برای مشاهده این لینک/عکس می بایست عضو شوید ! برای عضویت اینجا کلیک کنید ارسالی توسط Shahryar برای مشاهده این لینک/عکس می بایست عضو شوید ! برای عضویت اینجا کلیک کنید
خیلی زیبا بود. ما که فیض بردیم.
برای مشاهده این لینک/عکس می بایست عضو شوید ! برای عضویت اینجا کلیک کنید ارسالی توسط Shahryar برای مشاهده این لینک/عکس می بایست عضو شوید ! برای عضویت اینجا کلیک کنید
خیلی زیبا بود. ما که فیض بردیم.
" کاربر محترم اخبار و اطلاعیه های مهم انجمن و سایت شهر سخت افزار در اینجا دنبال کنید"
| آپلود سنتر عكس | قوانين انجمن | شهرسخت افزار|
|
|
कभी हार
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی،درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت
وادی اول:طلب
ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت درباختن
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کردن از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
وادی دوم:عشق
کس درین وادی بجز آتش مباد
وان که آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو و سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان
وادی سوم:معرفت
چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذره ای جز دوست او
وادی چهارم:استغنا
هفت دریا یک شَمَر اینجا بود
هفت اخگر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مرده ای است
هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است
وادی پنجم:توحید
رویها چون زین بیابان درکنند
جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام
وادی ششم:حیرت
مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر ماند و گم کرده راه
گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟
نیستی گویی که هستی یا نه ای؟
در میانی یا برونی از میان؟
برکناری یا نهانی یا عیان؟
فانیی یا باقیی یا هردویی؟
یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"
گوید:"اصلا می ندانم چیز من
وان "ندانم" هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم نه کافر پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پر عشق دارم هم تهی"
وادی هفتم:فقر و فنا
بعد از این وادی فقر است و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود
گنگی و کری و بیهوشی بود
ندارد درد ما درمان دریغا ----- بماندم بی سرو سامان دریغادر این حیرت فلکها نیز دیری است----- که میگردند سرگردان دریغارهی بس دور میبینم در اینره----- نه سر پیدا و نه پایان دریغاچو نه جانان بخواهد ماند و نهجان----- ز جان دردا و از جانان دریغاپس از وصلی که همچون یاد بگذشت ----- در آمد این غم هجران دریغا
اهمیت و ارج زندگی در همین است که موقت است ؛
که تو باید جاودانگی خودت را در جای دیگری نشان بدهی ...
و آن جا "انسانیت" است ..
Security (22-12-07)
कभी हार
عشق است و اين شعر برای مشاهده این لینک/عکس می بایست عضو شوید ! برای عضویت اینجا کلیک کنید :
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزو ست بگشای لب که سيب فراوانم آرزوستای آفتا ب حسن برون آ دمی زا بر که آن چهرۀ مشعشع تابانم آرزوستبشنيدم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد و سلطانم آرزوستگفتی زناز بيش مرنجا ن مرا برو آن گفتنت که بيش مرنجانم آرزوستوآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نيست وآن ناز و باز تندی دربانم آرزوستاين نان و آب چرخ چو سيل است بی وفا من ماهي ام نهنگم عمانم آرزوستيعقوب وار وا اسفا ها همی زنم ديدار خوب يوسف کنعام آرزوستو الله که شهر بی تو مرا حبس می شود آوارگی و کوه و بيابانم آرزوستزا ين همرهان سست عناصر دلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوستجانم ملول گشت زفرعون و ظلم او آن نور روی موسی عمرانم آرزوستزا ين خلق پر شکايت گريان شدم ملول آن های هوی و نعرۀ مستانم آرزوستگويا ترم ز بلبل اما ز رشک عام مهر است بردهانم و افغانم آرزوست
دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر که از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوستگفتند يافت می نشود جسته ايم ما گفت آنکه يافت می نشود آنم آرزوستهر چند مفلسم نپذيرم عقيق خرد که آن عقيق نادر ارزانم آرزوستيک دست جام باده و يک دست زلف يار رقصی چنين ميانۀ ميدانم آرزوستمی گويد آ ن ربا ب که مردم ز انتظار دست و کنار وزخمۀ عثمانم آرزوستمن هم رباب عشقم و عشقم ربابی است و آن لطفهای زخمۀ رحمانم آرزوستباقی اين غزل را ای مطرب ظريف زاين سان همی شمار که زاين سانم آرزوستبنمای شمس مفخر تبريز روز شرقمن هدهدم حضور سليمانم آرزوستبرای مشاهده این لینک/عکس می بایست عضو شوید ! برای عضویت اینجا کلیک کنید واقعا زيباستبرای مشاهده این لینک/عکس می بایست عضو شوید ! برای عضویت اینجا کلیک کنید
اهمیت و ارج زندگی در همین است که موقت است ؛
که تو باید جاودانگی خودت را در جای دیگری نشان بدهی ...
و آن جا "انسانیت" است ..
1 کاربر در حال مشاهده این موضوع. (0 عضو و 1 میهمان)
Bookmarks