مون تو کتاب ادبیاتمون بود یادم نیست از کی بود ولی یه زرش رو یادمی
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره بدنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
که ما تو کلاس میخوندیم
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
فکر نکن یاد تو بودم
کار نداشتم ول میگشتم






پاسخ با نقل قول
Bookmarks