صحنه و صحنه پردازی
«زمان و مکانی را که در آن عمل داستانی صورت میگیرد، صحنه میگویند. کاربرد درست صحنه بر اعتبار و قابل قبول بودن داستان میافزاید و انتخاب درست مکان وقوع داستان به حقیقتمانندی آن کمک میکند. به همین دلیل است که حتا در داستانهای خیال و وهم یعنی داستانهای سوررئالیستی و نمادگرایانه، صحنهی داستان بر زمینهی واقعی و قابل قبولی جریان دارد.»
هیچ فکر کردهاید که چرا به محل تصادف دو تا ماشین یا ماشین و عابر میگویند صحنة تصادف. یا چرا به محلی که نمایش در آن صورت میپذیرد، میگویند صحنة نمایش؟ و اصولاً چه ارتباطی میان یک تصادف و یک نمایش وجود دارد که صحنه موصوف این هر دو است و اتفاقا برای هر دو صفت، خوش هم مینشیند؟ سعی کنیم به اشتراکاتی که سبب شده اصطلاح صحنه برای این هر دو یکسان به کار رود، دست پیدا کنیم.
معمولا در یک تصادف چند عامل حضور دارند:
1. محل تصادف 2. زمان تصادف 3. وسیلهی تصادف 4. عمل تصادف
یعنی سر یک چهارراه ناگهان دو ماشین در ساعت 9:17 صبح به هم برخورد میکنند و آن چه از این برخورد ناگهانی ناشی میشود، عمل تصادف است.
اما چه عواملی سبب میشوند یک نمایش به انجام برسد؟ یکی محل نمایش است، دیگری زمان نمایش است، سومی وسایل نمایش اعم از بازیگر و دیگر لوازمی است که در نمایش باید به کار روند، و چهارمی اجرای نمایش است که همان عمل نمایش محسوب میشود. یعنی در یک محل تعیین شده (تئاتر شهر)، عدهای بازیگر در یک زمان خاص (ساعت 5 بعد از ظهر) به عمل نمایش برمیخیزند. پس وقتی میگوییم صحنة تصادف، صحنة نمایش، خود به خود این عوامل را مد نظر داریم، هر چند اگر به آنها اشاره نکنیم.
صحنه در داستان نیز به همین ترتیب است. یعنی صحنة داستان، مکانی است که عمل داستان در آن طی زمانی معین یا پیوسته به عمل برمیخیزد، شخصیتی داستانی است که طبق انگیزة خویش در چارچوب طرح فعالیت میکند. مثلا صحنهی اساسی در داستان پیرمرد و دریا، دریا است که در آن پیرمرد طی چند شبانهروز به عمل ماهیگیری میپردازد.
نکته 1: صحنه یعنی: «زمان و مکانی که داستان در آن جریان پیدا میکند.»
پس میبینیم که صحنهی داستان تا چه حد وابسته به عوامل زمان و مکان است، و اگر این دو درست مورد استفاده قرار گیرند، صحنهی داستان در طبیعیترین شکل خویش عمل میکند و باور خواننده را مخدوش نمیکند.
- مکان داستان دقیقاً کجاست؟
- احتیاج به نشانی پستی نیست، بلکه مشخصات آن مهم است.
- زمان داستان دقیقاً کی است؟
- احتیاج به تقویمی رومیزی و ساعت شماطهدار نیست، بلکه مختصات آن مهم است.
به این ترتیب میبینیم که مکان و زمان فقط عواملی نیستند که شخصیت از آنها همچون خمیری که آمادهی مصرفاند، استفاده کند، بلکه اتفاقاً به شدت روی شخصیت داستان اثرگذارند. کدام شخصیتی وجود دارد که تحت تأثیر جغرافیای زندگی خویش نباشد؟ کدام شخصیتی است که تحت تأثیر زمانهی خویش نباشد؟
نکته 2: صحنهی داستان بستری است که عمل داستان در آن جاری است.
داستاننویسی، دربارهی مکان چنین میگوید: « بعضی مکانها آشکارا سخن میگویند. مثلاً بعضی از باغهای سرد و مرطوب عملاً قتل را میطلبند،برخی از خانههای متروک و قدیمی طالب شبحزدگی و ارواح هستند و بعضی از سواحل گویی برای کشتی شکستگی کنار گذاشته شدهاند ...»
زمان نیز از چنین ویژگیهایی برخوردار است، چنان که به شب اضطراب بیشتر میبرازد تا به روز و به روز، جنب و جوش بیشتر برازنده است تا به شب. اگر داستان نویسی مکان سردسیر را برای اجرای داستاناش برگزیند، حتما دلیلی دارد. در نتیجه او باید شخصیت داستان و نیز طرح خود را به لوازم مناطق سردسیر مجهز کند، همینطور است مناطق گرمسیر و معتدل. هر یک از این مناطق خصوصیات خاص خود را دارا هستند که اگر از آنها عدول شود، همه چیز برای خواننده زیر سوال میرود.
نکته 3: صحنه یعنی: «ظرف زمانی و مکانی وقوع عمل داستان، و آنچه در این ظرف قرار میگیرد.» هر داستان در جایی و در محدودهای از زمان اتفاق میافتد.
اگر داستان شما در صبح یک روز، در مدرسهای اتفاق میافتد، «صبح در مدرسه» صحنهی داستان شماست.
صحنه، عنصر مهمی است و باید با دقت انتخاب شود؛ زیرا هیچ دو صحنهای مانند هم نیستند و تأثیر یکسانی ندارند. مرد خوشلباسی را در نظر بگیرید که با عصایی در دست، مشغول قدمزدن است. میتوانیم او را در چنین صحنههایی نشان دهیم:
- پارکی زیبا، در صبحی روشن، در اوایل بهار.
- در کنار دریایی توفانی، در غروبی دلگیر.
- شب هنگام، در کوچهپسکوچههای محلههای فقیرنشین.
- عصر، در خرابههای هولانگیز یک قلعهی قدیمی.
- صبحگاه، در سرسرای یک قصر باشکوه.
- سحرگاه، بر لبهی بام یک آسمانخراش.
- نیمه شب، در سالن انتظار یک فرودگاه شیک.
- شامگاه، کنار دیگی جوشان در قبیلهی آدمخواران.
روشن است که هر یک از این صحنهها برای خلق فضایی متفاوت، مناسبند و به راه رفتن شخصیت مورد نظر، معنای خاصی میبخشند.
نکته 4: صحنه مانند ظرفی است که عوامل و عناصر دیگر داستان در آن قرار میگیرند. این ظرف و مظروفش یکدیگر را معنا میدهند،کامل میکنند و بر هم تأثیرگذاریهای دوسویه دارند.
خواننده در شروع داستان با این گونه سوالها مواجه است: چه اتفاقی خواهد افتاد؟ چه وقت؟ کجا؟ چه کسی؟ برای چه؟ چطور؟ صحنه باید به گونهای فراهم شود که خواننده بتواند در جای لازم، پاسخی برای این گونه سوالها دست و پا کند.
از پرسشهای اساسی برای یک نویسنده این است که چگونه صحنهی مورد نظر را ارائه دهد و به خواننده بشناساند. آیا تنها راه، توصیف صحنه است؟ چگونه توصیفی باید به کار گرفته شود؟ توصیف باید در چه حدی باشد؟ به چه چیزهایی از صحنه باید اشاره کرد؟
قبل از هر چیز باید ویژگیهای هر صحنه را شناخت. فرض کنید صحنهی ما یک دکان بقالی است. وقتی میگوییم «بقّالی»، میدانیم که منظور مغازهای است که در آن چیزهای خاصی فروخته میشود. از این نوع مغازهها در هر خیابان و محلهای هست؛ اما هیچ دو مغازه بقالی یافت نمیشود که شبیه هم باشند. هر مغازهی بقالی ویژگیها و مشخصههای متفاوت و ممتازی دارد. از چیزهایی که یک صحنه را جذاب و قابل توجه میکند، اشاره به همین ویژگیهاست؛ مثلا مغازهای که پر از گونیهای نخود، لوبیا، گردو، تخمه و ... است و مغازهدار چاق به زحمت در میان این گونیها رفتوآمد میکند تا از روی طاقچهها و ردیفهای کوچک و بزرگی که روی آنها انواع و اقسام مرباها و ترشیها قرار دارد، یک قوطی کبریت بردارد و به مشتری بدهد، یک بقالی خاصی است. ممکن است سر گوزنی به دیواری آویزان باشد و بقال کلاهش را به شاخ آن آویخته باشد. در ته مغازه میتواند اتاقکی باشد و پیرزنی بسیار چاق به بو دادن تخمه آفتابگردان مشغول باشد. اینها چیزهایی است که به صحنه ویژگی میدهد وروشن است که همچو بقالی در دنیا تنها یک مورد میتواند باشد. هنگامی که «مغازهی بقّالی»، خواننده منظور ما را درمییابد؛ یعنی فروشگاهی که در آن اجناس خاصی فروخته میشود. «مغازه بقالی» به وجه مشترک میان همهی بقالها اشاره دارد که خواننده این وجه مشترک را میشناسد. وقتی ویژگیهای این مغازه را کشف و بیان میکنیم، از وجهمشترک فاصله میگیریم و به وجهتمایز میرسیم. در مورد شخصیت و شخصیتپردازی نیز چنین است. همهی انسانها باهم وجوه مشترکی دارند. در عین حال هیچ دو انسانی کاملا شبیه هم نیستند؛ یعنی وجه متمایزی هم دارند. اگر بر اساس وجوه مشترک، وجوه متمایز را شناسایی کنیم، به سوی شخصیتپردازی یا صحنهپردازی، گام مؤثری برداشتهایم و داستان را باورپذیر و تأثیرگذار ساختهایم.
نکته 5: هر صحنه با صحنههای همانند خود، وجه مشترکی دارد. در عین حال ویژگیهایی نیز دارد که او را از صحنههای مشابه، متمایز و جدا میکند و به آن وجه ممتاز یا متمایز صحنه میگوییم.
نکته 6: به کمترینِ وجوه مشترک صحنه باید اکتفا شود و بعد به وجوه متمایز و خاص آن پرداخت. وجوه متمایز و خاص صحنه، داستان را باورپذیر و تأثیرگذار میکند.
اگر صحنهی ما مغازهای بقالی در بعد از ظهری گرم و کسلکننده است، بقال، مشتریها، اجناس و شکل و شمایل مغازه، صدای رادیو، بوی صابون و نفتالین و ادویه و سبزیهای خشک معطر، باد گرمی که پنکهی پر سروصدای سقفی میزند، بو و دود تند تخمههایی که بود داده میشود، صدایی که از خیابان شنیده میشود و ... جزئی از صحنه هستند. در مسیر داستان باید به میزان لازم این اجزای صحنه را به کار برد. اگر قرار است بین بقال چاق و یک مشتری لاغر و عصبانی، جنگ و دعوایی پیش آید، باید شاهد واژگون شدن گونیها، ریختن حبوبات، شکستن شیشههای مربا و ترشی، پرتاب صابون و گردو، شکستن شاخ گوزن و جر خوردن کلاه بقال باشیم. نخست باید دید که در داستان چه اتفاقی قرار است بیفتد؛ سپس متناسب با آن اتفاق صحنه را انتخاب کرده به میزان نیاز لازم از اجزای صحنه، در پردازش آن اتفاق، بهره میبریم.
نکته 7: آنچه از اشیا، دیدنیها، بوییدنیها، شنیدنیها، لمسکردنیها و ... در صحنه وجود دارد، اجزای صحنه میگویند.
نکته 8: در مسیر داستان باید به میزان لازم این اجزای صحنه را به کار برد. آنچه جریان پیوستهی داستان را متوقف کند، دورریختنی است.
اگر صحنهی داستان را یک خیابان فرض کنیم، عمل داستان، ماشینی است که از این خیابان عبور میکند واشکالی ندارد اگر این خیابان پرپیچ و خم باشد، مهم این است که ماشین داستان به نرمی بیآن که در دستاندازهای صحنه بیفتد، پیش برود. دستاندازهای خیابان را همان اشکالات صحنه فرض کنید که اسباب ناراحتی خواننده را فراهم میآورد. اما اشکالاتی که میتواند بسیار عمده هم باشند، وجود توصیفاتی در صحنه هستند که نه تنها هیچ کمکی به پیشبرد داستان نمیکنند، بلکه خواننده را منحرف هم میسازند. اصولاً هر صحنه وقتی ارزشمند است که در داستان کارکرد به جای خود را داشته باشد، یعنی به موازات شخصیت حال و هوا بگیرد. اگر شخصیت غمگین است،صحنه نیز به تبع او رنگ و بوی غم بگیرد، زیرا ما همه خوب میدانیم که وقتی غمگینیم زیباترین محیط نیز در نظرمان افسرده جلوه میکند. همچنان که هنگام شادی به راحتی با محیط کنار میآییم و زیباییها را هر چند اگر محدود به یک درخت یا تکه ابر باشد، به خوبی میبینیم، و از آن جا که صحنهی داستان تابع روحیهی شخصیت داستان است، باید متناسب با لحن شخصیت عمل کند.
قبل از این که به ادامه بحث بپردازیم توقفی میکنیم بر تعریف و کاربرد توصیف:
توصیف
توصیف را ارایهی چشمانداز ساکتی از جهان داستان، تعریف کردهاند. نویسنده با توصیف به خواننده میگوید که در جهان داستان چه چیزهایی است.
مثال: «روی ماسههای ساحل جای پاهایی دیده میشد که کمی جلوتر رد آن را موج ها با خود برده بودند.»
در این مثال مکان داستان که همان ساحل دریاست به خواننده ارایه شده است. در کنار آن موجها، جای پا و ماسهها و احیانا آدمی که از آنجا گذشته را هم دیدهایم.
نکته 9: باید از توصیف مستقیم صحنه، به ویژه در شروع داستان پرهیز کرد.
مثلا اگر در آغاز مغازه را توصیف کنیم و بعد به سراغ موقعیت برویم، این یک توصیف مستقیم است که میتوان به آن مقدمهچینی هم گفت. فرض کنید قرار است فیلمی ببینیم که داستان آن در یک حیاط قدیمی اتفاق میافتد. اگر پیش از شروع داستان، تصویری ثابت – شبیه عکس- از آن حیاط داشته باشیم و صدایی دربارهی بخشهای مختلف حیاط برای ما توضیح دهد و آنگاه فیلم آغاز شود، این یک توصیف مستقیم است. توصیف مستقیم معمولا زمان ندارد و بیشتر اجزای مکانی را نشان میدهد. از توصیف مستقیم صحنه، بیشتر در شروع نمایشنامه استفاده میشود تا خواننده یا کارگردان بفهمد که نمایشی در چه مکانی جریان خواهد داشت. به چنین توصیف مستقیمی در شروع نمایشنامه، شرح صحنه میگویند. خوشبختانه در داستان به شرح صحنه احتیاج نیست و نویسنده میتواند ویژگیهای مکانی را در حین ماجرا – که همان بعد زمانی صحنه است- به خواننده اطلاع دهد. به این شیوه، توصیف غیرمستقیم میگویند.
نکته 10: در داستان بهتر است توصیف، غیر مستقیم باشد، اطلاعات در طول داستان تقسیم شود و به ویژگیهای اساسی و کارآمد صحنه و شخصیت اشاره شود.
مثال:
«مانوئل گارسیا از پلههای دفتر دون میگوئل رتانا بالا رفت. چمداناش را زمین گذاشت و در زد. جوابی نیامد. مانوئل که در راهرو ایستاده بود، احساس کرد کسی توی اتاق هست. از پشت در احساس کرد.
گفت: "رتانا" و گوش داد.
جوابی نیامد. مانوئل اندیشید:"درسته اونجاست"
گفت:"رتانا" و محکم در را زد.
کسی از توی دفتر گفت:"کیه؟"
مانوئل گفت:"منم مانولو"
صدا پرسید:"چی میخوای؟"
مانوئل گفت:"میخوام کار کنم."
چیزی چند بار با صدا درون در چرخید و در باز شد. مانوئل چمدان به دست آمد تو . مرد کوتاهی پشت میز، ته اتاق نشسته بود. بالای سرش، به دیوار، کلهگاو پر از کاهی، کار استادی از مادرید، آویزان بود. روی دیوارها پر بود از عکسهای قابشده و اعلانهای گاوبازی.
مرد کوتاهقد نشسته بود و مانوئل را نگاه میکرد.
گفت:"خیال میکردم کشتنت."»
(ارنست همینگوی/از پانیفتاده/ترجمهی سیروس طاهباز)
اینجا داستان از اصل ماجرا شروع شده است و در جاهای مناسب به ویژگیهای صحنه اشاره شده است؛ چنان که بدون توقف محسوسِ زمان جاری داستان، اطلاعات لازم و مفیدی از صحنه به دست آوردهایم؛ مثلا از کلهگاو روی دیوار و از اعلانها و عکسهای مربوط به گاوبازی در مییابیم که کار «رتانا» به نوعی به گاوبازی مربوط است و «مانوئل» احتمالا یک گاوباز گمنام و فقیر است که برای کار آمده است.
نکته 11: در توصیف مستقیم، زمان داستان – که مانند فیلمی از ذهن ما میگذرد- متوقف میماند ولی در توصیف غیر مستقیم – که آمیخته با خط داستان و زمان جاری آن است- این اتفاق نمیافتد.
نکته 12: با توصیف باید اطلاعات جدیدی به خواننده بدهیم.
داستاننویس برای نوشتن هر جملهی داستان زحمت زیادی میکشد. هر کدام از این جملهها با هدف دادن اطلاعات داستانی نوشته میشود. اما نباید اطلاعات قبلی را باز گوید. مثلا وقتی در یک توصیف به موج یا دریا، یا ساحل اشاره کرد و خواننده فهمید که این مکان نزدیک دریاست، دیگری نیازی به تکرار این اطلاعات ندارد.
یعنی داستاننویس تنها به جزء یک کل اشاره میکند و آن مفهوم کلی در ذهن خواننده ایجاد میشود.
مثلا وقتی در داستانی میخوانیم «وقتی معلم وارد شد، دانشآموزان از جای خود بلند شدند ...» در واقع به مکان مدرسه اشاره کردهایم. معلم و دانشآموز یک جزء مدرسه هستند و مدرسه مفهوم کلی درک شده است.
نکته 13: توصیف میتواند داستان را باورپذیر کند.
گاهی با توصیف خوب مکان و زمان داستان، نویسنده میتواند از جنبهی واقعیتنمایی نوشتهاش را قوت بیشتری ببخشد. وقتی اشیا و جزئیات مکان به خوبی تشریح میشود، خواننده احساس میکند آن فضا واقعی و آن حادثه خیال، حادثهایست که حتما اتفاق افتاده است.
اگر با توصیف مستقیم صحنهپردازی کنیم، به آن صحنهپردازی ایستا گویند؛ چرا که چنانچه گفتیم جریان داستان، در توصیف مستقیم، متوقف میماند. ولی اگر با توصیف غیرمستقیم، صحنهپردازی کنیم، به آن صحنهپردازی پویا گویند؛ زیرا با این شیوه، داستان جاری و پویا میماند و توقفی در آن احساس نمیشود.
نمونهی یک گشایش با صحنهپردازی ایستا را از نظر میگذرانیم:
«بقالی پر بود از گونیهای کوچک و بزرگ حبوبات. تنها چند راه باریک میان آنها وجود داشت که بقال چاق و خپله برای این که جنسی را بردارد و به دست مشتری بدهد، مجبور بود به سختی از میان این راهها عبور کند. طاقچهها و قفسهها پر بود از شیشههای جورواجور مربا و ترشی. از دیوار سمت چپ، کلمهگوزنی آویزان بود. کلاهی گرد که مال بقال بود از قسمت پایینی شاخهای درهمپیچیدهی گوزن آویخته بود ...»
مشاهده میشود که این شیوه شبیه انشای سنتی مدرسه است و هیچ حرکت و پویایی در آن دیده نمیشود. هنوز داستان شروع نشده است و خواننده نمیداند آنچه میخواند چه ربطی به آنچه در پیش است، خواهد داشت.
نمونهی یک گشایش با صحنهپردازی پویا:
«مردی لاغرمردنی، با بیصبری کنار درِ بسته دکان ایستاده بود که «آقا کمال» نفسنفسزنان از راه رسید و کلید را توی قفل قدیمی انداخت. در چوبی را در دو طرف تا کرد و به دیوار تکیه داد. بوی ترشی و نفتالین، قاطی با دهها بوی دیگر از دکان بیرون زد. مرد لاغر در برابر هیکل گنده و خپل آقا کمال، مانند فیل و فنجان به نظر میآمدند. آقا کمال در پیشخوان را بلند کرد و به زحمت از راه باریکی که میان دهها گونی کوچک و بزرگ که کنار هم در فضای کوچک دکان چپیده بودند، گذشت. در مقابل نگاه تند و اخم و تخم مشتری لاغر، کلاه گرد مخملیاش را برداشت. تنها باریکهی موی فلفلنمکی پشت گردناش دیده میشد. به دیوار سمت چپ دکان، سر گوزنی آویزان بود. آقا کمال مثل هر روز به قسمت پایین شاخهای درهمپیچیده گوزن آویخت. قفل و کلید را روی ردیف یکی از قفسهها گذاشت. قفسهها و طاقچهها پر بود از انواع ادویه و گیاهان دارویی... »
نکته 14: توصیف مستقیم صحنه، به صحنهپردازی ایستا خواهد انجامید و توصیف غیر مستقیم آن، شبب صحنهپردازی پویا خواهد شد. نام دیگر صحنهپردازی ایستا، شرح صحنه است که در ابتدای نمایشنامه کاربرد دارد و در داستان به آن نیازی نیست.
فاصله گرفتن از توصیف مستقیم و پرداختن به توصیف غیرمستقیم، گامی است به سوی تصویری نویسی. گام دیگر این است که از توصیف مجرد و انتزاعی فاصله بگیریم و به توصیف عینی بپردازیم. در جملهی: «بالای تپه، خانه قشنگی بود ...»، «قشنگ» یک وصف مجرد است. خواننده با آنکه معنای «قشنگ» را میداند، ولی نمیداند در اینجا «خانه قشنگ» یعنی چه جور خانهای؟ اگر نویسنده به جای این جمله، چگونگی «خانه قشنگ» را دقیقا بیان میکرد، توصیفی عینی به کار برده بود. او میتوانست بگوید: «بالای تپه، خانهای بود به شکل قلعههای قدیمی که با سنگ سفید ساخته شدهبود. صبحها وقتی آفتاب میزد، مثل «تاج محل» میدرخشید. هرکس از دور آن را بالای تپه سرسبز و بلند میدید، خیال میکرد آنجا سرزمین رویاهاست.» حالا بهتر میفهیم که مراد از «خانه قشنگ» چیست. گفتیم که چگونه یک مغازه بقالی را توصیف کنیم تا از تمامی مغازههای بقالی جهان، متمایز و جدا شود. گفته شد چاره کار این است که به اندکی از «وجه مشترک» اکتفا کتیم و بیشتر «وجه متمایز و خاص» را نشان دهیم:
«لوکاس در سربالایی راه افتاد و از پلکان فرسودهای که کنارش مادیان جوانی ایستاده بود، بالا رفت. مادیان کهر روشنی بود با سه ساق سفید و پیشانی سفید، که زیر زین سنگین و راحتی ایستاده بود. لوکاس وارد فروشگاه شد که در آن قوطیهای غذا و توتون و دارو، ردیف توی قفسهها چیده بود و یوغ و زنجیر و مهار مالبند به قلاب آویخته بود. فروشگاه بوی شیره و پنیر و چرم و نفت میداد. پشت یک میز تحریر، کنار ویترین، ارباب داشت توی دفتر حساب، چیز مینوشت.»
(ویلیام فاکنر/همیشه طلا نیست/از مجموعهی یک گل سرخ برای امیلی/ ترجمة نجف دریابندری)
نکته 15: از میان داستانهایی که خواندهاید، آیا صحنهای در یادتان مانده است؟ معمولا صحنههای پویا که وجوه متمایز جالبی دارند و ظرف موقعیتها و ماجراها و کشمکشهای جذاب واقع میشوند، تا مدتها در حافظه میمانند و گاهی مانند خاطرهای خوش، یادآوری میشوند. ماندگاری بسیاری از داستانها به خاطر همین است.
تعبیری که از مفهوم مکان در صحنه داستان میشود تا حدی شبیه مفهوم میزانسن است در هنر نمایش. در هنرهای نمایشی نظیر سینما و تئاتر، میزانسن به اشیاء منقول درون صحنه یا کادر دوربین اطلاق میشود. در واقع در آنجا کیفیت استقرار اشیاء و حتا موقعیت مکانی شخصیتهای نمایش، ترکیب صحنه را به وجود میآورد. در داستان، این کار توسط کلمات صورت میگیرد. کلمات اگر چه هرگز نمیتوانند مثل دوربین سینما جزئیات را نمایش دهند اما همان طور که برخی منتقدان اشاره میکنند، کلمات میتوانند بر بخشی از صحنههای داستان چنان تأکید ورزند که هیچ دوربینی قادر به انجام آن نیست.
تفاوت مهم و ماهوی دیگری که در میان صحنهپردازی در داستان و میزانسن در هنرهای نمایشی وجود دارد در تصویرسازی آنان است. تصویری که کلمات ارایه میدهند – هر قدر هم دقیق و با شرح جزئیات توأم باشد – میتواند به تعداد مخاطبان متکثر باشد. در واقع هر خواننده یا شنونده داستان، تصوری از صحنههای داستان در ذهن میآفریند که با تصاویرِ همهی مخاطبان دیگر همان داستان متفاوت است. این ویژگی به ماهیت تصویرسازی و تداعیگری ذهن انسانها مربوط میشود. وقتی در داستانی گفته میشود: آشپزخانه، تعداد آشپزخانههایی که در ذهن مخاطبان تصویر میشود به تعداد خود آنهاست در حالی که وقتی در سینما آشپزخانهای نشان داده میشود بیننده نمیتواند تصوری دیگری از آشپزخانه در ذهن خود بسازد. این ویژگی با هر قدر توصیف و شرح، از داستان زدودنی نیست. این خصوصیت به هنر داستاننویسی گونهای سیالیت در تصویرسازی میدهد و سبب میشود تا خوانندگان موقعیتهای داستان را چنان در ذهن تصویر کنند که ترکیبی باشد از آن چه در داستان گزارش شده است و پیشزمینهی فکری خودشان. این نکته عامل مهمی است در قرابت فضای ذهنی خواننده و موقعیتهای داستانی. در واقع ادراک خواننده از صحنهی داستان در تعاملی میان ذهن او و توصیف نویسنده شکل میگیرد.
نکته 16: در داستانهای جدید برخلاف سنتی که در قرن نوزده بنیاد گذاشته شد، صحنههای داستان در آغاز و به صورت مجزا از سایر بخشهای داستان پرداخت نمیشود بلکه به موازات پیشرفت و روایت داستان گسترش مییابند.
با کمی تأمل و تمرین میتوان توصیفی عینی را به صورتی رسا و کوتاه دربارهی صحنه و آنچه در آن قرار میگیرد، به کار برد:
- دهانش چنان گشاد بود که گویی به گوشهایش آویزان است.
- گاهگاه دستها را بلند میکرد و با صدایی مانند قدقد مرغهای خانگی میخندید و پیوسته سعی میکرد که آب دهانش را که مثل یک ریسمان به دکمههای لباسش آویزان بود، جمع کند.
- خانم هریس خندید. صدای خندهاش شبیه جرنگ جرنگ سکههای طلا بود.
- کاغذ مثل موجود زندهای در آتش به خود پیچید.
- اثاثشان تفالههای غمناکی بود: اجاق وارفته و قُر شده، تختها و صندلیهای شکسته بسته، ساعتی که جهیز مادرش بوده و داخلش با صدف، خاتمکاری شده بود و دیگر هم کار نمیکرد و روی ساعت دو و چهارده دقیقه، مربوط به یک زمان مرده و از یادرفته، خوابیده بود.
- اتوبوس صدا کرد و را افتاد و چرخهایش تاب خورد و صدایش هی بلندتر شد و سرعت گرفت. دو تا چراغ قرمز پشتش بود که خاموش نمیشد، اما به هم نزدیک میشدند که انگار همین حالا به هم میرسند و یکی میشوند، اما هیچ وقت یکی نمیشدند.
ملاحظه میکنید که در توصیفهای عینی و تصویرهایی که خواندید عنصر تشبیه کاربرد زیادی دارد. تشبیه یعنی کشف شباهتی جالب میان دو چیز. به این تشبیه توجه کنید:
«در حالی که بینیاش را مانند دماغهی کشتی بالا گرفته بود،گفت ...»
اگر بخواهیم کسی را که سرش را بالا گرفته و با خودخواهی و تکبر حرف میزند، توصیف کنیم،به جملههای زیادی نیازمندیم. ولی با تشبیهی زیبا میتوانیم همه منظور را در جملهای کوتاه به خواننده منتقل کنیم. خواننده علاوه بر این که متوجه خودخواهی شخصیت میشود، از کشفی که در این تشبیه وجود دارد – شباهت میان کشتی و دماغ بالا گرفتهی آدم خودخواه – لذت میبرد.
نکته 17: توصیف غیرمستقیم، توصیف عینی، پرداختن به وجه خاص و متمایز صحنه و شخصیت و کاربرد بهجا و مناسب تشبیه، باعث تصویری شدن داستان میشود.
یوجین ویل در تعریف صحنه میگوید:
«نویسنده باید حرکت و عمل را که همیشه متوالی صورت میگیرد به کار ببرد تا به همان تصویری برسد که نقاش یا نمایش ایجاد میکند... مثلا هومر به جای آن که بگوید جنگجو کلاهخود بر سر، شمشیری در یک دست و سپری در دست دیگر دارد، شرح میدهد که پهلوان چگونه کلاهخود خود را برداشته و بر سرگذاشت. بعد سپر را از دیوار برگرفت و به دنبال آن دست به شمشیر برد.»
تمرین مبحث صحنه و توصیف:
- یک صحنه از داستانتان را انتخاب کنید و آن را به دو صورت مستقیم و غیرمستقیم توصیف کنید. (با رعایت همهی نکات)
نکته 18: وظیفهی دیگر صحنه، خلق فضا است.






.gif)
پاسخ با نقل قول
Bookmarks