پسر بچه ي كوچكي از زور گرسنگي مشغول پرسه زدن در خيابان بود.
به محله ي اعيان نشيني رسيد.
از بازار سيبي دزديد و فرار كرد.كنار برجي بلند ايستاد و خواست كه در آرامش سيبش را بخورد.
سيب قرمز و بسيار درشت بود.
پيرمردي همراه سگش مي گذشت.
سربلند كرد و به پسرك گفت :”هي پسر ... اين سيب به اين درشتي را چند خريده اي؟
به نظر من كه اين سيب 2 دلار مي ارزد !.”
پسر چيزي نگفت.زني يكي از پنجره هاي بالاي سر پسرك را باز كرد و خواست كه به
گلدان هايش آب بدهد.
به سيب نگاهي انداخت و گفت :”ولي من اين سيب ها را دانه اي 4 دلار مي خرم.”
رهگذري مخالفت كرد:”اين سيب بيش از اين ها مي ارزد ... من اين سيب را حتي
10 دلار هم مي توانم بخرم.”
باز هم پسر چيزي نگفت.
پنجره اي ديگر باز شد و شروع به مخالفت كرد و نظر خود را گفت.كم كم بحث در گرفت.
مردم از هر پنجره و از هر خيابان به سمت پسر مي آمدند
و هر كدام مبلغي براي سيب پيشنهاد مي دادند.
مردم ثروتمند از چشم و هم چشمي يكديگر هم كه شده مبلغ بالاتري را پيشنهاد مي دادند.
كم كم اين بحث تبديل به حراجي بر سر يك سيب شد.
بعضي از مردم هم حتي نمي دانستند كه بحث بر سره چه هست!!!
انقدر گفتند و گفتند تا بيشترين مبلغ پيشنهاد شد. كسي فرياد كشيد:” 3 مليون دلار!!!!” 3
مليون دلار فقط و فقط براي يك سيب!!!
همه به پسرك نگاه كردند تا ببينند كه بالاخره سيب را به چه كسي مي فروشد.
پسر با آن همه پول مي توانست
زندگي خوبي براي خود بسازد ... اما در آن لحظه فقط و فقط گرسنه بود.
فكري كرد و در برابر چشمان همه گازي به سيب درشت زد!
مردم آه كشيدند و متفرق شدند . پسر با خود تنها فكر كرد:
” حالا تمام اين ثروت بي كران در دهانه منه!.”






پاسخ با نقل قول
Bookmarks