بر سنگ سپيدي نشسته بودم و شوق حضورت را مشتاقانه مي طلبيد و باد فرا رسيدنت به مشامم جان نواخت و من از خود بي خود شدم لحظاتي بعد زانو هايم لرزيد و من سرخ شدم زرد شدم و تو آمدي من سيفون را كشيدم و آب تو را برد
پرنده را دوست دارم نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در حوس ترا دوست دارم تا آخرین نفس








پاسخ با نقل قول
Bookmarks