او صليبی هديه کردم. گفت : اين چيست؟ گفتم : هديه ی جدايی! گفت : ديگر تو را دوست ندارم!!! گفتم : ميدانم. گفت : پس چرا به من هديه ميدی؟! گفتم : اين صليب را به تو هديه دادم تا آن را بر گردنت بياوزی و نگهداری که همگان بدانند قلب تو گورستان عشق من است
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود می شود.
__________________






پاسخ با نقل قول
Bookmarks