PDA

مشاهده نسخه کامل : قشنگ ترین شعرهایی که خوندی!



صفحات : 1 [2] 3 4 5

bahare
27-02-08, 15:43
:1. (21):فکر میکنی دلم تنگ نمی شود؟
فکر میکنی صدایت اگر نوازشگر دل بی تابم نباشد
و موسیقی مهربانیت بر طپشهای قلبم رهبری نکند
آرام و قراری دارم؟

فکر میکنی اهمت دارد
روباه و پلنگ و گرگ، از جنس شقایق باشند
یا از جنس خنجرهای فرصت طلب روزگار؟

دلِ تنگ بنفشه ها با گذر هر ثانیه
برای نبود روشنایی آفتاب
تنگتر می شود
فکر میکنی بنفشه ها
شبها
به جای خالی آفتاب
از ماه نور می خرند؟
و گلبرگهایشان را به عشوه می گشایند؟
فکر میکنی از جنس بُرندهء خیانتم
یا مثل لطافت پارچهء ابریشمی فریبکار؟

فکر میکنم تشنه ام
قبل از اینکه التماس کنم
یک لیوان مهربانی برایم بگو...

فکر میکنی عشق هم مثل عطش می ماند؟
که با جرعه های مهرورزت اگر سیرابم کنی
دیگر محبت را ننوشم؟

فکر میکنی قبله ام اگر الله ندارد
ستایش را نمی شناسم؟
مگر من سوره های آزادی را نسجودم
و به مُهر عشق نماز نخواندم

فکر میکنی مثل همهء پرندگان
در فصلی از سال کوچ میکنم؟

باور کن
من از عشاقم
از قبیلهء ناپدید شدهء عاشقان
:1. (21):

bahare
28-02-08, 10:28
دلم گواه می دهد
مرا ز یاد برده ای
بهار می رسد ولی ...
تو در دلم نمرده ای
*
چه زود رفت ، آرزو
و روز های بی غروب
تمام اهتمام ما ...
برای یک شروع خوب
*
شروع فصل دستمان
و سیب و سکّه در سبد
شکوفه های صورتی
سقوط لحظه های بد
*
چه زود رفت ، دست تو
به شاخه های بی ثمر
و سایه سار سال نو
و خاطرات یک سفر
*
نسیم شب ، نسیم شب
و لانه ی پرندگان ...
جوانه های تُرد وتَر
و سبزه های عشقمان
*
چه زود در بهارمان
خزان سرک کشیده است
کنار هفت سین دل
کسی تورا ندیده است ...
*
دلم گواه می دهد
که قاصدک نمی رسد
مرا ز یاد برده ای
بهار بی تو می رسد ...:1. (21):

Shahryar
29-02-08, 18:54
نميدونم تا حالا اين رباعي مشهور خيام در اين تاپيك گفته شده يا نه :

اين قافله عمر عجب مي گذرد
درياب دمي كه با طرب مي گذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري ؟
پيش آر پياله را كه شب مي گذرد

bahare
01-03-08, 11:06
به سراپای تو ای سرو سهی قامت من
کز تو فارغ سر مویی به سراپایم نیست
تو تماشاگه خلقی و من از باده شوق
مستم آنگونه که یارای تماشایم نیست
چه نصیبی است کز آن چشمه نوشینم هست؟
چه بلایی است کز آن قامت و بالایم نیست

:1. (21):

bahare
01-03-08, 16:47
چند روزی است که من
باز دیوانه شدم
از غم دوری تو
شمع و پروانه شدم

باز سجاده ی من
رنگ چشمان تو شد
مهر و تسبیح دلم
مثل دستان تو شد

باز هم شب های من
بوی باران می دهد
بوی نمناک زمین
در بهاران می دهد

باز از این پنجره
شعر هایم می روند
گریه هایم می رسند
خنده هایم می روند

باز از روی درخت
مرغ عشقم می پرد
آتش عشقت مرا
تا کجاها می برد

باز قلبم می تپد
خسته حال و بی نفس
می زند فریاد که
خسته ام از این قفس

باز شمعی می شوم
تا بسوزم جان و تن
اشک هایم می چکد
بر دل و دامان من

من که رسوایت شدم
می نویسم بر درخت
می نویسم در هوا
یا به روی سنگ سخت

می نویسم از غمت
شمع و پروانه شدم
چند روزی می شود
باز دیوانه شدم

bahare
03-03-08, 10:37
حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم
نه به صدا
نه به سکوت
صدایی که مرا با نام دیگری می خواند
و سکوتی سبز
که در آخرین شب پاییز
جا مانده است
آه ، دریچه ی آفتاب
کبوتران سوخته ات
بریده بریده
از آسمان می بارند
دلهره روی صورت من رنگ می بازد
دریا خکستر می شود
رؤیاهایم بوی دود می گیرد
به یاد بیاور
گفته بودم
خیلی صبورم که هنوز هم
می نشینم
و از ته ایینه برایت انار می چینم
اما دیگر نه انار و علاقه
نه علاقه و اقاقی
نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ
نه روز به خیر و خداحافظ
خاموشت کرده ام
نام من پرنده شد و پرید
و نام تو ، ستاره ی سبز من
با خکستر کبوتران سوخته
آهسته وزید
من آلوده بودم
آلوده ی جزر ومد صدایت
و تو برای دست کشیدن به پوست من
انگشت هایت را
گم کرده بودی
سه دقیقه از مرگ من گذشت
حالا اندامم را در ایینه غسل می دهم
و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود ، بدرود

bahare
04-03-08, 12:38
در دو چشم سیاه‌اش اشکی رها می‌لغزید
در نگاه بی‌نگاه‌اش گناهی سرد می‌خندید
وهمی آرام، سینه‌ای خالی، ذهنی ملول
در وجود بی‌وجودش شراره‌ی ابلیسی سرخ می‌رقصید

Agne
04-03-08, 13:45
بختم ز سـر برفـت و نـگاراز کنار هم تابم دگـر نماند و نه صـبر و قـرار هم
از صبـح تا به شـام و ز شب تا دم سحر با چـرخ در ستــیزه و با روزگـار هم
گـردیـد در مذاق من از صـبر تلـخ تر شیـرین لبان روم و می خـوشـگوار هم
کو مونسی که شرح دهم ز آنچه می کشم از دهـر دون وزین فلـک کج مـدارهم
کردم جـدا به کج روی و کیـنه پروری از دوسـتان جانـی و ملـک و دیار هم
باب فـرح بروی من خسـته بســته شد روز و شـبم به آه شـد و انتــظار هم
جانم ز می تهی شد و بزمم ز چنگ ورود کاخـم ز ساقیـان و بـت غمگـسار هم
آخر بتـرس ای فلـک کـج رو از خـدا وز عـدل و داد حضـرت دولت مدار هم
آنکس که برگزید خدایـش برای خویـش وز بهـر نظم ملـک خـداونـدگـار هم
آن گــوهر محیـط هنـر پـروری و داد و آن آفتــاب بـرج جلال و وقـار هم
بحـر علـوم و کـان خـرد معـدن داد غـوث اسـم غیاث ذوی الاقتــدار هم
در منهـج رشـاد و طریق سـداد و عدل مقبـول خاص و پادشـه و کـردگـار هم
ای آسـمان فیـض و سخا و سحـاب جود بر خاک رشـحه ای ز عطـوفـت ببـارم
ذرات را وجـود چـو از بحـر جود تست از روی لطـف چشـم ز مـن بر مدار هم
رو می دریـن ولا به تـولای حضـرتـت دارد امیــد عـز و دگر افتــخـار هم

Agne
04-03-08, 13:46
نميدونم تا حالا اين رباعي مشهور خيام در اين تاپيك گفته شده يا نه :

اين قافله عمر عجب مي گذرد
درياب دمي كه با طرب مي گذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري ؟
پيش آر پياله را كه شب مي گذرد

سلام
حالا این شراب روحانیه یا شراب انگور؟
:give_rose:

leili1
16-04-08, 13:33
خيلي ازشب گذشته خورشيد خانم خوابيده
چرا خوابم نميره
توي تمومه خونه عطره تنت پيچيده
چراخوابم نميره
چراخوابم نميره
چراخوابم نميره
توي اين سياهي شب چشام به اسمونه
چرا يادم نميره
منمو ديوونه کردي با اون برقه نگاهت
چشات يادم نميره
چرايادم نميره
چرا يادم نميره
اگه برگردي خونه با دستام توي باغچه برات گلاي رنگارنگ ميکارم
اگه بياي دوباره خونه هرشب ازاسمون ها برات ستاره رو پايين ميارم
من عشقو ازچشات ميگيرم
اگه بگي بمير مي ميرم
بدون قشنگه مهربونم تا جون دارم پيشت مي مون

leili1
16-04-08, 14:17
حرفای تو یه دروغه، که دلم رو میشکنه
اما قلب من می گه، که از تو دل نمی کنه
نم نم بارون آبی ، توی کوچه میزنه
توی خلوت دلم ، پرنده پر نمیزنه

گریه ابرا دروغه ، قصه چشات دروغه
دارم از نگات می خونم، همه حرفات دروغه
دروغه، دروغه، دروغه........

خسته شدم طاقت غم ندارم
عاشقیو باید یادت بیارم
دروغ نگو مال منی همیشه
حرفات دیگه باور من نمیشه
برو ولی اینو باید بدونی
هیشکی دیگه عاشق تو نمیشه

گریه ابرا دروغه ، قصه چشات دروغه
دارم از نگات می خونم، همه حرفات دروغه
دروغه، دروغه، دروغه........

فکر نکن با رفتنت ، من همیشه بی قرارم
من برای با تو بودن، حرف تازه ای ندارم
بین ما دیگه عزیزم راه برگشتی نمونده
حالا من از تو و عشقت یه عالم فاصله دارم



گریه ابرا دروغه ، قصه چشات دروغه
دارم از نگات می خونم، همه حرفات دروغه

دروغه، دروغه، دروغه.....

leili1
16-04-08, 14:29
وقتی نفس تو سینه
با عطر تو میشینه
معنای زنده بودن
برای من همینه
قطره قطره چکیدن
از گرمای نگاهت
لحظه لحظه منتظر
بیا که نشستم چشم براهت
وقتی نیستی
دنیا برام زندونه
قلب عاشق
بی تو شده دیوونه
میخونه

نذار کسی تو قلبت
جای منو بگیره
آروم آروم عشق من
در یاد تو بمیره
بیا با من یکی باش
به رسم عاشق بودن
دوست دارم رو یکبار
فریاد بزن عشق من
وقتی نیستی
دنیا برام زندونه
قلب عاشق
بی تو شده دیوونه
میخونه

وقتی نیستی
دنیا برام زندونه
قلب عاشق
بی تو شده دیوونه
میخونه

leili1
16-04-08, 14:31
انتظار، انتظار
انتظار، انتظار

رسيدي و ديدي و چيدي
خنديدي تا من روشن باشم
چه گفتي و گفتي و رفتي
نشنيدي كه باش تا من باشم

از سر بچه گي تا ته پيري انتظار
از اوج موج بازي تا سرازيري، انتظار
بنويس با چشمهاي خيس
غربت جاي انتظار نيست، انتظار

رفتي و رفتي كه رفتي بر باد
رفتي و نرفته عطرت، از ياد
اين طفل عاشق بد جوري مي خواد
انتظار به سر بياد
انتظار، انتظار، انتظار

شمردم و مردم و مردم
روزايي كه بي تو گم كردم
شبهايي كه كشتم و كشتم
جز پيش تو كجا برگردم
سهم ما از بهار
ابر گريه دار، انتظار
انتظار ...
جاده بي سوار
ايستگاه قطار، انتظار
انتظار ...
بنويس با چشمهاي خيس
غربت جاي انتظار نيست، انتظار

رفتي و رفتي كه رفتي بر باد
رفتي و نرفته عطرت، از ياد
اين طفل عاشق بد جوري مي خواد
انتظار به سر بياد

بنويس با چشمهاي خيس، بنويس
غربت جاي انتظار نيست، انتظار

رفتي و رفتي كه رفتي بر باد
رفتي و نرفته عطرت، از ياد
اين طفل عاشق بد جوري مي خواد
انتظار به سر بياد
انتظار، انتظار
انتظار، انتظار
انتظار، انتظار
انتظار، انتظار
انتظار، انتظار ...

222mahshid
16-04-08, 17:09
ستاره کور

نا توان گذشته ام زکوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
چون کلاغ خسته ای در این غروب
می برم به آشیان خود پناه

در گریز از این زما بی گذشت
در فغان ،از این ملال بی زوال،
رانده از بهشت عشق وآرزو،
مانده ام همه غم وهمه خیال.

سر نهاده چون اسیر خسته جان،
در کمند روزگار بد سرشت.
رو نهفته چون ستارگان کور،
در غبار کهکشان سر نوشت.

میروم زدیده ها نهان شوم.
میروم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو میکشد
یا تو را دوباره مهربان کنم.

این زمان نشسته بی تو با خدا
ان که با تو بود و با خدا نبود.
میکند هوای گریه های تلخ،
ان که خنده از لبش جدا نبود.

بی تو من کجا روم؟ کجا روم؟
هستی من از تو مانده یادگار،
من به پای خود به دامت آمدم،
من مگر زدست خود کنم فرار!

تا لبم دگر نفس نمیرسد،
ناله ام به گوش کس نمیرسد،
می رسی به کام دل که بشنوی:
ناله ای ازین قفس نمیرسد...!

Agne
17-04-08, 14:43
قومي زپي مذهب و دين مي‌سوزند
قومي زبراي حور عين مي‌سوزند
من شاهد و مي دارم و باغي چو بهشت
ويشان همه در حسرت اين مي‌سوزند

Agne
17-04-08, 14:44
آن شنيدم که عاشقي جان‌باز
وعـظ گفتي به‌خطـه شيراز
ناگهـان روستائيـي نـادان
خالي از نور ديده و دل و جان
ناتراشيده هيـکل و ناراست
همچو غولي از آن ميان برخاست
گفت اي مقتـداي اهل سخــن
غـم کارم بخـور که امشب مـن
خـرکي داشتم چگونه خري
خري آراسته به‌هر هنري
يک دم آوردم آن سبک رفتار
بـه‌تفرج ميانه بازار
ناگهانش زمن بدزديدند
زين جماعت بپرس اگر ديدند
پير گفتا بدو که‌اي خرجو
بنشين يک زمان و هيچ مگـو
پس ندا کرد سوي مجلسيان
که اندرين طايفه ز پير و جوان
هرکه با عشق در نياميــزد
زين ميانه به‌پاي برخيزد
ابلهـي همچو خــر کريه‌لقا
زود برجست از خـري برپـا
پير گفتش توئي که در ياري
دل نبستي به‌عشـق؟ گفت آري
بانگ برداشت گفت اي خـردار
هان خرت يافتـم بيار افسار

Agne
17-04-08, 14:44
به‌شهـوت، قرب تن با تن ضرور است
ميان عشق وشهوت راه دور است
--------
به‌عالم هر کجا درد و غمي بود
به‌هم کردند و عشقش نام کردند

leili1
20-04-08, 11:06
دیوونه ی نگات شدم
عاشق خندهات شدم
شونه برای گریه هات
من خاک زیر پات شدم
تو اون فرشته ی خدا که اومدی از قصه ها
اون که از اولین نگاه عشقو با من کرد اشنا
نه نگو نمی شه بمون واسه همیشه
نه نگو نمی شه بمون واسه همیشه
نگوکه شاید باید جدا شیم
نگونمی شه من وتو ما شیم
نگوکه شایدقسمت همین بود که باسکوت شب اشنا شیم
نگوشکستی عهدی که بستی
به اون خدایی که می پرستی نگو تنها گل بهارم
فقط تو بودی فقط تو هستی
نه نگو نمی شه بمون واسه همیشه
نه نگو نمی شه بمون واسه همیشه

leili1
21-04-08, 23:00
Ordibehesht is coming too...

نشسته رنگ جدایی به صفحه ی دل من
شکسته شاخه ی امید و خانه خاموش است
تنیده تار سیه عنکبوت نومیدی
فشرده پنجه و با روح من در آغوش است


The hue of separation painting my heart
the branch of hope broken and home is dark
the spider of hopelessness weaving the black web
my soul is entangled with the spider web



سال ها رفته ست کز هر آرزو خالی است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بوده ام آه
حالیا خاموش خاموش
یاد از خاطر فراموشم


Long since my bosom is void of any wish
alas! I was the enchanter of the song of beauty and love
now I am full of silence, a forgotten memory

arven_andomil
30-04-08, 13:17
هزار خواهش و آيا


هزار پرسش و اما


هزار چون و هزاران چراي بي زيرا


هزار بود و نبود


هزار شايد و بايد


هزار باد و مباد


هزار کار نکرده


هزار کاش و اگر


هزار بار نبرده


هزار بوک و مگر


هزار بار هميشه


هزار بار هنوز ... مگر تو اي همه هرگز


مگر تو اي همه هيچ


مگر تو نقطه پايان


بر اين هزار خط ناتمام بگذاري


مگر تو اي دم آخر


دراين ميانه تو
سنگ تمام بگذاري

arven_andomil
30-04-08, 13:24
درخت را برای تکیه های عاشقانه آفریده اند

به آرزوی در دست
به پرشکوه سر فراز اعتماد آفرین
به سبز آشناترین
به سایه روشن خیالهای کودکی
مرا وصال هست؟
به من بگو که هیچ آرزوی دیگری
چنین محال هست؟؟
همیشه تکیه های من به
- هیچها
مرا زمین زده است
و پشت من هزار زخم
از هزار نا رفیق را
به دوش می کشد
درخت من !
قسم بخور
که پشت اعتماد زخم خورده مرا
پناه می شوی...
سراب دور عشق و بخت من !
مشخص است از نگاه تو
مشخص است از تمسخر سیاه تو
که پشت من به سمت زخم تازه ای عمیق می رود:
جفا
و زخم
زخم جاودانه ای که هیچگاهش التیام نیست
مشخص است
کاملا مشخص است
که من دوباره از زمین- عجوزه حسود پیر-
زخم طعنه می خورم
به جرم عشق...
به جرم اعتماد و عشق...
به جرم سادگی و اعتماد و عشق...
درخت من!
خیال تو عجین پاره پاره، ذره ذره ، لخت لخت من
اگر مرا برای عشق
تو را برای تکیه های عاشقانه آفریده اند
مرا به جز علاقه ات گزیر نیست
به جبر عشق تو
به میخهای افترا کشیده می شوم
ولی...
مرا به جز تن سپردنی مسیح وار
بر صلیب ساقه ات
گزیر نیست
اگر چه کاملا مشخص است
(و شاهدم
همین هزار زخم تازه ای
که در همین دو ساله اخیر از تو خورده ام)
ولی...
دوباره من به ساقه تناور تو اعتماد می کنم
و باز هم....
نگار قلب سخت من
رها مکن مرا
میان این نگاههای سرد
میان این همه وجودهای بی وجود
پوک ، زشت ،
پوچ ، زرد،
میان این همه دروغ و درد
رها مکن مرا
دست عشق و من به دامنت
پناه من
و عشق شو
درخت من !
آرزوی دور دست پر شکوه سبز راز گون...
به این تن نحیف
تکیه محال را ...
مجال ده
اگر مرا برای عشق
درخت را
برای تکیه های عاشقانه آفریده اند.

arven_andomil
02-05-08, 23:12
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از رد پای دقایق نبود
اگر ذهن آئینه خالی نبود
اگر عادت عابران ، بیخیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس میتوانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد
اگر آسمان میتوانست یک ریز
شبی چشمهای درشت تورا به جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها ، آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز میکرد
.
.
.
.
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوه ها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر میتوانستم از خاک
یک دسته لبخند پر پر بچینم
تو را میتوانستم
ای دور
از دور
یک بار دیگر ببینم

leili1
02-05-08, 23:46
You call me on the phone
I act like nothings going on
We're drivng in my car
I pretend that you don't turn me on
Ah ah ah you sexy thing
Yeah you know it yeah
Ah ah ah you move around now you show it
I'm not in love
It's just a faze that i'm going through
I'm always looking for something new
But don't go running away

It's almost 3am
I'm hoping that you don't let go
You're moving in so close
I'm trying not to lose control
Ah ah ah you sexy thing
Yeah you know it yeah
Ah ah ah
I'm not in love
It's just a faze that i'm going through
I'm always looking for something new
Don't go running away
Oh i'm not in love
I try to tell myself all the time
I just can't help how I feel tonight
So don't go running away yeah

Im not in love (yeah yeah)
I'm not in love
I'm not in love (give it to me now)
I'm not in love (break it down)
Ah ah ah you sexy thing
Yeah you know it ah ah ah
You move around yeah you show it

I M A N
03-05-08, 00:42
تاپيك خوبيه دوستان ايول...:love:

من اين شعر رو خيلي دوست دارم..

موزیک از محسن یاحقی هست..


كنار قطره ي اشكم هزار خاطره دفنه اين قدر خاطره داريم كه گوي قد يك غرب

گلو مي سوزه از عشقت عشقي كه مثل زهره
ولي بي عشق تو هردم خنده با لبهاي من قهر


درسته با مني اما به اين بودن نيازارم
تو كه حتي با چشماتم نمي گي آه دوست دارم


اگه گفتي دوست دارم فقط بازي لبهات بود
وگر نه رنگ خود خواهي نشسته توي چشمات بود


هرچي عشقه توي دنيا من مي خواستم ماله ما شه
اما تو هيچ وقت نزاشتي بينمون غصه نباشه


فكر مي كردم با يه بوسه با تو هم خونه مي مونم
نمي دونستم نميشه اخه بي تو نمي تونم


گله مي كنم من از تو كه اين همه بي رحمي
هزار بار مردم از عشقت تو كه هيچ وقت نميفهمي


گله مي كنم من از تو كه اين همه بي رحمي
هزار بار مردم از عشقت تو كه هيچ وقت نميفهمي


چشام همزاد اشك و خون دلم همسايه ي آهه
زمونه گرگ عشق تو شبيه مكر روباهه


شدم چوپان ساده لوح كنار گله احساس
چه رسمي داره اين گله سرچنگال گرگ دعواست


تو اين قدر خواستني هستي كه اين گله نمي فهمه
اگه لبخند به لب داري دلت از سنگ و بي رحمه


ببخش خوبم اگه اين عشق حيله تورو رو كرد
نفرين به دله ساده كه به چنگال تو خو كرد


هرچي عشقه توي دنيا من مي خواستم ماله ما شه
اما تو هيچ وقت نزاشتي بينمون غصه نباشه


فكر مي كردم با يه بوسه با تو هم خونه مي مونم
نمي دونستم نميشه اخه بي تو نمي تونم

2sib
11-05-08, 00:03
حالا تو نیستی کنارم

بی تو من آروم ندارم

ای همه شعر و وجودم

بی تو من نفس ندارم

عشق تو عشق قدیمی

یار من یار صمیمی

حالا تو رفتی و نیستی

ای تموم عشق و هستی

دیونم دیونه ی تو

می خونم از دوری تو

نفسم رو بستی رفتی

شکستی عهدی که بستی

ای تموم خاطراتم

میدونی که من فداتم

حالا تو رفتی و نیستی

تنها موندم با گیتارم

Only the registered members can see the link

leili1
13-05-08, 22:45
اين همه اون دستاتو بالا و پائين نكن
لبه بچه ماهي رو با قلاب خونين نكن
ماهيگير ماهيگير
اشك اين بچه ماهي توي آن آبها نا پيداست
فرياد اون تويه آب يه فرياد بي صداست
بذار تا بچگي رو بذاره اون پشت سر
بتونه عاشق بشه وقتي ميشه بزرگتر
ماهيگير ماهيگير
ببين بازي كردنش پر از شوق موندنه
زندگي رو خواستنو مرگو از خود روندنه
خونه اون رودخونست دريا براش يه روياست
بزرگترين آرزوش رسيدن به درياست
تابيدن آفتابو رو پولكاش دوست داره
دنيا براش قشنگه وقتي بارون ميباره
ماهيگير ماهيگير
ببين بازي كردنش پر از شوق موندنه
زندگي رو خواستنو مرگو از خود روندنه
خونه اون رودخونست دريا براش يه روياست
بزرگترين آرزوش رسيدن به درياست
تابيدن آفتابو رو پولكاش دوست داره
دنيا براش قشنگه وقتي بارون ميباره
ماهيگير ماهيگر

Emperatour
13-05-08, 22:55
ایول ایمان. محسن یاحقی فوق العاده خونده این ترانه رو.


قد يك غرب
البته فکنم قرن درسته

2sib
13-05-08, 22:57
گفته بودی که چرا محو تماشای منی / ان چنان مات که حتی مژه بر هم نزنی / مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود / ناز چشم تو که به قدر مژه بر هم زدنی

leili1
15-05-08, 12:01
I'm callin' U
With all my goals, my very soul
Ain't fallin' through
I'm in need of U
The trust in my faith
My tears and my ways is drowning so
I cannot always show it
But don't doubt my love
I'm callin' U
With all my time and all my fights
In search for the truth
Tryin'a reach U
See the worth of my sweat
My house and my bed
Am lost in sleep
I will not be false in who I am
As long as I breathe
Oh, no, no
I don't need nobody
& I don't fear nobody
I don't call nobody but U
My One & Only
I don't need nobody
& I don't fear nobody
I don't call nobody but U
all I need in my life
I'm callin' U
When all my joy
And all my love is feelin' good
Cuz it's due to U
See the time of my life
My days and my nights
so it's alright
Cuz at the end of the day
I still got enough for me and my
I'm callin' U
When all my keys
And all my bizz
Runs all so smooth
I'm thankin' U
See the halves in my life
My patience, my wife
With all that I know
Oh, take no more than I deserve
Still need to learn more
Oh, no, no
I don't need nobody
& I don't fear nobody
I don't call nobody but U
My One & Only
I don't need nobody
& I don't fear nobody
I don't call nobody but U
all I need in my life
Our relationship, so complex
Found U while I was headed straight for hell in quest
You have no one to compare to
'Cause when I lie to myself it ain't hidden from U
I guess I'm thankful
Word on the street is U changed me
It shows in my behaviour
Past present future
Lay it all out
Found my call in your house
And let the whole world know what this love is about
Yo te quiero, te extra??te olvido
Aunque nunca me has faltado, siempre estas conmigo
Por las veces que he fallado y las heridas tan profundas
Mejor tarde que nunca para pedirte mil disculpas
Estoy gritando callado yo te llamo, te escucho, lo intento
De ti yo me alimento
Cuando el aire que respiro es violento y turbulento
Yo te olvido, te llamo, te siento

I love you, I miss you, I forget you
Even though you never let me down and always are by my side
For all the times I've failed and hurt you deeply
Better later than never to give you a 1000 apologies
I'm shouting silently, callin' you, I'm listening to you, I'm tryin'
You nourish me
When the air that I breathe is violent and turbulent
I'm forgettin' you, I'm callin' you, I'm feelin' you
Oh, no, no
I don't need nobody
& I don't fear nobody
I don't call nobody but U
My One & Only
I don't need nobody
& I don't fear nobody
I don't call nobody but U...
oh, no, no
i don't need nobody
& i don't fear nobody
I don't call nobody but you
MY one and only
I don't need nobody
& i don't fear nobody
I don't nobody but you
all i need in my

leili1
15-05-08, 12:05
صدايت مي زنم
وقتي كه همه مقصودمه، همه هدفم هست
اما فقط اينها نيست
كسيم كه بهت نياز داره
درستي اعتقاد من
اشكها و هدفهام خيس اند، بنابراين
نمي تونم هميشه نشونشون بدم
اما به عشقم شك نكن.
صدايت مي كنم
در همه زمانها و در همه سختي ها
در جستجوي صداقت
سعي در رسيدن به تو دارم
ارزش سختي هايم رو ببين
خانه و تخت خوابم
موقع خواب از دست رفت
دروغ نيست جايي كه هستم !
به درستي نفسهام
اوه، نه، نه
به كسي نياز ندارم
و از كسي هم نمي ترسم
كسي رو صدا نمي زنم، اما تو
يكه و تنهاي مني
به كسي نياز ندارم
و از كسي هم نمي ترسم
كسي رو صدا نمي زنم، اما تو
تو همه چيزي هستي كه تو زندگي نياز دارم
صدات مي زنم
وقتي كه همه خوشي ها
و تمام احساسهاي خوب و عشقم
با وجود توست
به زندگيم نگاه كن
روز ها و شبهايم
اوه، درسته
هنوز به قدر كافي اون چيزي كه مي خواستم بدست نياوردم
صدات مي كنم
وقتي كه همه چيز تويه زندگيم يكنواخت و ساده ست
ازت ممنونم
نيم نگاهي به زندگيم كن
طاقتم و همسرم
با همه چيزي كه مي دونم
بيشتر بدست نمي آورم در حالي كه شايستگي اش رو دارم
هنوز به ياد گرفتن بيشتر نياز دارم
اوه، نه، نه
به كسي نياز ندارم
و از كسي هم نمي ترسم
كسي رو صدا نمي زنم، اما تو
يكه و تنهاي مني
به كسي نياز ندارم
و از كسي هم نمي ترسم
كسي رو صدا نمي زنم، اما تو
تو همه چيزي هستي كه تو زندگي نياز دارم
دوستت دارم، مي بوسمت، فراموشت مي كنم
حتي با وجود اينكه تو هرگز من رو ترك نمي كني و هميشه قسمتي از مني
در همه زمانها من شكست خوردم و تو رو اذيت كردم
شايد بهتر باشه كه ۱۰۰۰ بار ازت معذرت بخوام
به خاموشي، صدايت مي كنم، به تو گوش مي دم، من مي خوام كه با هام باشي
در حالي كه هوا و نفسهام سخت و آشفته است
فراموشت ميكنم، صدات ميزنم، احساست مي كنم
اوه، نه، نه
به كسي نياز ندارم
و از كسي هم نمي ترسم
كسي رو صدا نمي زنم، اما تو
يكه و تنهاي مني
به كسي نياز ندارم
و از كسي هم نمي ترسم
كسي رو صدا نمي زنم اما تو …..

Feoris
19-05-08, 21:12
تن اکر پیر شود

دل اگر از تو از مهر تو دلگیر شود

لحظه ای من زتمنای تو غافل نشوم

دل زمهرت نکنم

جز در عشق و وصالت در دیگر نزنم

تویی آرامش من

تو همه خواهش من

تو اگر سایه دریغم نکنی

مهرت از سینه من کم نکنی

عمر اگر رفت نگویم افسوس

تن اگر مرد نگویم هیهات

Feoris
19-05-08, 21:14
زندگی رنگ سفیدیست که نقاش جهان

بکشیدست بر این بزم خاکی زمین

زندگی برگ درختیست

که تا زمین اوج آن لحظه عمرش باشد

زندگی ماندن نیست

رفتن نیست

زندگی یاد زمانیست که کودک بودیم

amo_shahram
11-07-08, 22:11
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدائی
چه کنم که هست اینها گُل باغ آشنایی

همه شب نهاده ام سَر چو سگان بر آستانت
که رقیب در نیاید، به بهانۀ گدایی

به طواف کعبه رفتم به حَرَم رَهَم ندادند
که تو در برون چه کردی که درون کعبه آیی

دَرِ دِیر میزدم من که صدا ز در درآمد
که بیا بیا عراقی، که تو هم از آنِ مایی

عراقی

amo_shahram
11-07-08, 22:18
دلم گرفته ای دوست


دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روَم، کجا من؟

کجا روَم که راهی به گلشنی ندانم

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من نیز

چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها من

ز من هرآنکه او دورچو دل به سینه نزدیک

به من هرآنکه نزدیک

از او جدا، جدا من

نه چشم دل به سوئی، نه باده در صبوحی

که تَر کنم گلوئی به یاد آشنا من

زِ بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من



سیمین بهبهانی

amo_shahram
11-07-08, 22:28
Only the registered members can see the link

Trance
12-07-08, 22:23
عشق یعنی خدمت‌ِ بی منتی
عشق یعنی طاعت ِ بی جنتی! ...

گاه بر بی‌احترامی، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام! ...

عشق را دیدی خودت را خاک کن!
سینه‌ات را در حضورش چاک کن! ...

عشق آمد؛ خویش را گم کن عزیز!
قوّت‌ات را، قـُـوت ِ مردم کن عزیز! ...

عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده‌ای درمان کنی! ...

عشق یعنی خویشتن را گم کنی
عشق یعنی خویش را گندم کنی! ...

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس!
در مقام بخشش از آیین مپرس! ...

هر کسی او را خدایش جان دهد،
آدمی باید که او را نان دهد! ...

در تنور عاشقی سردی مکن
در مقام عشق، نامردی مکن! ...

لاف مردی می‌زنی! مردانه باش!
در مسیر عاشقی، افسانه باش! ...

دین نداری، مردمی آزاده باش!
هر چه بالا می‌روی، افتاده باش! ...

در پناه دین، دکان‌داری مکن!
چون به خلوت می‌روی، کاری مکن! ...

عشق یعنی ظاهر باطن نما!
باطنی آکنده از نور خدا! ...

عشق یعنی عارف ِ بی خرقه‌ای!
عشق یعنی بنده‌ی بی فِرقه‌ای! ...

عشق یعنی آن‌چنان در نیستی،
تا که معشوقت نداند کیستی! ...

عشق یعنی ذهن زیبا آفرین
آسمانی کردن ِ روی زمین! ...

عشق گوید مست شو گر عاقلی
از شراب غیر انگوری ولی! ...

هر که با عشق آشنا شد، مست شد!
وارد یک راه بی بن‌بست شد! ...

کاش در جامم شراب ِ عشق باد
خانه‌ی جانم خراب ِ عشق باد! ...

هر کجا عشق آید و ساکن شود،
هر چه ناممکن بوَد، ممکن شود! ...

در جهان هر کار خوب و ماندنی‌ست ،
ردّپای عشق در او دیدنی‌ست! ...

شعرهای خوب ِ دیوان جهان،
سِرّ عشق است و سرود عاشقان! ...

سالک ! آری ... ؛ عشق رمزی در دل‌ست
شرح و وصف ِ عشق کاری مشکل است! ...

عشق یعنی شور هستی در کلام!
عشق یعنی شعر، مستی، والسلام! ...

Shahryar
15-07-08, 16:05
تقدیم به حسین عزیزم :

اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی ز ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است


دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و ز هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد
چون بدین نقطه رسید مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آنکس که در این محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است

مرگ طبیعیه برای همه !

دل بی دوست دلی غمگین است ! چرا غمگینی عزیزم ؟ :1. (21):

mehrdad21
04-09-08, 13:29
قرار بعدی
تالار مردگان
اولین پنجشنبه ای که نیستم
نه گل
نه گلاب
و نه خیرات

تو را می خواهم که پای هیچ یک از قرارها نیامدی

mehrdad21
04-09-08, 13:31
هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
امشب دلي کشيدم
شبيه نيمه سيبي
که به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها

ناپديد ماند

mehrdad21
04-09-08, 13:32
كاش دهقان فداكار دو پيراهن داشت

دومي را هم آتش مي زد

سر راه مي ايستاد

قطار ما را هم از حادثه مي رهاند

چرا اين قطار هميشه پي حادثه مي رود؟

چرا سر هر پيچ يك ريز علي بايد بايستد؟

شما هم نمي دانيد آقاي راننده؟

نذر كرده ام اگراز اين حادثه

جان به سلامت بردم

چند دو جين پيراهن براي ريزعلي بخرم

يادم باشد


كبريت و نفت هم بايد بخرم

Shahryar
04-09-08, 13:39
این شعر از سیاوش کسرایی هست که برای دیدن کاملش به اینجا (Only the registered members can see the link)برید . نام شعر آرش کمانگیر هست . من خلاصه ای از قشنگ ترین قسمت هاش را میگذارم که واقعا زیباست ! : ( به اون بیت های آبی رنگ توجه کنید ! )




برف می بارد … برف می بارد به روی خار و خاراسنگ ؛


آنک ، آنک ، کلبه ای روشن ؛


قصه می گويد برای بچه های خود عمو نوروز :


« گفته بودم زندگی زيباست ، گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاينجاست ؛


آسمان باز ؛ آفتاب زر ؛ باغهای گل ؛ دشتهای بی در و پيکر ؛


آمدن ، رفتن ، دويدن ؛ در غم انسان نشستن ؛


پا به پای شادمانيهای مردم ، پای کوبيدن ؛


کار کردن کار کردن ، آرميدن ؛


آری آری زندگی زيباست ، زندگی آتشگهی ديرنده پابرجاست ؛


گر بيفروزيش ، رقص شعله اش در هر کران پيداست ؛


ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست ؛


زندگانی شعله می خواهد . » صدا در داد عمو نوروز :


شعله ها را هيمه بايد روشنی افروز ؛


کودکانم ، داستان ما ز آرش بود ؛


او به جان خدمتگزار باغ آتش بود ؛


*******


روزگاری بود ، روزگاری تلخ و تاری بود ؛


بخت ما چون روی بدخواهان ما تيره ؛


دشمنان بر جان ما چيره .


ترس بود و بالهای مرگ ؛


کس نمی جنبيد ، چون بر شاخه ، برگ از برگ ؛


سنگر آزادگان خاموش ؛ خيمه گاه دشمنان پرجوش ؛


انجمنها کرد دشمن ؛ رايزنها گرد هم آورد دشمن ؛


تا به تدبيری که در ناپاک دل دارند ،


هم به دست ما شکست ما بر انديشند ؛


نازک انديشانشان ، بی شرم ؛


که مباداشان دگر ، روزبهی در چشم ؛


يافتند آخر فسونی را که می جستند …


چشمها با وحشتی در چشم خانه ، هر طرف را جستجو می کرد ؛


وين خبر را هر زبانی زير گوشی بازگو می کرد :


آخرين فرمان ، آخرين تحقير …


مرز را پرواز تيری می دهد سامان …


گر به نزديکی فرود آيد ،


خانه هامان تنگ ، آرزومان کور …


ور بپرد دور ؛ تا کجا ؟ تا چند ؟


آه … کو بازوی پولادين و کو سرپنجه ی ايمان ؟


هر دهانی اين خبر را بازگو می کرد ،


چشمها بی گفتگويی هر طرف را جستجو می کرد …


لشکر ايرانيان در اضطرابی سخت دردآور ؛


دو دو و سه سه به پچ پچ کرد يکديگر ؛


کودکان بر بام …


دختران بنشسته بر روزن …


مادران غمگين کنار در …


کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته ؛


خلق چون بحری برآشفته ،


به جوش امد ، خروشان شد ، به موج افتاد …


برش بگرفت و مردی چون صدف ، از سينه بيرون زد .





« منم آرش ! » چنين آغاز کرد آن مرد با دشمن :


« منم آرش سپاهی مرد آزاده ،


به تنهايی تير ترکش ، آزمون تلختان را اينک آماده ؛


کمانداری کمانگيرم ، شهاب تيزرو تيرم ؛


مرا تير است آتش پر ، مرا باد است فرمانبر ؛


و ليکن چاره ی امروز ، زور پهلوانی نيست ،


رهايی با تن پولاد و نيروی جوانی نيست . »


پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد ،


به آهنگی دگر ، گفتار دگر کرد :


« درود اين واپسين صبح ، ای سحر بدرود !


که با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود .


به صبح راستين سوگند ،


به پنهان آفتاب مهربار پاک بين سوگند !


که آرش جان خود در تير خواهد کرد …


پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند . »


درنگ آورد و يک دم شد به لب خاموش ،


نفس در سينه ها بيتاب می زد جوش …


زمين خاموش بود و آسمان خاموش ،


تو گويی اين جهان را بود با گفتار آرش گوش .


به يال کوهها لغزيد کم کم پنجه ی خورشيد ،


هزاران نيزه ی زرين به چشم آسمان پاشيد ؛


نظر افکند آرش سوی شهر ، آرام …


کودکان بر بام …


دختران بنشسته بر روزن …


مادران غمگين کنار در …


مردها در راه …


دشمنان در سکوتی ريشخند آميز ، راه وا کردند …


کودکان از بامها او را صدا کردند …


مادران او را دعا کردند ، پيرمردان چشم گرداندند …


آرش ، اما هم چنان خاموش ، از شکاف دامن البرز بالا رفت ،


وز پی او ، پرده های اشک پی در پی فرود آمد …


*******


شامگاهان ، راه جويانی که می جستند ، آرش را به روی قله ها ، پی گير ؛


بازگرديدند ، بی نشان از پيکر آرش …


با کمان و ترکشی بی تير ؛


آری ، آری ، جان خود را تير کرد آرش …


کار صد ها صد هزاران تيغه ی شمشير کرد آرش …


تير آرش را سوارانی که می راندند بر جيحون ،


به ديگر نيمروزی از پی آن روز ،


نشسته بر تناور ساق گردويی فرو ديدند ؛


و آنجا را از آن پس ، مرز ايران توران باز ناميدند .


*******


آفتاب و ماه را در گذشت ، سالها بگذشت …


در تمام پهنه ی البرز ،


وين سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بينيد ؛


وندرون دره های برف آلودی که می دانيد ؛


رهگذرهايی که شب در راه می مانند ؛


نام آرش را پياپی در دل کهسار می خوانند ؛


و نياز خويش می خواهند .


با دهان سنگهای کوه ، آرش می دهد پاسخ ؛


می کندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه ؛


می دهد اميد ،


می نمايد راه .

™Ali
04-09-08, 15:16
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم........
شعر فریدون مشیری رو میگم واقعا زیباست :love:

mehrdad21
07-09-08, 02:47
گذشت هواپيما
هواپيما گذشت‎
آه بمب ها‎
زودتر از كفش ها رسيده بودند
كودك پايى نداشت

mehrdad21
07-09-08, 02:48
گفتی دوستت دارم و
من
به خیابان رفتم.

فضای اتاق
برای پرواز کافی نبود.

mehrdad21
07-09-08, 02:49
به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای؟
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی؟

Amin Boy 20
07-09-08, 12:10
امروز نه اغاز و نه انجام جهان است ای بس غم وشادی که پس پرده نهان است

mehrdad21
12-09-08, 04:21
هر روز عصر
مرد اسباب بازی فروش
رد دستان کودکانه را
از شیشه ویترین
پاک می کند .

YALDA_OM
20-09-08, 16:12
از ريچارد براتيگان




من در قرن بيستم زندگي مي كنم


من در قرن بيستم زندگي مي كنم


و تو كنار من دراز كشيده اي.


وقتي خوابت مي آمد غمگين بودي،


كاري از دست من بر نمي آمد.


صورتت آنقدر زيباست كه


نمي توانم از وصفش دست بردارم،


و وقتي خوابي، براي خوشحال كردنت


كاري نمي توانم بكنم.

Amin Boy 20
20-09-08, 16:56
امد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود
امد ندای اسمان تا مرغ جان پران شود
ای مانده زیر شش جهت هم غم بخور هم غم مخور
کان دانه ها زیر زمین یک روز نخلستان شود

Amin Boy 20
20-09-08, 17:17
گر مرد رهی,غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن ,هنر گام زمان است

YALDA_OM
20-09-08, 17:29
رنگ براي شروع
عشق را فراموش كن،
مي خواهم ميان موهاي بورَت
بميرم.

Amin Boy 20
20-09-08, 21:43
فرمان کنی و یا نکنی ترسم / بر خویشتن ظفر ندهی باری
اندر بلای سخت پدید اید / فضل و بزرگ مردی و سالاری:yes:

Web
20-09-08, 22:40
وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم*** گویی شکست شیر را از موش باور میکنم***

Amin Boy 20
21-09-08, 08:21
کی ام شکوفه ی اشکی که در هوای تو هر شب / ز چشم ناله شکفتم به روی شکوه دویدم (اوستا)

N0m@d
21-09-08, 09:30
ای که از کوچه معشوقه ما میگذری.....برخذر باش که سر می شکند دیوارش(حافظ)

Shahryar
01-10-08, 09:18
این هم شعر فوق العاده زیبای آدمک :

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که تو بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم
پر زدن نیست که درجاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست بخند

Feoris
01-10-08, 17:24
من اناری میکنم دانه و به دل میگویم ، خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود

YALDA_OM
02-10-08, 15:09
با غرور بی دلیلت منو آزار نده
به منه خسته و بی حوصله هشدار نده
بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه
به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده
به خدا من خودم رفتنیم
واسه دیگران تو شمعی
واسه من خاموش و غمگین
برای خودی تو دردی
واسه غریبه تسکین
واسه دیگران حقیقت
واسه من عین سرابی
برای همه ستاره
واسه من مثل شهابی
وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن
بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن

بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن

بخدا من خودم رفتنیم

به خدا

به خدا ...
Only the registered members can see the link

YALDA_OM
02-10-08, 15:12
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیرآشنایی


همه شب نهاده‌ام سر، چوسگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه‌ی گدایی


مژه‌ها و چشم یارم به نظرچنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی


در گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی


سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی


به کدام مذهب این به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی؟


به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟


به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهدریایی


در دیر می‌زدم من، که یکی زدر در آمد
که : درآ، درآ، عراقی، که توهم از آن مایی

عراقی..

M A H R A D
02-10-08, 22:31
عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظة اول .. كه اول ظلم را مي‌ديدم از مخلوق بي‌وجدان ،

جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر ، ويرانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !

...


اگر من جاي او بودم ، كه در همسايه صدها گرسنه ،

چند بزمي گرم عيش و نوش مي‌ديدم ،

نخستين نعرة مستانه را خاموش آن دم بر لب پيمانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه مي‌ديدم يكي عريان و لرزان

ديگري پوشيده از صد جامة رنگين، زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، نه طاعت مي‌پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان سجدة صد نامه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم، براي خاطر تنها يكي

مجنون صحراگرد بي‌سامان، هزاران ليلي نازآفرين را كو به كو

آواره و ديوانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم، به عرش كبريايي با همه صبر خدايي

تا كه مي‌ديدم عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده ، خواري مي‌فروشد

گردش اين چرخ را وارونه بي‌صبرانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه مي‌ديدم مشوش عارف و عامي

ز برق فتنة اين علم عالم‌سوز مردم‌كش ، به جز انديشة عشق و وفا ،

معدوم هر فكري در اين دنياي پرافسانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

چرا من جاي او باشم ؟!

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم ، يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !
عجب صبري خدا دارد !



معینی کرمانشاهی

Feoris
02-10-08, 23:10
بلندترین ازتفاع كه باعث مرگ من میشود افتادن از چشم توست

YALDA_OM
05-10-08, 16:02
كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد
بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد
كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد

Feoris
06-10-08, 13:09
عطش می جوشد از عمق دل من

کویری بودنم شد مشکل من

بجز هجران دگر راهی ندارم

دورنگی تو بود حاصل من

N0m@d
06-10-08, 23:05
چرخ گاریچی در حسرت واماندن اسب...

اسب در حسرت خوابیدن گاریچی...

گاریچی در حسرت مرگ...

:1. (28)::11():

Feoris
07-10-08, 08:06
واسه خنده تو دل بی قراره میدونستی

واسه دیدن تو لحظه شمار میدونستی

من همون لحظه که میگم عاشقی یه حرف پوچه

دلم از دوری تو زارو ندار میدونستی

aMiR HosSeiN
19-10-08, 23:23
مي خواهم عشق را عريان زنده به گور کنم


مي خواهم نباشد در لحظه هاي تاريک شب


.


مي خواهم جانانه ترين عاشقانه ها را


در کهن ترين کتب حبس کنم


.


مي خواهم ليلي و مجنون ترين روايت ها را


در کنج خانه اي متروک پنهان کنم تا ابديت


.


.


مي دانم تو مي گويي مست و لا يعقل شده ام


مي دانم طعنه هاي مرگباري نثارم مي کني


.


اما ديگر کار تمام شده


.


سوخته جاني پريشان و آشفته


ديوانه اي زنجيري ساخته اي از من


.


که بر مي آيد از او هر کاري


هر کار ديوانه واري


.


.


آن زمان که ناله هاي حزين من


گوش فلک را کر کرده بود،


آن زمان که آن پيمانه اول را به من نوشانده بودي


بايد امروز را مي ديدي


.


.


من اوج مرگ را ديده ام، بارها


پس دانسته باش که هراسم نيست


از جنگي دوباره با چشمان تو


.


و اين بار نبود ِ خود را


در تو، بود خواهم کرد.


.


اما اين بار چشمان تو


بايد به جنگ يک ديوانه بيايند...

leili1
20-10-08, 16:12
غزل زير که از ظرفيت ِظريف ِزيبای شاعرانه بهره مند است، بيانگر ارزشهای لگدکوب شدۀ انسان، ايرانی است.
خورشيدم وُ شهاب قبولم نمی کند
سيمرغم وُ عقاب قبولم نمی کند
□ □ □
عريان ترم ز شيشه وُ مطلوب ِسنگسار
اين شهر، بی نقاب قبولم نمی کند
□ □ □
ای روح ِبيقرار، چه با طالعت گذشت؟
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند
□ □ □
اين، چندمين شب است که بيدار مانده ام
آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند
□ □ □
گفتم که با خيال، دلی خوش کنم، ولی
با اين عطش، سراب قبولم نمی کند
□ □ □
بی سايه تر ز خويش، حضوری نديده ام
حق دارد آفتاب قبولم نمی کند

leili1
27-10-08, 21:04
در این تنهائی تنها و تاریک ِ خدا مانند،


به دیدارم بیا هر شب،
دلم تنگ است.
بیا ای روشن،ای روشن تر از لبخند.
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها.
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،
در این ایوان سرپوشیده،وین تالاب مالامال،
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها.
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.
بیا،ای همگناهِ من در این برزخ.
بهشتم بدتر از دوزخ.
بیا اخر دلم تنگ است.

M A H R A D
08-11-08, 17:23
کناری می ایستی

و خیابان را می نگری

تنهایی غم انگیز عابرانش را

میان این همه آهن پاره و سیمان و سنگ

منتظران چراغ قرمز

که بی حضور اسپند گردان و شیشه پاک کن و گلفروش

به لعنت خدا نمی ارزد

آن سو تر:

کودکی خواب آلوده درآغوش معتادمادری

که دعا و نفرین و نیاز را همزمان به لجن کشیده است

و این سو تر:

خودت .

انسانی اتوکشیده با ادعاهای حقیر روشنفکرانه

و فردایی که دستان هنرمندت رقم خواهدزد...



مهرداد سنجابی

Hamid65
09-11-08, 14:05
اسم تو نجاتم داد از دامن تاريكي----شب عطر گل آورده يعني كه تو نزديكي
مي بوسمت امشب يار ميترسم از آيينه--- بي طاقت دل گرچه اين فاصله شيرينه

Feoris
11-11-08, 12:17
در نمازم خم ابروي تو بر ياد آمد

حالتي رفت كه محراب بفرياد آمد

SOHR@B
11-11-08, 22:24
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند-----چون بخلوت میروند ان کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس-------توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری---------------------کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند
بنده پیر خراباتم که درویشان او------------------گنج را از بی نازی خاک بر سر میکنند

soheyl
03-12-08, 01:32
با سوز بخونید :

ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه هرجای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت برای من شده عادت

M A H R A D
08-12-08, 18:39
سرگیجه ام را به تو نمی گویم

هیچکاک نیستی که مرا فیلم کنی

شب مهتاب مرده دریایی ، پر جاذبه و هراس انگیز

تنهایی ام پای خودم ، همینقدر که بدانی خسته ام کافیست

خسته زن و پیچ و خمهای پر آزار تن و روحش

خسته کتاب ، نوشتن و خواندن

و ناتوانی نابخشودنی عمل ، در حساسترین لحظه ای که باید!

خسته نفس و خفت بی انتهای برآمدنش

خسته شانه های ضعیفی که بیش از این تابم نمی آورند

خسته دلتنگی های کوچکی که تو فاجعه نمی پنداری اش ، من اما...

خسته آلودگی های نفرت انگیز نان

و خسته شعر که مدتهاست متولد نمی شود

یا میشود، بی هیچ اتفاق شاعرانه ای !

قبل ترها گفته بودم :

این روزها مرا تاب نمی آورند

من این روزهای بی حوصله را




مهرداد سنجابی

Majid OC
08-12-08, 23:56
در غم تنهایی یاران ، چه کردم ؟غصه خوردم ، گر یه کردم .

با همه این بی وفایی ها ، چه کردم ؟غصه خوردم ، گر یه کردم .

غصه خوردم ، گر یه کردم ... که یاران با من چه کردند !؟

مجید :11():

soheyl
09-12-08, 00:47
شبها وقتی فضای شهر تشنه ی بوی بارونه

توی پس کوچه ای خاکی عابری خسته می خونه

صدای عابر خسته می پیچه تو تن کوچه

می گه دل عاشق دریاس پشت ساحل نمی مونه

همیشه تو گوشم طنین این صداس

طنین این صدا با دلم آشناس

دلمو می بره تا به چشمه نور

تا به وادی عشق تا به شهر حضور

من آلوده ی خاکم دل آلوده من

دو زنجیری دنیا، دو زندونی تن

دیگه موندن اینجا غذاب واسه ما

دیگه با چه زبونی اینو باید بگم !؟

بیا کوله بارت رو ببند ای دل تنها

یه شب شبی بارونی دلو بزنیم دریا

soheyl
09-12-08, 23:23
در بیخبری از تو صد قافله من پیشم تو بی خبر از غیری من بیخبر از خویشم

Feoris
12-01-09, 16:07
من از چشمان خود آموختم رسم رفاقت را
که هر عضوی بدرد اید به جایش دیده میگرید

soheyl
13-01-09, 00:50
به اعتماد دست هم
باید گرفت از نو قلم

دوباره خط زد و نوشت
از ابتدا قدم قدم

تاریخ مرگ و ماتم است !
این کهنه ، تقویم غم است!

بی ترس دوزخ یا بهشت
از زندگی باید نوشت!

sAsAn.K
13-01-09, 09:34
یکی از قشنگ ترین هایی که خوندم :

مسلمانان مرا وقتی دلی بود ، که با وی گفتمی گر مشکلی بود ، به گردابی چو می افتادم از غم ، به تدبیرش امید ساحلی بود ...

:give_rose:

Armin-N
13-01-09, 10:05
گویند خدا همیشه با ماست ------ ای غم نکند خدا تو باشی؟

376
13-01-09, 10:29
عيب كسان منگر و احسان خويش ************ ديده فرو برگريبان خويش

soheyl
13-01-09, 11:40
شب از مهتاب سر می ره
تمام ماه ، تو آبه

شبیه عکس یک رویاست
تو خوابیدی جهان خوابه

زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی

شب از جایی شروع میشه
که تو چشماتو می بندی

تو را آغوش می گیرم
تنم سرریز رویا شه

جهان قد یه لالایی
توی آغوش من جاشه

تو را آغوش می گیرم
هوا تاریکتر میشه

خدا از دستهای تو
به من نزدیکتر میشه

تمام خونه پر میشه
از این تصویر رویایی

تماشا کن
تماشا کن
چه بیرحمانه زیبایی

M A H R A D
18-01-09, 16:49
باری من و تو بی گناهیم

او نیز تقصیری ندارد

پس بی گمان این کار

کار چهارم شخص مجهول است!

====

من سال‌های سال مُردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می‌توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟



قیصر امین پور

soheyl
19-01-09, 02:03
زندگی رسم خوشایندی نیست / زندگی اجبارست :1. (38):

M A H R A D
28-01-09, 15:00
دلم گرفته است...

دلم گرفته است...

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده‌ی شب می‌کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است...


فروغ فرخزاد

Armin-N
28-01-09, 23:13
تاج و تخت شاه دیروز در قلعه شون نمیشه
به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه

یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمیباخت
تاجو از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت

soheyl
29-01-09, 00:58
تاج و تخت شاه دیروز در قلعه شون نمیشه
به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه

یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمیباخت
تاجو از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت


تشکر کم بود ....


مرسی واقعا ردیف بود !!

Armin-N
29-01-09, 09:32
ممنون
این شعر رو داریوش تو آهنگ شطرنج از آلبوم جدیدش (معجزه خاموش) خونده
خیلی قشنگه
کل این آهنگ بی نظیره
و چند آهنگ دیگش مثل تقویم

D J V A H I D
29-01-09, 11:53
حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می خواهم عذابم می دهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ی نامردمی بر پشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم

ما که با دریا تلاطم کرده ایم

راه دریا را چرا گم کرده ایم

قفل غم بر درب سلولم نزن

من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود

وای رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

ازدر و دیوارتان خون می چکد

خون من فرهاد مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد

اینهمه لیلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم خسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه!

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!

هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

رشته مهر و محبت را گسیخت

چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسید نیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفائل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

Armin-N
29-01-09, 12:50
همه مي پرسند
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلكش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد؟

روي اين آبي ارام بلند
كه تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها؟
چيست در كوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام؟
كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري!؟

نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوتر ها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام

من به اين جمله نمي انديشم!
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را مي شنوم
ميبينم

من به اين جمله نمي انديشم!

"به تــو مي انديشم"
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تــو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تــو مي انديشم

تــو بدان اين را
تنها تــو بدان
تــو بيا
تــو بمان با من
تنها تــو بمان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تــو بتاب
من فداي تــو به جاي همه گلها تــو بخند

اينك اين من كه به پاي تــو در افتادم باز
ريسماني كنم از آن موي دراز
تــو بگير!
تــو ببند !
تــو بخواه !

پاسخ چلچله ها را تــو بگو
قصه ابر هوا را تــو بخوان
تــو بمان با من
تنها تــو بمان
در دل ساغر هستي تـــو بجوش

من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تــو بنوش !

M A H R A D
01-03-09, 12:30
تو به من خنديدي و نميدانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

مي‌دهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا ،

خانه كوچک ما سيب نداشت...


حمید مصدق

D J V A H I D
04-03-09, 23:05
با دیدن تو از شعر نا امید میشوم
چندان که به زیبائیت اندیشه میکنم
زبانم میخشکد و
کلمات بی قرار میشوند
عطشم را بکش !
کمتر زیبا باش
تا بتوانم شاعر باشم !

aphrodit
06-04-09, 08:33
هر جا که هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است!

M A H R A D
01-05-09, 16:15
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست



دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست



سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست



ای داد ، کس به داغ ِ دل ، باغ ِ دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست



آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست



« بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت

« آیا » ز یاد رفت و « چرا » در گلو شکست



فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست



تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست




قیصر امین پور

Extreme
01-05-09, 16:36
کعبه را گفتم تو از خاکی من از خاک چرا باید به دور تو بگردم .

ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم .

M A H R A D
06-07-09, 00:09
آسمان آبی تر

آب آبی تر

من در ایوانم ،رعنا سر حوض

رخت می شوید رعنا

برگ ها می ریزد

مادرم صبحی می گفت :‌ موسم دلگیری است

من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست

زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند

من ودا می خوانم گاهی نیز

طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری

آفتابی یکدست

سارها آمده اند

تازه لادن ها پیدا شده اند

من اناری را می کنم دانه به دل می گویم

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود

می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم

مادرم می خندد

رعنا هم.



سهراب سپهری

Jagvar
06-07-09, 14:48
در کوی نیک نامان مارا گذر نداند
گر تو می پسندی تغیر ده قضارا

M A H R A D
14-07-09, 19:12
بگذار گریه کنم

برای عاطفه ای که نیست

و دنیایی که

انجمن حمایت از حیوانات دارد

اما انسان

پا برهنه و عریان می‌دود

بگذار گریه کنم

برای انسانی که

راه کوره های مریخ را شناخته

اما هنوز

کوچه های دلش را نمی شناسد...

™Ali
26-07-09, 18:27
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجهء تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمهء عاشقانه آزادی
فغان و نالهء شبگیر می شود گاهی
نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت
به چَشمِ خستهء من تیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدمگمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دمِ شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
محبّت است که زنجیر می شود گاهی



سیاوش - آلبوم حادثه - آنلاین گوش بدید! (Only the registered members can see the link)

N0m@d
26-07-09, 18:29
دشمن دانا بلندت می کند

بر زمینت می زند نادان دوست


مناسبت داشت این شعر واسه من...خدا لعنت کنه این آدم های بی سواد رو که به آدم پیشنهاد میدن

Armin-N
26-07-09, 19:15
تو پادگان آموزشی یه جایی یکی نوشته بود:

بی جهت دلها مکدر میشود
آنچه باید آن شود، آن میشود

™Ali
26-07-09, 22:58
اي دوست دلت هميشه زندان من است

آتشكده عشق تو از آن من است

آن روز كه لحظه وداع من و توست

آن شوم ترين لحظه پايان من است

گفتی چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه شبی میکنم از پنجره سر

اندوه که خورشید شدی تنگ غروب

افسوس که مهتاب شدی وقت سحر

:give_rose:

™Ali
28-07-09, 14:37
من سبز مي شوم حتي اگرتو مانع روييدنم شوي

من غنچه مي دهم حتي به زخم تبر عادتم دهي

اما به حرمت عشق تو گل نمیدهم

چون واقفم كه تو زيبا ترين گلي.

البته شبه شعر بود ... :دی
=============

اون شعر داریوش هم که میگه :


ای گل تاره که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
و...
خیلی قشنگه :1. (21):

reza76622201
28-07-09, 15:05
همه ما وارثیم وارث عذاب عشق

سهم اون کس بیشتره که میشه خراب عشق


سوختن و فریاد زدن اینه رمز و راز عشق

وقت از خود مردنه لحظه آغاز عشق


واسه این صدای نی موندنی ترین شده

که به لطف زخم عشق حنجرش خونی شده


همه ما وارثیم وارث عذاب عشق

سهم اون کس بیشتره که میشه خراب عشق



سهم من گلوی زخمیه منه

یه صدا واسه همیشه موندنه


کوله باره سهم من رو شونمه

کوله باری که پر از شکستنه


گرمی می عشق و تکرار می کنه

ناله نی عشق و فریاد می زنه


گرییه مستی و زجه های نی

همه جوهره تمامه شعرای منه


همه ما وارثیم وارث عذاب عشق

سهم اون کس بیشتره که شده خراب عشق



قیمتی ترین عذاب درد عشق

غم ناب و شعره ناب درد عشق


نطفه همه غزل های عزیز

جوشش روحه شراب درد عشق


ذات هرقطره قیمتیه اشک

سهم این دل خراب درد عشق

زندگی کتاب شعره لحظه هاست

بهترین شعر کتاب درد عشق

(آهنگ وارث از آلبوم شام آخر ستار(من که عاشق اين آهنگ هستم)

reza76622201
28-07-09, 15:08
ببخشيد دوباره خودم پست دادم. اما اين شعر هم خيلي زيباست(به نظر بنده):


اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم



چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم



به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور



به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور



به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري



که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري



به همان زل زدن از فاصله دور به هم



يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم



به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو



به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو



به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت



به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت



شبحي چند شب است آفت جانم شده است



اول اسم کسي ورد زبانم شده است



در من انگار کسي در پي انکار من است



يک نفر مثل خودم ، عاشق ديدار من است



يک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگي اش



مي شود يک شبه پي برد به دلدادگي اش



آه اي خواب گران سنگ سبکبار شده



بر سر روح من افتاده و آوار شده



در من انگار کسي در پي انکار من است



يک نفر مثل خودم ، تشنه ديدار من است



يک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزيش



مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش



رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است



اول اسم کسي ورد زبانم شده است



آي بي رنگ تر از آينه يک لحظه بايست



راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟



اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست



پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکيست؟



حتم دارم که تويي آن شبح آينه پوش



عاشقي جرم قشنگي ست به انکار مکوش



آري آن سايه که شب آفت جانم شده بود



آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود



اينک از پشت دل آينه پيدا شده است



و تماشاگه اين خيل تماشا شده است



آن الفباي دبستاني دلخواه تويي



عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي

™Ali
28-07-09, 16:46
کسی چون تو مرا غريب و تنها نگذاشت
اين گونه در التهاب فردا نگذاشت
سوگند نمی خورم ولی باور کن...
کسی چون تو به خلوت دلم پا نگذاشت

+

قلب من در شهر چشمان تو جا مانده ...
قدر يك شب هم شده از آن پرستاري كن...


LOOOOOOL :1. (21):

reza76622201
01-08-09, 10:46
يار من آن که لطف خداوند يار اوست
بيداد و داد و رد و قبول اختيار اوست



درياي عشق را به حقيقت کنار نيست
ور هست پيش اهل حقيقت کنار اوست


در عهد ليلي اين همه مجنون نبوده‌اند
وين فتنه برنخاست که در روزگار اوست


صاحب دلي نماند در اين فصل نوبهار
الا که عاشق گل و مجروح خار اوست


داني کدام خاک بر او رشک مي‌برم
آن خاک نيکبخت که در رهگذار اوست


باور مکن که صورت او عقل من ببرد
عقل من آن ببرد که صورت نگار اوست


گر ديگران به منظر زيبا نظر کنند
ما را نظر به قدرت پروردگار اوست


اينم قبول بس که بميرم بر آستان
تا نسبتم کنند که خدمتگزار اوست

بر جور و بي مرادي و درويشي و هلاک
آن را که صبر نيست محبت نه کار اوست

سعدي رضاي دوست طلب کن نه حظ خويش
عبد آن کند که راي خداوندگار اوست



(اين شعر واقعا زيبا از سعدي شيرازي بود يادش گرامي باد)

Shahryar
20-08-09, 16:59
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست

وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت

امروز همه ملک جهان زیر پر ماست

بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز

می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد

جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست

بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید

بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست

ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی

تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست

بر بال عقاب آمد آن تیر جگر سوز

وز عرش مر او را به سوی خاک فرو کاست

بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی

بگشود پر خویش سپس از چپ و از راست

گفتا: عجب است این که ز چوبی و ز آهن

این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خاست؟

بر تیر نظر کرد و پر خویش بر او دید

گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست!

™Ali
21-08-09, 00:59
من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است


سرما زده و سوز ه و پاييز فراري
در حسرت روزهاي بهاري بق کرده قناري
اجاق خونه مي سوزه و سرده ببين سرما چه کرده !
اي واي از اون روزي که گردونه به کام ما نگرده
يخ بسته گل گلدون ها انگار
طوفان طبيعت رو ببين کرده چه بيداد
برگي ديگه نيست روي درختها سرماست فقط ميون حرفا
هر چي که بوده توي طبيعت قايم کرده يکي ميون برفا
در حسرت روزهاي بهاري بق کرده قناري
در حسرت روزهاي بهاري بق کرده قناري
در حسرت روزهاي بهاري بق کرده قناري
در حسرت روزهاي بهاري بق کرده قناري


من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم يک کلام در جزوهايم هيچ ننوشتم من زمقصد ها پي مقصودهاي پوچ افتادم . تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت . بهارم رفت . عشقم مرد . يادم رفت

سیاوش - آهنگ قناری - آنلاین گوش بدید! (Only the registered members can see the link)

M A H R A D
31-08-09, 18:06
... دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است...




قـــیـصـر امــیـن پـور

=====

می آمـــیـزد
خــون دل با جوهــرخــودكارم
چـــــرا بنفش نمی نویــسد
خـــودکــــار آبــی من...؟


!

M A H R A D
22-12-09, 22:59
چه اسفندها...

آه...

چه اسفندها دود کردیم

برای تو ای روز اردی بهشتی

که گفتند این روزها میرسی

از همین راه...



زنده یاد قیصر امین پور

Agne
11-03-10, 23:17
سلام دوستان، یه نگاهی بندازید:




Human beings are members of a whole,
In creation of one essence and soul.

If one member is afflicted with pain,
Other members uneasy will remain.

If you have no sympathy for human pain,
The name of human you cannot retain.


:11():

mzz
11-03-10, 23:30
یه شعر بود ماله دوره کاردانی مون تو کتاب ادبیاتمون بود یادم نیست از کی بود ولی یه زرش رو یادمی
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره بدنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
که ما تو کلاس میخوندیم
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
فکر نکن یاد تو بودم
کار نداشتم ول میگشتم

AMD>INTEL
12-03-10, 00:22
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.

Saeed-Milan
12-03-10, 00:32
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زیبا اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت

AMD>INTEL
12-03-10, 00:54
آی آدم ها

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!




آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!


او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...

Saeed-Milan
12-03-10, 01:04
اي دوست قبولم کن و جانم بستان****مستم کن و ، و ز هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرا رگيرد بي تو****آتش به من اندر زن و آنم بستان
اي زندگي تن و توانم همه تو**** جاني و دلي اي دل و جانم همه تو

Agne
12-03-10, 13:49
ممنون دوستان عزیز :1. (21):

کسی نگفت این شعر به فارسی چی میشه؟

[پست شماره ی 363]

javadshahvand
12-03-10, 20:21
ممنون دوستان عزیز :1. (21):

کسی نگفت این شعر به فارسی چی میشه؟

[پست شماره ی 363]


بنی آدم اعضای یکدیگرند، که در آفرینش زیک گوهرند. چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار................

Saeed-Milan
13-03-10, 00:03
سلامي چو بوي خوش آشنايي
بدان مردم ديده روشنايي
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است که بازآيي

D J V A H I D
28-03-10, 16:27
شعر زیبای دماغ عمل نکرده!



اگه مثل کلنگه
مثل لوله تفنگه
با خوشگلی‌ت می‌جنگه
طبیعیه، قشنگه
نگو که این یه درده
دماغ عمل نکرده
***

اگر که مثل فیله
و یا از این قبیله
روی نوکش زیگیله
غصه نخور، اصیله
هی نرو پشت پرده
دماغ عمل نکرده
***

یکی می‌گه درازه
خیلی ولنگ و وازه
یکی می‌گه ترازه
غصه نخور که نازه
ببین خدا چه کرده
دماغ عمل نکرده
***

دماغ نگو جواهر
سوژه‌ی شعر شاعر
طویل فی‌المظاهر
پدیده‌ی معاصر
آهای تخم دو زرده
دماغ عمل نکرده
***

با اون دماغ همیشه
عکس تو پشت شیشه
تو سینما چی می‌شه
شکستن کلیشه
کاشکی بری رو پرده
دماغ عمل نکرده
***

کم باباتو کچل کن
یا خودتو مچل کن
کی بت می‌گه عمل کن
قصیده رو غزل کن
می‌شی له و لورده
دماغ عمل نکرده
***

چه‌قد دماغ دماغ شد
قافیه‌مون چلاق شد
هی، یکی- چل کلاغ شد
تصنیف کوچه باغ شد
بره که برنگرده
دماغ عمل نکرده

mom
04-04-10, 15:27
ای نوش کرده نیش را بی‌خویش کن باخویش را
باخویش کن بی‌خویش را چیزی بده درویش را


تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را
بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را


با روی همچون ماه خود با لطف مسکین خواه خود
ما را تو کن همراه خود چیزی بده درویش را


چون جلوه مه می‌کنی وز عشق آگه می‌کنی
با ما چه همره می‌کنی چیزی بده درویش را


درویش را چه بود نشان جان وزبان درفشان
نی دلق صدپاره کشان چیزی بده درویش را


هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی
هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را


تلخ از تو شیرین می‌شود کفر از تو چون دین می‌شود
خار از تو نسرین می‌شود چیزی بده درویش را


جان من و جانان من کفر من و ایمان من
سلطان سلطانان من چیزی بده درویش را


ای تن پرست بوالحزن در تن مپیچ و جان مکن
منگر به تن بنگر به من چیزی بده درویش را


امروز ای شمع آن کنم بر نور تو جولان کنم
بر عشق جان افشان کنم چیزی بده درویش را


امروز گویم چون کنم یک باره دل را خونکنم
وین کار را یک سون کنم چیزی بده درویش را


تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستی
خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را


جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنم
تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را


:11():شمس (Only the registered members can see the link) :11():

M A H R A D
13-08-10, 23:34
در آینه دوباره نمایان شد

با ابر گیسوانش در باد

باز آن سرود سرخ انا الحق

ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی ؟

که سالهاست

بالای دار رفتی و این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز

پرهیز می کنند

نام تو را به رمز

رندان سینه چاک نشابور

در لحظه های مستی

مستی و راستی

آهسته زیر لب

تکرار می کنند

وقتی تو

روی چوبه ی دارت

خموش و مات

بودی

ما

انبوه کرکسان تماشا

با شحنه های مامور

مامورهای معذور

همسان و همسکوت ماندیم

خاکستر تو را

باد سحرگهان

هر جا که برد

مردی ز خاک رویید

در کوچه باغ های نشابور

مستان نیم شب به ترنم

آوازهای سرخ تو را باز

ترجیع وار زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان هاست...


(دکتر شفیعی کدکنی)

===

درباره حلاج:

1) نقل است که شب اول که او را حبس کردند بیامدند و او را در زندان ندیدند و جمله زندان را بگشتند کس ندیدند و شب دوم نه او را دیدند نه زندان را ! و شب سوم او را در زندان دیدند .

گفتند: " شب اول کجا بودی ؟ و شب دوم تو و زندان کجا بودیت؟ "

گفت: شب اول من در حضرت بودم. از آن، اینجا نبودم و شب دوم حضرت اینجا بود، از آن من و زندان هر دو غایب بودیم!

2) نقل است که در آن میان درویشی از او پرسید که عشق چیست؟

گفت: «امروز بینی و فردا و پس فردا.»

آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند.

™Ali
14-08-10, 01:57
سلام !

پیشنهاد من داستان "پادشاه و کنیزک " از "مثنوی معنوی" "دفتر اول" هست که داستان مشهوری ست.

ولی به یاد غزل معروف حافظ :

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد

صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

™Ali
14-08-10, 02:12
یه شعر بود ماله دوره کاردانی مون تو کتاب ادبیاتمون بود یادم نیست از کی بود ولی یه زرش رو یادمی
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره بدنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
که ما تو کلاس میخوندیم
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
فکر نکن یاد تو بودم
کار نداشتم ول میگشتم

سلام

این شعر متعلق به فریدون مشیری هست که اسمش "کوچه" هست.
شعر کوچه متعلق به مجموعه شعر "ابر و کوچه" هست که در سال 1341 به چاپ رسید.
فریدون مشیری به نظرم یکی از شاعرانی هست که قوه ی تخیل بسیار بالایی داره و شخصا چند تا از مجموعه های شعرش رو هم دارم.

ولی اگه شما دسترسی به اشعارش ندارید پس از سایت رسمی فریدون مشیری استفاده کنید :



Only the registered members can see the link


بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروريخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:
- ” از اين عشق حذر كن!
لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

™Ali
14-08-10, 02:17
این یکی از شعرهای مورد علاقه ی من به نام "سرو" (معروف به شعر مادر) از مجموعه شعر ابر و کوچه فریدون مشیری هست. تخیل فوق العاده و ناب اشعار مشیری رو تو این شعر می تونید به وضوح حس کنید.
بخونید و لذت ببرید :



در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی

زیر یک سنگ کبود
در دل خاک سیاه
میدرخشد دو نگاه
که بناکامی ازین محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه

باز می خندد مهر
باز می تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوی صحرای عدم پوید راه
با دلی خسته و غمگین -همه سال-
دور ازین جوش و خروش
میروم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا کشم چهره بر آن خاک سیاه

وندر این راه دراز
میچکد بر رخ من اشک نیاز
میدود در رگ من زهر ملال

منم امروز و همان و راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشک نیاز

بینم از دور،در آن خلوت سرد
-در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی-
ایستادست کسی!

"روح آواره کیست؟
پای آن سنگ کبود
که در آن تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود؟"

می تپد سینه ام از وحشت مرگ
می رمد روحم از آن سایه دور
می شکافد دلم از زهر سکوت!

مانده ام خیره براه
نه مرا پای گریز
نه مرا تاب نگاه!


شرمگین میشوم از وحشت بیهوده خویش
سرو نازی است که شادابتر از صبح بهار
قد برافراشته از سینه دشت
سر خوش از باده تنهائی خویش!

"شاید این شاهد غمگین غروب
چشم در راه من است؟
شاید این بندی صحرای عدم
با منش یک سخن است؟"

من،در اندیشه که :این سرو بلند
وینهمه تازگی و شادابی
در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی...

غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه:
خنده ای میرسد از سنگ بگوش!
سایه ای میشود از سرو جدا!
در گذرگاه غروب
در غم آویز افق
لحظه ای چند بهم می نگریم
سایه میخندد و میبینم : وای...
مادرم میخندد!...

"مادر ،ای مادر خوب
این چه روحی است عظیم؟
وین چه عشقی است بزرگ؟
که پس از مرگ نگیری آرام؟

تن بیجان تو،در سینه خاک
به نهالی که در این غمکده تنها ماندست
باز جان میبخشد!
قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد
سرو را تاب و توان می بخشد!

شب،هم آغوش سکوت
میرسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز رو کرده باین شهر پر از جوش و خروش
میروم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فریاد

mehrdad_ab
14-08-10, 11:01
ای وای مادرم
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دارا
و فکر بچه هاست
هر جا شده
هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها
کفگیر بی صدادارد برای ناخوش خود آش می پزد
…او مرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:این حرف ها برای تو مادر نمی شود
پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنارزد
در نصفه های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من نشسته بود
آهسته با خداراز و نیاز داشتنه، او نمرده است
.…او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟
هیچ، هیچ
تنها مریض خانه، به امید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد
در راه قم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مزد همه زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت
آینده بود و قصه ی بی مادری من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:از من جدا مشو.
می آمدم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:تنها شدی پسر
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد
ولی دل شکسته بود:بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم
شاعر : زنده یاد استاد محمد حسین شهریار

™Ali
14-08-10, 13:09
بحث شهریار پیش اومد.

یکی از زیباترین شعرهایی که خوندم و تضمین یکی از غزلیات سعدی (استاد فصاحت و بلاغت کلام) اثر استاد شهریار هست که تقدیمتون می کنم :

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مه من کاینهمه از مهر جدایی
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی
«من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن بهه که ببندی و نپایی»

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم
وین نداند که من از بهر عشق تو زادم
نغمهء بلبل شیراز نرفته است زیادم
«دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم
باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی»

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه
مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه
پای عشاق نتوان بست به افسون و فسانه
« ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجایی»

تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت
عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت
«عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی»

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان
کس درین شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
«حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت بگدایی»

گِرد گلزارِ رخ تست غبار خط ریحان
چون نگارین خطِ تذهیب بدیباچه قرآن
ای لبت آیت رحمت دهنت نفطه ایمان
«آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی»

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم
همه چون نی بفغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»

چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن
دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن
«شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانهء مایی»

سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان
بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان
«کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتو روی تو گوید که تو در خانهء مایی»

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند
دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند
«پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند
تو بزرگی و در آئینهء کوچک ننمایی»

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد
نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد
شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد
«سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی»

™Ali
14-08-10, 13:37
از خانه بدر ،
از كوچه برون،
تنهايي ما سوي خدا مي رفت.
در جاده ،
درختان سبز،
گل ها وا،
شيطان نگران: انديشه رها مي رفت.
خار آمد،
و بيابان ،
و سراب.
كوه آمد و خواب.
آواز پري : مرغي به هوا مي رفت؟
- ني ،
همزاد گياهي بود،
از پيش گيا مي رفت.
شب مي شد و روز.
جايي،
شيطان نگران: تنهايي ما مي رفت.

.
.
.
.
زنده یاد سهراب سپهری، منظومه شرق اندوه

mehrdad_ab
15-08-10, 12:37
شعری از شهریار که من به یاد اونایی که از دست دادم همیشه مرورش میکنم

حیدر بابا ، یولوم سندن کج اولدی ،

عمروم کئچدی ، گلنمه دیم گئج اولدی،

هئچ بیلم دیم گوزل لرین نئج اولدی

بیلمزادیم دونگلر وار دونوم وار ،

ایتگین لیک وار آیریلیق وار اولوم وار

M A H R A D
15-08-10, 13:51
شعری از شهریار که من به یاد اونایی که از دست دادم همیشه مرورش میکنم

حیدر بابا ، یولوم سندن کج اولدی ،

عمروم کئچدی ، گلنمه دیم گئج اولدی،

هئچ بیلم دیم گوزل لرین نئج اولدی

بیلمزادیم دونگلر وار دونوم وار ،

ایتگین لیک وار آیریلیق وار اولوم وار

سلام دوست عزیز.

میخواستم ببینم ممکنه ترجمه این شعر هم برامون بنویسید؟

شهریار شعرهای واقعا زیبایی داره، خیلی علاقه دارم مفهوم شعرای تاپ آذریش هم بدونم

البته بدیهیه که قسمتی از زیبایی کلام و محتوا به خاطر این ترجمه از دست میره ولی خب...!

سپاس :11():

™Ali
15-08-10, 14:27
شعر معروف "صدای پای آب" از منظومه ی با همین عنوان از سهراب سپهری که در کتب پیش هم اومده ولی من متن کاملش رو میذارم.

سهراب سپهری این شعر رو در تابستان 1343 در قریه چنار سروده و نگاه تازه به طبیعت و مثبت اندیشی در اون موج میزنه. از نظر شاعر همه چیز زیباست و فقط باید با چشم دل نگاه کرد. مثلا : "چشم ها را باید شست" یا "چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست".

یاد شعر سلمان هراتی افتادم که می گفت : "بیا تا جهان را تلاوت کنیم".
یا شعر اخوان ثالث : "باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست."

.
.
.
.

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.

و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
پي "قد قامت" موج.

كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشني باغچه است.

اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.

اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك".
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر ،بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.

طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر.

من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.

چيزهايي ديدم در روي زمين:
كودكي ديم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.

بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.

شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم ، از جنس بهار،
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سوال.

قاطري ديدم بارش "انشا"
اشتري ديدم بارش سبد خالي " پند و امثال".
عارفي ديدم بارش " تننا ها يا هو".

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود:
كاكل پوپك ،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.

مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره شط مي شست.

شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ.
سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
كودكي هسته زردآلو را ، روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از "خزر" نقشه جغرافي ، آب مي خورد.

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب.

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي ،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.

عشق پيدا بود ، موج پيدا بود.
برف پيدا بود ، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچه زن.
بوي تنهايي در كوچه فصل.

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.

سفر دانه به گل .
سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.

جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز:
جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
جنگ خونين انار و دندان.
جنگ "نازي" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.

حمله كاشي مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر " لوله كشي".
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حمله واژه به فك شاعر.

فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سواري چوبي.
فتح يك عيد به دست دو عروسك ، يك توپ.

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
قتل يك قصه سر كوچه خواب .
قتل يك غصه به دستور سرود.
قتل يك مهتاب به فرمان نئون.
قتل يك بيد به دست "دولت".
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.

همه روي زمين پيدا بود:
نظم در كوچه يونان مي رفت.
جغد در "باغ معلق " مي خواند.
باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
روي درياچه آرام "نگين" ، قايقي گل مي برد.
در بنارس سر هر كرچه چراغي ابدي روشن بود.

مردمان را ديدم.
شهرها را ديدم.
دشت ها را، كوه ها را ديدم.
آب را ديدم ، خاك را ديدم.
نور و ظلمت را ديدم.
و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم.


اهل كاشانم، اما
شهر من كاشان نيست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.
من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم.
من صداي نفس باغچه را مي شنوم.
و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد.
و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي.
و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدينه،
جريان گل ميخك در فكر،
شيهه پاك حقيقت از دور.
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي ، كفش ايمان را در كوچه شوق.
و صداي باران را، روي پلك تر عشق،
روي موسيقي غمناك بلوغ،
روي آواز انارستان ها.
و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب،
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،
پر و خالي شدن كاسه غربت از باد.

من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشيا جاري است .
روح من كم سال است.
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش مي گيرد.
روح من بيكار است:
قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدن بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.
هر كجا برگي هست ، شور من مي شكفد.
بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.
مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن.
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم.
مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.

تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.

من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.


زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است.
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

زندگي شستن يك بشقاب است.


زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي "مجذور" آينه است.
زندگي گل به "توان" ابديت،
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.

هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟

من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.

روشني را بچشيم.
شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم.
روي قانون چمن پا نگذاريم.
در موستان گره ذايقه را باز كنيم.
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
و نگوييم كه شب چيز بدي است.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.

صبح ها نان و پنيرك بخوريم.
و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.
و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت.
و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد.
و بدانيم كه پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها.

و نپرسيم كجاييم،
بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را.

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست.
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.
پشت سر نيست فضايي زنده.
پشت سر مرغ نمي خواند.
پشت سر باد نمي آيد.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.
پشت سر خستگي تاريخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون مي ريزد.

لب دريا برويم،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب.

ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم.

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
(ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين،
مي رسد دست به سقف ملكوت.
ديده ام، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.)

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.

پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.

ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم.
.
.
.
.

mehrdad_ab
15-08-10, 16:42
سلام دوست عزیز.

میخواستم ببینم ممکنه ترجمه این شعر هم برامون بنویسید؟

شهریار شعرهای واقعا زیبایی داره، خیلی علاقه دارم مفهوم شعرای تاپ آذریش هم بدونم

البته بدیهیه که قسمتی از زیبایی کلام و محتوا به خاطر این ترجمه از دست میره ولی خب...!

سپاس :11():
حتما ً ؛
البته اینم بگم که این ترجمه تحت الفظی منه و ممکنه کمی متفوت از معنی واقعیش باشه ...
حیدر بابا اسم کوهیه که در اطراف محل زندگی شهریار بوده و چون دوران کودکیشو اونجا سپری کرده ، بعد از چندین سال و ناملایمتهایی که در جاهای دیگه میبینه به اونجا برمیگرده واین شعر رو میگه .
حیدر بابا یولوم سنن کج اولده = حیدر بابا راه زندگیم از تو و اینجا جدا شد ( به جای دیگه ای رفتم )
عمرم گچدی ، گلم مدیم ، گئج اولده = عمرم به پایان رسید ( پیر شدم )نتونستم به وقتش به دیارم برگردم
هچ بیلم مدیم گوزلرین نئج اولده = اصلاً نفهمیدم که چی بر سر من و زادگاه من اومد ( تا چشم بهم زدم پیر شدم و زیبایی ها از بین رفتند )
بیلمزیدیم دونگله لر وام ، دونوم وار= اصلاً نمی دونستم ( سال های جوانی ) زندگی خیلی پیچ و خم دار و به اصطلاح خودمون با هرسازش رقصید
ایتگین لیک وار، آیرلیق وار ، اولوم وار = روزهای سختی در پیشن ، جدایی ها در پیشن و مردن در زندگی هست( عزیزانی که فوت کردن من جمله مادر بزرگش با شعر خان ننه هایاندا قالدن که در پایین مینویسمش. )

mehrdad_ab
15-08-10, 16:52
خان ننه ، هایاندا قالدین ( خان ننه ، کجا ماندی )
بئله باشیوا دولانیم ( الهی دور سرت بگردم )
نئجه من سنی ایتیردیم ! ( افسوس که ترا گم کردم ! )
دا سنین تایین تاپیلماز ( نظیر تو پیدا نمیشود )
***
سن اؤلن گون ، عمه گلدی ( وقتی تو مردی ، عمه آمد )
منی گه تدی آیری کنده ( مرا به ده آورد )
من اوشاق ، نه آنلایایدیم ؟ ( من بچه ، از کجا می فهمیدم ؟ )
باشیمی قاتیب اوشاقلار ( بچه ها سرم را گرم کردند )
نئچه گون من اوردا قالدیم ( چند روزی آنجا ماندم )
***
قاییدیب گلنده ، باخدیم ( وقتی برگشتم ، دیدم )
یئریوی ییغیشدیریبلار ( رختخوابت را جمع کرده اند )
نه اؤزون ، و نه یئرین وار ( نه خودت ، نه رختخوابت ، سرجایشان نیستند )
« هانی خان ننه م ؟ » سوروشدوم ( پرسیدم : خان ننه ام کو ؟ )
دئدیلر کی : خان ننه نی ( جواب دادند : خان ننه را )
آپاریبلا کربلایه ( به کربلا برده اند )
کی شفاسین اوردان آلسین ( تا شفایش را از آنجا بگیرد )
سفری اوزون سفردیر ( سفری دراز در پیش دارد )
بیرایکی ایل چکر گلینجه ( یکی دو سال طول می کشد تا برگردد )
***
نئجه آغلارام یانیخلی ( چنان گریه جگر سوز می کردم )
نئچه گون ائله چیغیردیم ( چند روزی فریاد کشیدم )
کی سه سیم ، سینم توتولدو ( که صدا و سینه ام گرفت )
***
او ، من اولماسام یانیندا ( وقتی من پیشش نباشم ، او )
اؤزی هئچ یئره گئده نمه ز ( به هیچ کجا نمی تواند برود )
بو سفر نولوبدو ، من سیز ( چه شده که به این سفر )
اؤزو تک قویوب گئدیبدیر ؟ ( خودش تنهائی گذاشته و رفته )
***
هامیدان آجیق ائده ر کن ( در حالی که از همه قهر بودم )
هامییا آجیقلی باخدیم ( به همه اخم کردم )
سونرا باشلادیم کی : منده ( بعد شروع کردم که : من هم )
گئدیره م اونون دالینجا ( به دنبال او می روم )
***
دئدیلر : سنین کی تئزدیر ( گفتند : سفر تو زود است )
امامین مزاری اوسته ( بر مزار امام )
اوشاغی آپارماق اولماز ( نمی توان بچه برد )
سن اوخی ، قرآنی تئز چیخ ( تو قرآن را بخوان و تمامش کن )
سن اونی چیخینجا بلکی ( تا تو تمامش کنی ، شاید )
گله خان ننه سفردن ( خان ننه از سفر بازگردد )
***
ته له سیک روانلاماقدا ( با عجله در حال ازبرکردن )
اوخویوب قرآنی چیخدیم ( قرآن را خواندم و تمام کردم )
کی یازیم سنه : گل ایندی ( که برایت بنویسم : حالا برگرد )
داها چیخمیشام قرآنی ( دیگر قرآن را تمام کردم )
منه سوقت آل گلنده ( وقتی برمی گردی ، برایم سوغاتی بیاور )
آما هر کاغاذ یازاندا ( اما هر وقت که نامه می نوشتم )
آقامین گؤزو دولاردی ( چشمان پدرم از اشک پر می شد )
سنده کی گلیب چیخمادین ( تو هم که برنگشتی )
نئچه ایل بو اینتظارلا ( چند سال با این انتظار )
گونی ، هفته نی سایاردیم ( روز و هفته را می شمردم )
تا یاواش – یاواش گؤز آچدیم ( تا به تدریج چشم باز کردم )
آنلادیم کی ، سن اؤلوبسن ! ( فهمیدم که مرده ای )
***
بیله بیلمییه هنوزدا ( بفهمی و نفهمی هنوزهم )
اوره گیمده بیر ایتیک وار ( در دلم گمشده ای هست )
گؤزوم آختارار همیشه ( همیشه چشمانم او را جستجو میکنند )
نه یاماندی بو ایتیکلر ( چه سختند این گمشده ها )
***
خان ننه جانیم ، نولیدی ( خان ننه جانم ، چه می شد )
سنی بیرده من تاپایدیم ( دوباره تو را پیدا می کردم )
او آیاقلار اوسته ، بیرده ( دوباره روی آن پاها )
دؤشه نیب بیر آغلایایدیم ( می افتادم و گریه می کردم )
کی داها گئده نمییه یدین ( تا بلکه نمی توانستی بروی )
***
گئجه لر یاتاندا ، سن ده ( شبها وقتی می خوابیدیم ، تو هم )
منی قوینونا آلاردین ( مرا در آغوشت به خود می فشردی )
نئجه باغریوا باساردین ( از جان و دل به آغوشم می کشیدی )
قولون اوسته گاه سالاردین ( گاهی روی بازوهایت می انداختی )
***
آجی دونیانی آتارکن ( در حالی که دنیای تلخ را رها می کردیم )
ایکیمیز شیرین یاتاردیق ( دو تائی چه شیرین می خوابیدیم )
گئنه ده منی اؤپه ردین (همیشه مرا می بوسیدی )
هئچ منه آجیقلامازدین ( هیچ دعوایم نمی کردی )
***
ائله ایستیلیک او ایسته ک ( آن علاقه و دوست داشتن )
داها کیمسه ده اولورمو ؟ ( آیا در کس دیگر پیدا می شود ؟ )
اوره گیم دئییر کی : یوخ یوخ ( دل من می گوید : نه نه )
او ده رین صفالی ایسته ک ( آن علاقه عمیق با صفا )
منیم او عزیزلیغیم تک ( همانند دوران عزیزی من )
سنیله گئدیب ، توکندی ( همراه تو رفت و تمام شد )
***
خان ننه اؤزون دئییردین ( خان ننه خودت می گفتی )
کی : بهشت ده ، الله ( که : خدا در بهشت )
وئره جه ک نه ایستیور سن ( به تو هرچه می خواهی خواهد داد )
بو سؤزون یادیندا قالسین ( این حرفت را به خاطر داشته باش )
منه قولینی وئریبسه ن ( وعده اش را به من داده ای )
***
ائله بیر گونوم اولورسا ( اگر چنان روزی داشته باشم )
بیلیرسن نه ایستیه رم من ؟ ( می دانی از خدا چه می خواهم من ؟ )
سؤزیمه درست قولاق وئر : ( به حرفم خوب گوش کن )
سن ایله ن اوشاخلیق عهدین ( دوران کودکی را در کنار تو )
***
خان ننه آمان ، نولیدی ( خان ننه وای چه می شد )
بیر اوشاخلیغی تاپایدیم ( دوران کودکی را پیدا می کردم )
بیرده من سنه چاتایدیم ( دوباره به تو می رسیدم )
سنیلن قوجاقلاشایدیم ( دوباره بغلت می کردم )
سنیلن بیر آغلاشایدیم ( با تو می گریستم )
یئنیدن اوشاق اولورکن ( در حالی که دوباره کودکی می شدم )
قوجاغیندا بیر یاتایدیم ( در آغوشت می خوابیدم )
ائله بیر بهشت اولورسا ( اگر چنان بهشتی وجود داشته باشد )
داها من اؤز الله هیمدان ( دیگر من از خدایم )
باشقا بیر شئی ایسته مزدیم ( چیز دیگری نمی خواستم )

™Ali
16-08-10, 00:07
در بیان وخامت ضرر های بی ادبی :




از خدا جوییم توفیق ادب

بی‌ادب محروم گشت از لطف رب




بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد

بلک آتش در همه آفاق زد




مایده از آسمان در می‌رسید

بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید




درمیان قوم موسی چند کس

بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس




منقطع شد خوان و نان از آسمان

ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان




باز عیسی چون شفاعت کرد حق

خوان فرستاد و غنیمت بر طبق




مائده از آسمان شد عائده

چون که گفت انزل علینا مائده



باز گستاخان ادب بگذاشتند

چون گدایان زله‌ها برداشتند




لابه کرده عیسی ایشان را که این

دایمست و کم نگردد از زمین




بدگمانی کردن و حرص‌آوری

کفر باشد پیش خوان مهتری




زان گدارویان نادیده ز آز

آن در رحمت بریشان شد فراز




ابر بر ناید پی منع زکات

وز زنا افتد وبا اندر جهات




هر چه بر تو آید از ظلمات و غم

آن ز بی‌باکی و گستاخیست هم




هر که بی‌باکی کند در راه دوست

ره‌زن مردان شد و نامرد اوست




از ادب پرنور گشته‌ست این فلک

وز ادب معصوم و پاک آمد ملک




بد ز گستاخی کسوف آفتاب

شد عزازیلی ز جرات رد باب





مثنوی معنوی | دفتر اول :1. (21):

™Ali
16-08-10, 00:16
و قــــــاف حرف آخر عشق است
آن جا که نام کوچک من،
آغاز می شود.

*******

من سال‌های سال مُردم
تا اینكه یك دم زندگی كردم

تو می‌توانی
یك ذره
یك مثقال
مثل من بمیری؟




قیصر امین پور

mehrdad_ab
17-08-10, 19:52
من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
دیری ست که با تو عهد بستم
همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
هم بند تو بوده ام زمانی
در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
بر چهر من است نقش بسته
زخمی که تو خورده ای ز دیوان
بنگر که به قلب من نشسته
تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ

* سیمین بهبهانی*

mahboube
22-08-10, 16:09
عصمت به آينه مفروش كه فاجران نيازمندتراند...
شاملوي بزرگ

mehrdad_ab
22-08-10, 18:33
یار قاصدي

ســـن ياريمين قاصدي سـن ايلش ســنه چــــاي دئميشم



خـــياليني گــــوندريب ديــــر بسكي من آخ ، واي دئميشم



آخ گئجه لَـــر ياتمـــــاميشام مــن سنه لاي ، لاي دئميشم



ســـن ياتالــي ، مـن گوزومه اولـــدوزلاري ســـاي دئميشم



هــر كـــس سنه اولدوز دييه اوزوم ســــــــــنه آي دئميشم



سننن ســـورا ، حــــياته من شـيرين دئسه ، زاي دئميشم



هــر گوزلدن بيــر گـــول آليب ســن گـــوزه له پاي دئميشم



سنين گـــون تــك باتماغيوي آي بـــاتـــانـــا تــــاي دئميشم



اينــدي يــايــا قــــيش دئييرم ســـابق قيشا ، ياي دئميشم



گــاه تــوييوي ياده ســــاليب من ده لي ، ناي ناي دئميشم



ســونــــرا گئنه ياســه باتيب آغــــلاري هاي هاي دئميشم



عمـــره ســورن من قره گون آخ دئــمــيشم ، واي دئميشم


قاصد يار
تو قاصد يارم هستي ، بنشين ، گفته ام برايت چايي بياورند
خيالش را فرستاده از بس كه آخ و واي گفته ام ( منظور اینکه خیال همسرش به نیابت از او به سراغ شهریار آمده است )
چه شبهايي كه نخوابيده ام و به تو لالايي گفته ام
از زماني كه تو خوابيدي به چشمانم گفته ام كه ستاره ها را بشمارند ( خوابم نمي برد )
هر كس به تو ستاره بگويد من به تو ماه گفته ام
بعد از تو زندگي اگر هم شيرين جلوه كند اما براي من تلخ بوده است
از هر زيبايي ، گلي گرفته و براي تويِ زيبا تهفه اي فرستاده ام
غروب خورشيد گونه تو را به مانند پنهان شدن ماه مي دانم
الان تابستانم به مانند زمستان سرد است سابق زمستان برايم به مانند تابستان بود ( از بس ضعيف شده ام )
گاه عروسيت يادم مي افتد ، مثل ديوانه ها رقصيده ام
باز در آخرش ماتم زده شده و گريه كنان هاي هاي گفته ام
منِ سياه بختي كه عمرم را به آخرهايش رسانده ام آخ و واي گفته ام
*استاد شهریار*

M A H R A D
30-08-10, 18:52
روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.

روزی كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ايست
و قلب
برای زندگی بس است.

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی .
روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.
روزی كه هر حرف ترانه ايست
تا كمترين سرود بوسه باشد .

روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يكسان شود .
روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...

و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه ديگر
نباشم.


زنده یاد احمد شاملو

Shahryar
01-09-10, 23:19
یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

حــــافــــظ

ashkan.h
16-09-10, 11:15
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده برهم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم...
(کلا این غزل حافظ رو دوست دارم)

™Ali
16-09-10, 17:18
این شعر حافظ منو یاد خیلی چیزا میندازه :


درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث

دین و دل بردند و قصد جان کنند
الغیاث از جور خوبان الغیاث

در بهای بوسه‌ای جانی طلب
می‌کنند این دلستانان الغیاث

خون ما خوردند این کافردلان
ای مسلمانان چه درمان الغیاث

همچو حافظ روز و شب بی خویشتن
گشته‌ام سوزان و گریان الغیاث

™Ali
16-09-10, 17:27
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده برهم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم...
(کلا این غزل حافظ رو دوست دارم)

متن کامل این غزل حافظ:


مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند
بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم

به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

ashkan.h
17-09-10, 12:50
"مرسی ازینکه کامل نوشتیش.اینترنتم داشت تمام میشد.ولی این دو بیتو بیشتر دوست داشتم" :1. (23):
این غزلشم خیلی مفهومه قشنگی داره:


از سر کوی تو هرکو بملامت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
کاردانی که بود بدرقه اش حفظ خدا
بتجمل بنشیند به جلالت برود
سالک از نور هدایت ببرد راه بدوست
که بجایی نرسد گر به ضلالت برود
کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر
حیف اوقات که یکسر ببطالت برود
ای دلیل دل گم گشته خدا را مددی
که غریب ارنبرد ره به دلالت برود
حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه ی حکمت بکف آور جامی
بو که لوح دلت نقش جهالت برود
"حافظ"

feryfrt
17-09-10, 19:44
​ آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است----با دوستان مروت با دشمنان مدارا


حافظ آسمانی

M A H R A D
18-09-10, 03:15
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت، بنشین، غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستایی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم، همدمی نیست

همواره چون من نه ، فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شايد براي من كه همزاد كويرم شبنمي نيست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگر چه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست


+


اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟
اشاره ای كنم، انگار كوهكن بودم


(محمدعلی بهمنی)

™Ali
19-09-10, 01:08
چقدر زیباست این غزل حافظ . مخصوصا این که با صدای شجریان گوش بدید ...

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد

هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

mehrdad_ab
20-09-10, 14:43
حیدربابا، ایگیت امک ایتیرمز،
عمر کچه ر ، افسوس بره بیتیرمز
نامرد اولان عمری باشا یتیرمز
بیزده، واللاه ، اونوتماریق سیزلری ،
گورممسک حلال ایدون بیزلری.
*********************************
حیدربابا جوانمردان هرگز حق نمک فراموش نمی کنند
عمر می گذرد و افسوس کردن هم حاصلی ندارد
جوانمرگان اغلب ناجوانمردانند(اصطلاح محلی)(( منظور کسی که اهل نامردیه ، عمرش به خیر و خوبی نمیگذره و واقعیت امر هم همین طوره))
به خدا که ما فراموش نمی کنیم شما را
اگر به هم نرسیدیم حلال کنید ما را

mhadi
20-09-10, 22:13
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد.
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و
او یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و
..................
.........

™Ali
25-09-10, 12:13
غزل سعدی :

کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم
بار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم

ترک من گفت و به ترکش نتوانم که بگویم
چه کنم نیست دلی چون دل او ز آهن و رویم

تا قدم باشدم اندر قدمش افتم و خیزم
تا نفس ماندم اندر عقبش پرسم و پویم

دشمن خویشتنم هر نفس از دوستی او
تا چه دید از من مسکین که ملولست ز خویم

لب او بر لب من این چه خیالست و تمنا
مگر آن گه که کند کوزه گر از خاک سبویم

همه بر من چه زنی زخم فراق ای مه خوبان
نه منم تنها کاندر خم چوگان تو گویم

هر کجا صاحب حسنیست ثنا گفتم و وصفش
تو چنان صاحب حسنی که ندانم که چه گویم

دوش می‌گفت که سعدی غم ما هیچ ندارد
می‌نداند که گرم سر برود دست نشویم

ashkan.h
25-09-10, 15:57
دوست دارم که گر گل نیستم ،خارم نباشم
بار برداری ز دوشی نیستم ،بارم نباشم
گر پر گشاده دارم همچو کبک کوهساران
طعنه زن بر خاری مرغ گرفتاری نباشم



خیلی این شعر رو دوس دارم.

M A H R A D
08-10-10, 15:09
من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو

پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو


سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از اين بي خبري رنج مبر هيچ مگو


دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو


گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم

گفت آن چیز ِ دگر نيست دگر هيچ مگو


من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت

سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو


گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشر است

گفت اين غير فرشته ست و بشر هيچ مگو


گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد

گفت مي‌باش چنين زير و زبر هيچ مگو


اي نشسته تو در اين خانه پرنقش و خيال

خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو...


« مولانا »

===

+ اضافه‌نوشت:

ني من منم ، ني تو توئي ، ني تو مني
هم من منم ، هم تو توئي ، هم تو مني

من با تو چنانم اي نگار خـُـتـَـنـي
كاندر غلطم كه من توام يا تو مني

Shahryar
14-10-10, 18:25
واقعاً اگه اشعار فارسی نبود ، خللش را با چی پر می کردیم ؟




امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از آن روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه ایام دل آدمیان است

دل بر گذر قافله لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه ، تو فریاد من امروز شنیدی

دردی است در این سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند

یارب چقدر فاصله دست و زبان است

خون میرود از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من میکنم افشاندن جان است

از راه مرو سایه که ان گوهر مقصود

گنجی است که اندر قدم راهروان است ...

ه.ا سایه

mehrdad_ab
14-10-10, 19:04
ای زلال
حذر کن
ز مرداب
من بر آن
عاشقم
که رونده است
2)
پرنده برشاخسار
گفتا به یار
چندی است عشق در این دیار
اسیر ریاست
3)
چه کنم چاره ی درد
وای اگر در دم دیدار
نگیرندم دست
4)
ای شمع
چه دردها که ناگفته ماند
در لایه لایه ی اشک های تو
چندی دگر
تو خموشی
و این دشت
پر از سکوت
5)
ای دریغا
روزگارم بی امان آشفته است
باده پنهان است ز ترس محتسب
با چه آرامش کنم

mehrdad_ab
27-10-10, 17:48
افسانه عمرم آورد خواب
عمری که نبود خواب دیدم
درسیل گذشت روزگاران
امواج به پیچ وتاب دیدم
ازعشق و جوانیم چه پرسی
من دسته گلی به آب دیدم
« استاد شهریار »

mohamad70
27-10-10, 22:01
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته یه جاست

خرم آن نغمه که مردم پسپارند به یاد

M A H R A D
17-11-10, 18:04
همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن


ز مدینه تا به مکه، به برهنه پای رفتن
دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن


به معابد و مساجد، همه اعتکاف جستن
ز مناهی و ملاهی، همه احتراز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی‌نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا قسم که آن‌را، ثمر آن قدر نباشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

- شــیــخ بــهــایـی -


پی نوشت:

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید...

™Ali
18-11-10, 23:28
شب همه شب
شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیم زنده ز دور
هم عنان گشته هم زبان هستم.
جاده اما ز همه کس خالی است
ریخته بر سر آوار آوار
این منم مانده به زندان شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم.

نیما یوشیج / تجریش، آبان1337

mehrdad_ab
19-11-10, 10:12
در نوازش هاي باد ،
در گل لبخند دهقانان شاد ،
درسرود نرم رود ،
خون گرم زندگي جوشيده بود .

نوشخند مهر آب ،
آبشار آفتاب ،
در صفاي دشت من كوشيده بود .

شبنم آن دشت ، ازپاكيزگي ،
گوييا خورشيد را نوشيده بود !

روزگاران گشت و .... گشت :

داغ بر دل دارم از اين سرگذشت ،
داغ بر دل دارم از مردان دشت .

ياد باد آن خوش نوا آواز دهقانان شاد
ياد باد آن دلنشين آهنگ رود
ياد باد آن مهرباني هاي باد
” ياد باد آن روزگاران ياد باد “

دشت با اندوه تلخ خويش تنها مانده است
زان همه سرسبزي و شور و نشاط
سنگلاخي سرد بر جا مانده است !

آسمان از ابر غم پوشيده است ،
چشمه سار لاله ها خوشيده است ،

جاي گندم هاي سبز ،
جاي دهقانان شاد ،
خارهاي جانگزا جوشيده است !

بانگ بر مي دارم از دل :
- ” خون چكيد از شاخ گل ، باغ و بهاران را چه شد ؟
دوستي كي آخر آمد ، دوستداران را چه شد ؟‌“

سرد و سنگين ، كوه مي گويد جواب :
- خاك ، خون نوشيده است !

™Ali
20-11-10, 23:16
فارغ از هر دو جهانم، به گل روی علی

از خُم دوست جوانم، به خَم موی علی

طی کنم عرصه ملک و ملکوت از پی دوست

یاد آرم به خرابات، چو ابروی علی

امام خمینی (ره)

™Ali
22-11-10, 15:32
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آننرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

M A H R A D
22-11-10, 23:35
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم...؟



- زنده یاد قیصر امین پور -

™Ali
23-11-10, 23:12
رباعیاتی هم محتوا و زیبا از چندین شاعر گرانقدر :


باباطاهر

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
مطیع نفس و شیطانی چه حاصل

بود قدر تو افزون از ملایک
تو قدر خود نمیدانی چه حاصل

[دوبیتی است ! ]

====================
مولانا
آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است
بر سبلت و ریشخویشتن خندیده است

وانکس که ترا ز خود قیاسی گیرد
آن مسکین را چه خارها در دیده است

====================
امام خمینی (ره)
آن دل که به یاد تو نباشد، دل نیست
قلبی که به عشقت نتپد جز گِل نیست

آن کس که ندارد به سر کوی تو، راه
از زندگی بی ثمرش حاصل نیست

====================
رودکی

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

این غم، که مراست کوه قافست، نه غم
این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل


====================

عبید زاکانی :

هرکس که سر زلف تو آورد بدست
از غالیه فارغ شد و از مشگ برست

عاقل نکند نسبت زلفت با مشگ
داند که میان این و آن فرقی هست

mehrdad_ab
24-11-10, 19:48
پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من
از ندانستن من، دزد قضا آگه بود
چو تو را برد، بخندید به نادانی من
آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بی‌سر و سامانی من
بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم، ای دیده‌ی نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من
صفحه‌ی روی ز انظار، نهان میدارم
تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من
دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است
چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من
من که قدر گهر پاک تو میدانستم
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من
من که آب تو ز سرچشمه‌ی دل میدادم
آب و رنگت چه شد، ای لاله‌ی نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!

« خانم پروین اعتصامی »

™Ali
26-11-10, 00:26
{ سلام.
به نظر شما منظور شاعر از قسمت های Bold شده چیست ؟ و یا اصلا چرا سپیدار یا کودک یا مکث آسمان و ... ؟!
به نظر من واسه درک این شعر (و نمونه های مشابه بسیار ! ) باید با اندیشه شاعر آشنا بود ! تفحص خواهیم کرد !
با تشکر }

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:
کودکی می‌بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می‌پرسی
خانه دوست کجاست.

سهراب سپهری / حجــم سبـــــز !

™Ali
26-11-10, 23:13
دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام

شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام

از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام

جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام

دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام

تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیده ام

بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو
بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام

دور از تو ماه من همه غم ها به یکطرف
وین یکطرف که منت دونان کشیده ام

ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگوی قصه که دندان کشیده ام

جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام

از سرکشی طبع بلند است شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیده ام


استاد شهریار ...

™Ali
03-12-10, 23:00
خیلی زیباست و ...


ما سر مستان مست مستیم
با ساقی و می یکی شدستیم

در ساقی و یار محو گشتیم
از ننگ وجود خویش رستیم

تا دست بدست دوست دادیم
پیوند ز خویشتن گسستیم

تا چشم بروی او گشادیم
زان نرگش مست مست مستیم

تا پای بکوی او نهادیم
از دست ببوی او شدستیم

با باده زدیم جوش در خم
تا باده شدیم و خم شکستیم

ما باده و باده ما دوئی نیست
ما رسم دوئی بهم ز دستیم

ما از مستی و مستی است از ما
در روز الست عهد بستیم

ما از ساقی و ساقی است از ما
در عیش بکام دل نشستیم

مستی نکنیم از آب انگور
ما مست ز بادهٔ الستیم

ما بی می مستی دمی نبودیم
بودیم همیشه مست و هستیم

از ما مطلب صلاح و تقوی
ما عاشق و رند و می پرستیم

برخواسته‌ایم از دو عالم
تا در صف میکشان نشستیم

کس پای بما ندارد ایفیض
ما سر مستان مست مستیم


فیض کاشانی...

™Ali
20-12-10, 00:45
چند وقتیه به حافظ علاقه ی وافر پیدا کردم !

از اون بیت که Bold کردم، فوق العاده لذت می برم. [اگه خواستید بگید تفسیرش کنم :دی ]


نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار
بگذارند و خم طره یاری گیرند

خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی
گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند

قوت بازوی پرهیز به خوبان مفروش
که در این خیل حصاری به سواری گیرند

یا رب این بچه ترکان چه دلیرند به خون
که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند

رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد
خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند

حافظ ابنای زمان را غم مسکینان نیست
زین میان گر بتوان به که کناری گیرند

™Ali
22-12-10, 18:30
توضیحی درباره ی بیت :



قوت بازوی پرهیز به خوبان مفروش
که در این خیل حصاری به سواری گیرند

حافظ به زاهد مغرور خطاب میکنه که در مقابل زیبا رویان به زهد و تقوای خودت متکی نباش و نگو من فریب آن ها را نمی خورم، چون این گروه آنقدر در شکار کردن دل ها توانایند که حتی یک سوار آن ها قادر به فتح یک قلعه (حصار) است ! (امیدوارم مفهوم رو رسونده باشم ! )


غزل 143 حافظ :

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تایید نظر حل معما می‌کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد

بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد

این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا
سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد


توضیحی درباره بیت مبهم آخر :

اگه توجه کنید مخاطب این بیت خداست و حافظ به خداوند میگه : این این گیسوی زنجیر وار بتان (زیبا رویان) را خدایا برای چه آفریدی ؟ و خداوند در جواب می گوید : ای حافظ تو از دل شیدا و عاشق خودت شکایت و گله داشتی و می نالیدی و من این زنجیر گیسوی زیبا رویان را برای آن آفریدم تا با آن بر دست و پایت بزنند و تو را از خودسری ها و دیوانگی های دلت نجات بخشند ! ( عجب حسن تعلیلی ! )

™Ali
25-12-10, 00:50
یه غزل بسیار زیبا و نسبتا سنگین از مولانا ! قسمت های Bold شده رو هم بخونید مستفیظ شدید ! (دد : حیوان وحشی)


بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
کی آن عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار
دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست
وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

™Ali
25-12-10, 11:13
هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش

از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری

همه از مردن در سر زمینیست

که مزد گور کن

از بهای آزادی آدمی

افزون باشد


احمد شاملو ...

™Ali
26-12-10, 22:33
غزل 206 حافظ چقدر زیباست.

خواستم بیت های زیباش رو Bold کنم، دیدم همش زیباست ! ولی اینا رو بیش تر می پسندم :


پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهرورزی تو با ما شـــــــهره آفاق بود



یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود



پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند

منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود



از دم صبح ازل تا آخر شام ابد

دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود



سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود



حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود



بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود



رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود



در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن

سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود



شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود

™Ali
26-12-10, 22:36
راستی شعر "آیدا در آینه" احمد شاملو رو حتما بخونید !

این یه تیکه که از "آیدا در آینه" می ذارم، خیلی زیباست :

.
.
.
.
.

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.

در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.
.
.
.
.

™Ali
27-12-10, 23:24
«میلاد »

ناگهان
عشق
آفتاب‌وار
نقاب برافکند
و بام و در
به صوتِ تجلی
درآکند،
شعشعه‌ی آذرخش‌وار
فروکاست
و انسان
برخاست.


احمد شاملو / در آستانه

AMD>INTEL
28-12-10, 08:18
وز اول پيش خود گفتم
دگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
برسر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي كشت
باز زندانبان خود بودم

mehrdad_ab
28-12-10, 14:50
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند

همتم تا می رود ساز غزل گیرد به دست

طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند

بلبلی در سینه می نالد هنوزم که این چمن

با خزان هم آشتی و گل فشانی میکند

ما به داغ عشق بازیها نشستیم و هنوز

چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند

نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز

با همان شور و نوا دارد شبانی میکند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان

با همین نخوت که دارد آسمانی میکند

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی میکند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی

چون بهاران می رسد با من خزانی میکند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختن

آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند

می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

دفتر دوران ما هم بایگانی میکند

شهریارا گو دل از ما مهربانان نشکنید

ورنه قاضی در قضا نا مهربانی میکند

{ استاد محمد حسین شهریار}

™Ali
28-12-10, 23:27
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند

............

دفتر دوران ما هم بایگانی میکند

شهریارا گو دل از ما مهربانان نشکنید

ورنه قاضی در قضا نا مهربانی میکند

{ استاد محمد حسین شهریار}




شهریار خودش این غزل رو در ایام پیری خونده که شنیدنی هست.






الان دارم این شعر حافظ رو با صدای شجریان گوش میدم :

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

™Ali
29-12-10, 22:19
ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است...

ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است...

™Ali
30-12-10, 23:15
ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
خار و خس وجود به سیلاب داده ایم

رخسار یار گونه آتش از آن گرفت
کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم

آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز
گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی
از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم

رهی معیری


* این مصراع آخر رو که Bold کردم، یه تقلیدی از شعر حافظ هست که اگه پیداش کنم تو پست های بعدی میذارم. (گرچه سبک رهی معیری مشخصه که شبیه سعدی هست ! )

M A H R A D
31-12-10, 03:03
* این مصراع آخر رو که Bold کردم، یه تقلیدی از شعر حافظ هست که اگه پیداش کنم تو پست های بعدی میذارم.

روی نگار در نظرم جلوه می نمود / وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم

===

اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پر
گفتگوهامان، مثلا یعنی ما

کاش می‌دانستیم هیچ پروانه‌ای پریروز پیله‌گی خویش را بیاد نمی‌آورد

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم
از خانه که می‌آیی
دستمالی سفید، پاکتی سیگار، گزیده شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است.

/

دخترم دندان در آورده است
دیری ست معنی نان را می فهمد
بیست سال دیگر
به او خواهم گفت:
این شعر نیست که نان را قسمت می کند،
این نان است
که شاعران را تقسیم کرده است

/

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده‌ی آشنا
تا تو دوباره بازآيی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!


سید علی صالحی

===

پ.ن: جایزه شعر نیما را نپذیرفت.
گفت هیچ جایزه ای را در وطن و با این شرایط قبول نمیکند.
گفت مردم گرسنه اند، جایزه ها را بگذارید برای بعد...

mehrdad_ab
01-01-11, 15:28
سلام ، یکی از غمنگین ترین شعرهای ترکی / البته چون خودم تسلط کافی برای ترجمش نداشتم ، معنی این شعر رو از نت سرچ کردم و گذاشتم اینجا . اما قصه شعر :

"جهنمده بیتن گول" حکایتی است واقعی از ماجرای عاشق شدن دختری (سوری) از "الموت" یکی از توابع قزوین به یک پسر اردبیلی به اسم ایوب که ظاهرا" آنجا دانشجو یا معلم بوده است.این ماجرا حدود 30- 40 سال پیش اتفاق افتاده و این دختر خانم "70" ساله (سوری) هم اکنون در اردبیل زندگی می کند، این حکایت را چند سال پیش استاد "عاصم اردبیلی" یکی از شاعران برجسته معاصر به صورت نظم و در کمال زیبایی نوشته است.
******************************
اضافه کنم این پسر بعد از مدتی که من شنیدم اونجا سرباز بود ! به شهر خودش برمیگرده و سوری به دنبال اون و به امید پیدا کردنش میره اردبیل ولی از قضا اون پسر ازدواج کرده بود و درمونده به عاصم میرسه و قصه زندگیش رو براش تعریف میکنه و اونهم این شعر رو میگه
*******************************

فلکین قانلین الیندن بیر آتلمیش یئره اندی

دست خونین فلک / بخت برگشته ی دیگری را به دنیا آورد

بیر فلاکت آنانین جان شیره سیندن سوتون امدی

و از شیره جان مادری فلاکت زده چشید

بوللی نیسگیل شله سین چینینه آلدی

تیره بختی خود را به دوش کشید

تای توشوندن دالی قالدی ساری گل مثلی سارالدی

از همزادان خود عقب ماندو مانند گل زردی پژمرده گشت

گونو تک باغری قارالدی

دلش نیز بسان زندگی اش تیره ومکدرشد

درد الیندن زارا گلدی گونو گوندن قارا گلدی

بی ملایمتی روزگار ازرده خاطر کرد و روز به روز سیه بخت تر گشت

خان چوبانسیز سئله تاپشیرسین اوزون یوردوموزا بیر سارا گلدی

سارایی دیگر پای به عرصه گذاشت تا در جدایی از معشوقه خود(خان چوبان) خود را به سیل رودخانه بسپارد

بیر وفاسیز یار الیندن یارا گلمز سانا گلدی

از دست یار بی وفای نادوست فرتوت شدا

بیر یازیق قیز جان الیندن جانا گلمز جانا گلدی

دختر بیچاره ای از بیوفایی جانانه اش سخت به ستوه آمد

کئچه جکده الموت دامنه سیندن بورایا درمانا گلدی

درگذشته از دامنه های الموت برای درمان عشق خود به این منطقه قدم گذاشت

بیر آدامسیز سوری آدلی،الی باغلی،دیلی باغلی!

بی کس ؛ بی یاور ، بی همزبانی به نام سوری

سوری کیمدور؟ سوری بیر گولدی جهنمده بیتیبدور

سوری کیست ؟ او گلی ست در جهنم روئیده است

سوری بیر دامجیدو گوزدن آخاراغ اوزده ایتیبدور

قطره اشکی است که از چشمان سرازیر شده وبر گونه ها نشسته

سوری یول یولچیسیدور اَیریده یوخ دوزده ایتیبدور

مسافر راه راستی است – بخاطر درستی اش گم گشته است

سوری بیر مرثیه دور اوخشایاراق سوزده ایتیبدور

مرثیه ای است که کلامش گم گشته

او کونول لرده کی ایتمیشدی ازلدن اودو گوزدنده ایتیبدور

او که از اول از دل ها رفته بود از دیده ها نیز افتاده است

سوری بیر گوزلری باغلی،اوزو داغلی،سوزو داغلی،اولوبهاردان هارا باغلی!

سوری ؛ این دختر چشم وگوش بسته ، سیلی خورده ، محنت کشیده از کجا به کجا دلبسته است

بوشلاییب دوغما دیارین اموب البته یاریندان ال اوزوب هر نه واریندان

زادگاه خود را رها کرده، وبه دنبال دلدار خود، دست از همه چیز برداشته است

قورخماییب شهریمیزین قیشدا آمانسیز بورانیندان نه قاریندان

از سرمای سوزان و برف و یخبندان شهر ما هراسی به خود راه نداده

گزیر آواره تاپا یاندیریجی دردینه چاره تاپا بیلمیر

اودر به در دنبال چاره دردجانسوزخود می گرددکه هرگز نمی تواند راه به جایی ببرد

چوخ سویر عشقی باشیندان آتا،آما آتا بیلمیر

عشق را می خواهد رها کند اما نمی تواند

اُوا باخ اُوچی دالینجا قاچیر آما چاتا بیلمیر

شکار در پی صیاد می دود اما نمی رسد

ایش دونوب لیلی دوشوب چوللره مجنون سراغیندا

روزگاره برگشته ؛ لیلی در پی مجنون آواره گشته

شیرین الده تئشه،داغ پارچالییر فرهاد اوتورموش اوتاغیندا

شیرین تیشه بر دست گرفته وکوه می کند اما فرهاد نشسته بر دنج خانه

تشنه لب قو نئجه گور جان وری دریا قیراغیندا

قوی تشنه لب چگونه بر لب دریا ازتشنگی جان می سپارد

گوزده حسرت یئرینی خوشلایوب ابهام دوداغیندا

آرزو و حسرت رسیدن را در لبان و ابهام با خوشی گمانه می زند

وارلیغین سون اثری آز قالیر ایتسین یاناغیندا

می رود تاآخرین آثار هستی نیز از رخسارش زایل گردد

سانکی بیر کوزدی بورونموش کوله وارلیق اوجاغیندا

در کوره مانده است چون آتشی که خاکستر رویش را پوشانده باشد

کوزریر پیلته کیمین یاغ توکه نیب دور چراغیندا

چون فیتیله چراغی بی روغن به کم سویی می گراید

بوی آتیر رنج باغیندا قوجالیر گنج چاغیندا

با رنج روزگار بزرگ می شود و درجوانی شکسته می گردد

بیر آدامسیز سوری آدلی،الی باغلی دیلی باغلی

فردی بی رسم ونشان و دست ودل بسته ای به نام سوری

سوری جان اومما فلکدن،فلکین یوخدی وفاسی

سوری جان ، دل به دنیا نبند ، دنیا وفا ندارد

نقدر یوخدی وفاسی او قدر چوخدی جفاسی

هر چه وفا ندارد جفایش بیشتر است

کهنه رقاصه کیمی هر کسه بیر جوردی اداسی

چون رقاصان قهار بر هر کسی به گونه ای می رقصد

او ایاقدان دوشه نی ایستیر،ایاقدان سالان اولسون

از پا افتادگان را می خواهد از پادرآورد

او تالانمیشلاری ایستیر گونی گوندن تالان اولسون

تاراج شده گان را روز به روز تاراج شده تر می خواهد

او آتیلمیشلاری ایستیر هامودان چوخ آتان اولسون

رهاشدگان را می خواهد بیشتر ازهمه رها کند

او ساتیلمیشلاری ایستیر قول ائدر کن ساتان اولسون

بردگان را می خواهد بیشتر بر بردگی بگمارد

نئله مک قورقو بوجوردور فلکین نظمی ازلدن اولوب اضدادینه باغلی

چکار میشود کرد که نظم طبیعت بر اضدادش بسته است

قاراسیز آغلار اولانماز دره سیز داغلار اولانماز اولوسیز ساغلار اولانماز

سفید بدون سیاه – کوه بدون دره و زنده ی بدون مرده ارزشی ندارند

گره ک هر بیر گوزله بیر دانا چیرکینده یارالسین

باید درکنارهرپری زیبارویی / مجسمه زشتی ای نیز خلق شود

بیری انسین یره گویدن بیری عرشه اوجالانسین

یکی بر خاک مذلت بغلتد تا دیگری به اوج افلاک برسد

بیری چالسین ال ایاق غم دنیزینده،بیری ساحلده سئوینجیله دایانسین

یکی در گرداب بلا غرق شده دست و پا می زند ودیگری در ساحل آرامش دراز کشیده وبه التذاذمشغول شود

بیری ذلت پالازین باشه چکیب یاتسادا آنجاق،بیرینین بختی اویانسین

یکی پتوی ذلت زندگی را برای آرامش و خواب بر روی خود کشیده و دیگری بختش بیدار

بیری قویلانسادا نعمتلره یئرسز،بیری ده قانه بویانسین

یکی بهره مند از هر نعمتی و دیگری در خون غلتیده

آی آدامسیز سوری آدلی،ساچلاریندان دارا باغلی!

سوری بیکس – که از زلفانت بر دار آویخته شده

نئله مک ائیش بئله گلمیش؛چور گلنده گوله گلمیش

کار روزگار اینگونه است / هربلایی که برسد بر دامن گل می نشیند

فلکین ایری کمانینده اولان اوخ آتیلاندا دوزه دگمیش

آسمان خشم آلود چون تیر خود را بر کشد بر سینه غم می زند

دلسیزین باغرینی دَلمیش؛ایری قالمیش دوزو ایمیش

همه چیز را وا ژگون می کند

اونو خوشلار بو فلک:ائل ساراسین سئللر آپارسین

خوشحالی روزگار این است که سارای قبیله را به دست سیل دهد

بولبول حسرت چکه رک گول ثمرین یئللر آپارسین

بلبل در حسرت که ثمره گل ها بر باد رفته

قیسی چوللر ده قویوب لیلینی محمیلر آپارسین

قیس را در بیابان گذارده و لیلی را خواهان برد

خسروئی شیرینیله ال اله وئرسین،فرهادین قامتین اگسین

دست شیرین و خسرو در هم و قامت فرهاد بر هم شکسته

باخاراق چرخ زامان نشئیه گلسینکئفه دولسون،سوری لار سولسادا سولسون

و در اندیشه آن که چرخ زمان برگردداما دنیا خرسند اگر چه سوری ها پژمرده شوند

بیری باش یولسادا یولسون

کسی از شدت بدبختی خاک بر سرش کند

داش آتان کول باشی قویموش داشینی اوزگیه آتماز

سنگی که از فلاخن فلک برخیزد بر سینه فلک زدگان می نشیند

سن یئتیشسن هدفه اوندا فلک مقصده چاتماز،داها افسانه یاراتماز

چون به هدف رسی دنیا به مقصود خود نمی رسد و افسانهای نمی آفریند

سوری ای باشی بلالی زامانین قانلی غزالی

سوری – ای مصیبت – غزال خونین زندگی

سوری بیر گوشدی خزان آیری سالیبدور یوواسیندان

سوری - گنجشکی است از آشیانه خود جدا مانده

ال اوزوبدور آتاسیندان

از پدر خود جدا گشته

جوجه دیر حیف اولا سود گورمییب اصلا آناسیندان

حیف – گنجشکی است که سودی از مادرش ندیده

او زلیخا کیمی یوسیف ائیین آلمیر لیباسیندان

زلیخایی ست که بوی پیراهن یوسف را در سر دارد

بونا قانع دی تنفس ائده بیر یار هاواسیندان

بر آن قانع است که از هوای وصال یار تنفس کند

درد وئرن درده سالوب آمما خبر یوخ داواسیندان

درد فلک کشیده اما خبری از درمانش نیست

آغلایوب سیتقایاراق بهره آپارمیر دوعاسینان

چون ابشار اشک میریزد اما بهره ای از دعای خود نمیبرد

او بیر آئینه دی رسام چکوب اوستونه زنگار اوندا،یوخ قدرت گفتار

آئینه ای است که گرد و غبار رویش را پوشانده و قدرت گفتار ونمایان کردن ندارد

اوزی چیرکین دیلی بیمار،گنج وقتینده دل آزار

سوری کسی است که گرد روزگار بر رویش نشسته و درجوانی افسرده خاطرگشته است

گوره سن کیم دی خطا کار،گوره سن کیم دی خطا کار؟
گناه کار کیست؟؟؟ خطاکار کیست ؟؟؟؟

™Ali
01-01-11, 23:51
خیر سرم فردا امتحان کشوری زیست دارم ! (ما را به زیست کشوری، ما را به شب نشینی، ما را به فیلم های 2 ساعتی، ما را به بچه کنکوری ... به سبک نامجو بخونید خیلی خوشگل از آب در میاد ! :lol:)


دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم
نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم

روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم
بر کارگاه دیده بی‌خواب می‌زدم

ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت
می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
بر نام عمر و دولت احباب می‌زدم

™Ali
05-01-11, 02:41
الان ساعت 3:15 نصفه شبه ! داشتم به شب زنده داری فک می کردم که این بیت زیبای حافظ یادم افتاد :

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت یارم در امیدواران زد

چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست
برآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد

نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دل‌های یاران زد

من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست
که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد

کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاری
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد

خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکین
خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد

در آب و رنگ رخسارش چه جان دادیم و خون خوردیم
چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد

منش با خرقه پشمین کجا اندر کمند آرم
زره مویی که مژگانش ره خنجرگزاران زد

شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصور
که جود بی‌دریغش خنده بر ابر بهاران زد

از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادی به یاد میگساران زد

ز شمشیر سرافشانش ظفر آن روز بدرخشید
که چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زد

دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل
که چرخ این سکه دولت به دور روزگاران زد

نظر بر قرعه توفیق و یمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد

mehrdad_ab
05-01-11, 11:32
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد



فریبنده زاد و فریبا بمیرد



شب مرگ تنها نشیند به موجی





رود گوشه ای دور و تنها بمیرد



در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب



که خود در میان غزلها بمیرد



گروهی بر آنند که این مرغ شیدا



کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد



شب مرگ از بیم آنجا شتابد



که از مرگ غافل شود تا بمیرد



من این نکته گیرم که باور نکردم



ندیدم که قویی به صحرا بمیرد



چو روزی ز آغوش دریا برآمد



شبی هم در آغوش دریا بمیرد



تو دریای من بودی آغوش باز کن



که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

Shahryar
21-01-11, 21:02
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام
هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

:1. (6):

™Ali
21-01-11, 21:15
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش


به ایهام زیبای رود توجه کنید : 1) معنای ظاهری 2) نوعی ساز


*********************


جُستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش
بارویی پی‌افکندن ــ

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.



احمد شاملو ...

™Ali
25-01-11, 21:56
سلام

چیزی که من بعد از تفکر درباره ی اشعار سهراب سپهری فهمیدم اینه که چیزی که سهراب میگه شــــعر نیست ! چون اصلا ویژگی شعری نداره. شاید بگید شعر نیمایی هست ولی نیما سبک و تفکر خاصی در شعرش هست که سهراب کاملا از اون فاصله داره. حتی اون هارمونی که در شعر نیما دیده میشه در شعر سهراب وجود نداره.
گویا هر قطعه ای داره کار خودش رو میکنه. مفهوم ها کاملا نامانوس و در موارد زیادی غیر قابل درک اند. عرفانی که در شعر سهراب هست، بیش تر برگرفته از خاور دور (بودا و چین و ...) است. مشخص نیست که شاعر چی میخواد بگه. گویی داره با کلمات یه بازی بچگانه میکنه.
شعر سهراب فاقد هرگونه صلابت کلامی و سبک خاصی هست. البته این رو هم تکذیب نمی کنم که در مواردی تونسته موفق عمل کنه. ولی گویا واسه خودش شعر گفته و داره افکاری که از مذاهب مختلف به دست آورده، ترجمه میکنه ! این ویژگی هایی که گفتم مخصوصا در چهار کتاب اولش مشهود تره و قابل دریافته.

به هرحال من شعرهای نیما، اخوان، شاملو و فروغ رو بیش تر می پسندم. قابل درک تر، ملموس تر، پایان بندی بهتر و ....

همین شعر معروف "صدای پای آب" از هم گسیخته است و سرشار از اصطلاحات انتزاعی و گاهی بی معنی! :

...
......
..........
خاک از شیشه آن پیدا بود:
کاکل پوپک ،
خال های پر پروانه،
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی.
خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می آید.
و بلوغ خورشید.
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.
پله هایی که به سردابه الکل می رفت.
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات،
پله هایی که به بام اشراق،
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.
مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست.
شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ.
سقف بی کفتر صدها اتوبوس.
گل فروشی گل هایش را می کرد حراج.
در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست.
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.
کودکی هسته زردآلو را ، روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد.
و بزی از خزر نقشه جغرافی ، آب می خورد.
...
..........
...............


شاید تاپیکی در این باره زده بشه در آینده ! (الان وقت نیسـت !)

M A H R A D
26-01-11, 00:50
چیزی که من بعد از تفکر درباره ی اشعار سهراب سپهری فهمیدم اینه که چیزی که سهراب میگه شــــعر نیست ! چون اصلا ویژگی شعری نداره.

شعر چیست ؟!

آیا اصلا ما تعریف واحدی از "شعر" داریم که بخوایم طبق اون، مرزبندی کنیم که بگیم این کلام شعر هست یا نیست.

یا حتی اگر تعریفی هم وجود داشته باشه، آیا باز این مرزها آنقدر شفاف هستن که بشه تمایز قائل شد بین شعر و غیر شعر ؟


شاید بگید شعر نیمایی هست ولی نیما سبک و تفکر خاصی در شعرش هست که سهراب کاملا از اون فاصله داره. حتی اون هارمونی که در شعر نیما دیده میشه در شعر سهراب وجود نداره.

"شعر نیمایی" ارتباطی با خود نیما و شعراش نداره!

شعر نیمایی نام یک جریان شعری است که توسط نیما به وجود اومد (به فرض اینکه شعر نیمایی رو معادل با "شعر نو" بگیریم؛ که البته در حقیقت اینطور نیست و شعر نیمایی، سبکی است از شعر نو )

پس لزوما هرکس که شعر نیمایی گفت، نباید با خود نیما و اشعار اون مقایسه بشه.

بذار مثالی از شعر کلاسیک بزنم تا موضوع روشن تر بشه ؛

یکی از سبک های شعر کلاسیک (کهن) ایرانی، سبک عراقیه. دو تن از شاعران نامی این سبک حافظ و سعدی هستند.

اما آیا این دو شاعر هم‌سبک، فضای شعری و تفکر مشابهی دارند؟ اون زیبایی هایی که در شعر حافظ دیده میشه آیا در شعر سعدی هم مشاهده میشه؟ (و برعکس)

مسلماً نـه!

حالا تو این مثال، جای اینا رو با هم عوض کن:

کلاسیک => نو
سبک عراقی => سبک نیمایی
حافظ و سعدی => نیما و سهراب

می بینی که واقعا هیچ مشابهتی نباید وجود داشته باشه. هم‌سبک بودن لزوما هم‌شکل بودن نیست.

جایی میخوندم که: شعر نیمایی بالاخره متولد می‌شد، حتی بدون نیما !


گویا هر قطعه ای داره کار خودش رو میکنه. مفهوم ها کاملا نامانوس و در موارد زیادی غیر قابل درک اند. عرفانی که در شعر سهراب هست، بیش تر برگرفته از خاور دور (بودا و چین و ...) است. مشخص نیست که شاعر چی میخواد بگه. گویی داره با کلمات یه بازی بچگانه میکنه.
شعر سهراب فاقد هرگونه صلابت کلامی و سبک خاصی هست. البته این رو هم تکذیب نمی کنم که در مواردی تونسته موفق عمل کنه. ولی گویا واسه خودش شعر گفته و داره افکاری که از مذاهب مختلف به دست آورده، ترجمه میکنه ! این ویژگی هایی که گفتم مخصوصا در چهار کتاب اولش مشهود تره و قابل دریافته.

اینکه هر قطعه ای کار خودش رو بکنه که هیچ اشکالی توش نیست.

شعر نو قابل قیاس با سبک ها و قالب های کلاسیک نیست. نباید انتظار داشته باشیم توی شعر نو تمام بندها یک روال خطی رو طی کنند. داستان مثنوی که نیست!


گویی داره با کلمات یه بازی بچگانه میکنه...
...
همین شعر معروف "صدای پای آب" از هم گسیخته است

شاید از نظر من و شمایی که هنوز روی دنیای یک شاعر شناخت نداریم، اینطور باشه. هوم؟

در جاهایی ممکنه که یک سری جملات فقط زیبایی کلامی -نه معنوی- داشته باشند. اما قطعا تعداد این جملات کنترل‌شده است. به عنوان یک چاشنی میشه بهشون نگاه کرد.


و سرشار از اصطلاحات انتزاعی و گاهی بی معنی! :

باز هم جواب بالا! شاید از نظر من و شما اینطور باشه. ولی موضوع در واقعیت میتونه متفاوت باشه.

بذار در مورد یکی از این قرمزهای Bold شده صحبت کنیم: "خزر نقشه جغرافی"

برای یک مخاطب عادی میتونه یه عبارت عادی به نظر بیاد و شاید نامفهوم و انتزاعی.

اما اگر با دنیای سهراب سپهری و گرایشش به شعر و آیین هندی آشنا باشیم میتونیم شعرهاشو تا حد زیادی درک کنیم.

"نقشه جغرافی" در این عبارت، نقش همون "تصویر" رو در شعر هندی داره.

تصویر، یکی از بارزترین ویژگی های شعر هندی است که به صورت های مختلفی مثل "مرغ تصویر" ، "آب تصویر" ، "بلبل تصویر" و ... مورد استفاده قرار گرفته:

نيستم بی‌سعی وحشت با همه افسردگی / بلبل تصويرم و تا رنگ دارم می‌پرم

(بیدل)

و حالا مقایسه کن با:

بهتر آن است كه برخيزم
رنگ بردارم
روي تنهايی خود نقشه مرغی بكشم...

(سهراب)

این "نقشه مرغی" که سهراب ازش یاد میکنه، معادل "بلبل تصویر" بیدل بذار و یه مقایسه کوچولو بکن!


و واعظ قزويني از «آب تصوير» اين‌گونه ياد مي‌كند:

نالة من ز ناتواني‌ها

بي‌صداتر ز آب تصوير است

و اين «آب تصوير» به‌زمان ما و به‌شعر سپهري كه مي‌رسد، مي‌شود «خزر نقشة جغرافي».
همچنين آن‌جا كه سپهر مي‌گويد: حوض نقّاشي من بي‌ماهي است، به‌همان «حوض تصوير»شعر سبك هندي نظر دارد و اصل و نسب مضمون‌برداري به‌شعر سبك هندي برمي‌گردد.
از جاي جاي شعر سپهري، اگر شامة آماده‌اي داشته باشيم بوي مجالست و همنشيني با دواوين شعراي سبك هندي و بيدل به‌مشام مي‌رسد. وقتي سپهري مي‌گويد:

به‌سراغ من اگر مي‌آييد
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

كيست كه حشر و نشري با شعراي هندي داشته باشد و با خواندن اين قطعه از شعر سپهري به‌ياد چيني و ترك آن‌كه در شعر هندي به«موي چيني» تعبير مي‌شود، نيفتد؟
اين «موي چيني» از سوژه‌هاي مشهور شعر هندي است و شعراي سبك هندي در ارتباط با اين (مو) هرجا كه توانسته‌اند، موشكافي‌ها كرده‌اند.

منبع (Only the registered members can see the link)

برای شناختن سهراب باید به شعر و آیین هندی آشنا بود. به خصوص با بیدل دهلوی که نمونه کاملی از شعر هندی است.


و هزار هزار حرف نگفته‌ی دیگه...

بماند برای بعدها، که رمقی به جان و شوری به دل من باشد...

سپاس

M A H R A D
26-01-11, 00:58
حرف از بیدل زدم...

یک غزل زیبا از بیدل دهلوی، با ردیف و قافیه ای محشر !



زندگانی در جگرخار است و در پا سوزن است
تا نفس باقی‌ست در پیراهن ما سوزن است

سر به‌صد کسوت فروبردیم و عریانی بجاست
وضع رسوایی‌ که ما داریم گویا سوزن است

ماجرای اشک و مژگان تا کجا گیرد قرار
ما سراسر آبله‌، عالم سراپا سوزن است

می‌کشد سررشتهٔ کار غرور آخر به عجز
گر همه امروز شمشیر است‌، فردا سوزن است

زحمت تدبیر بیش از کلفت واماندگی‌ست
زخم خار این بیابان را مداوا سوزن است

جامه آزادی آسان نیست بر خود دوختن
سرو را زین آرزو در جمله اعضا سوزن است

طبع سرکش از ضعیفی ساتر احوال ماست
خنجر قاتل همان در لاغریها سوزن است

ترک هستی‌ گیر و بیرون آ، ز تشویش امل
ورنه یکسر رشته باید تافتن تا سوزن است

...


- بــیــدل دهــلــوی -

™Ali
26-01-11, 14:04
سلام

درسته الان کمبود وقت دارم ولی به صورت کلی بحث می کنیم !

در پاسخ به شعر چیست ؟ حداقل چیزی که من واسه یه شعر قائل هستم ارائه ی یک مفهوم در

عین انسجام درونی.

ما با این فرض که سهراب سپهری شعر گفته ادامه میدیم.

من هم می دونم شعر نیمایی زیرشاخه ای از شعر نو هست ولی به هر حال رواج شعر نو مدیون

مجموعه افسانه هست. این نیما بود که شروع کرد به پایه سازی و این نوآوری رو معرفی کرد.

شعر نو اصلا چی بود :

1) شعر نیمایی
2) شعر سپید
3) موج نو

الان موفق ترین شیوه شعر نو رو می تونیم شعر نیمایی بدونیم. سهراب سپهری رو هم جز شعر

نیمایی به حساب می آرن. (البته به نظر من کاملا اشتباه ست. چون شعر سهراب یک شعر مجرد و

بی وزن هست)

شعر نیمایی از چه لحاظی برجسته بود :
1) درون مایه و طرز تفکر
2) قالب بندی خاص


اصلا کار به نیما و سبکش نداریم. میایم تفکر سهراب رو بررسی می کنیم. حتما می دونید سهراب

سپهری در دوران خودش زیاد مورد توجه قرار نگرفت. چون مثلا سرودن شعر "آب را گل نکنیم" در

دوران استبداد کاملا بی ربط به نظر میومد !

از لحاظ Composition هم شعر سهراب حرفی واسه گفتن نداره. اصلا نمیشه به دلیل جابه جایی

های معنایی که در شعر دیده میشه، تصویر درستی رو مجسم کرد. (مثلا نمیشه میان سنگ، درخت،

قطار، کبوتر، سیمان، آهن و ... ارتباط برقرار کرد ! ) آرامشی که در شعر سهراب هست یک آرامش

کاذب به نظر میرسه که دلیلش هم همون تفکرات ذن بودیسم و عرفانی هست که از شرقی ها

برداشت کرده ! من فکر می کنم خود کشور ایران از لحاظ عرفان در اوج هست و اصلا نیازی به عرفان

خاور دور نداره.


بله شعر سهراب شاید دارای ظرافت باشه اما همون طور که گفتم اصلا از استحکام کلامی برخوردار

نیست. هر کاری نیاز به زبان خودش داره. این که بیایم به زبان ساده همه چیز رو بیان کنیم گاهی

مضحک هست :

مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه میخواهی؟
من از پرسیدم: دل خوش سیری چند ؟


به نظر شما حرف زدن به زبان کدوم راحت تره :مثلا اخوان ثالث یا سهراب سپهری ؟

خب مشخصه که حرف زدن با زبانی نه وزن داره و نه فرم و نه قانونمندی خاصی بسیار آسان هست.

همون تخیل هم که در شعر سهراب وجود داره همون طور که قبلا گفته در بیش تر موارد نامفهوم

هست. به نظر من به جز چند شعر سهراب بقیه اشعارش اصلا در حوزه شعری قابل مقایسه نیست.

به نظرم باید به سهراب بیش تر به عنوان یک نقاش نگاه کرد نه یک شاعر شعر نو.

وقت نیست وگرنه بیش تر می نوشتم.

یا علی ...

Shahryar
26-01-11, 20:35
علی جان سهراب منتقدین زیادی داشته از اخوان گرفته تا شما و قطعاً طرفداران زیادی هم داره . یک نکته ای که هست اینه که ما بعضی وقت ها بحث ها را ساده میکنیم ، بعد روش نظر شخصیمون را میدیم و بعد جالبه نتیجه گیری میکنیم و تعمیمش میدیم ! اینکه نظر شما یک چیزی باشه ، کاملاً قابل احترام هست چراکه نظر هر فردی قابل احترامه ولی اینکه من نظرم یک چیزی باشه بعد بیام تعمیمش بدم خیلی سخت هست . این صحبت های شما نیازمند سال ها و شاید یک عمر تحقیق باشه . این کار را دکترای ادبیات یا ... ای که قطعاً بیش از من و شما با شعر سر و کله زدند ، حرفه ای خواندند و دیدند باید نظر بدند . البته میشه در این سطح هم صحبت کرد ولی نباید نظرمون را تعمیم بدیم .

مقایسه ذن هم با عرفان ما به نظرم درست نیست چون به شخصه مطالعه به نسبت خوبی روی جفتشون داشتم و نمیشه صفر و صدی گفت که کدومشون بهترند یا اصلاً حتی بشه لغت بهتر را برای چیزی که میگه تیکت بهتر یا خوب یا بد و ... را روی چیز ها نزنید استفاده کرد !!!

یادم هست خیلی سال پیش وقتی شعر " روشنی ، من ، گل ، آب " را خوندم در نگاه اول خیلی مسخره اومد برام ولی بار ها برام اتفاق افتاد بعدش که واقعاً ظرافت بیان و اون حس شعریش را درک کردم . مثلاً یادمه سال پیش کنار یک حوض نشسته بودم ، آب شفاف و زلال . هوای آفتابی . آفتاب تابیده بود روی آب و هیچ دغدغه ای هم نداشتم و زمان کاملاً آزاد بود برام ، یادمه اون زمان حس شعری این شعر سهراب را درک کردم . اینکه میگم حس شعری منظورم قالب یا ... نیست منظورم اون حسی هست که وقتی میگیم "شعر" انتظار انتقالش را داریم . حسی که صحبت سهراب در اون لحظه میتونست منتقل کنه ولی هیچ نثری نمیتونست .

به شخصه یکی از زیباترین شعر هایی که خوندم ، " صدای پای آب " سهراب بوده . ای کاش شعر را این قدر روش قانون نمیگذاشتیم و دسته بندیش کنیم . ممکنه شعری نیازی به استحکامی کلام نداشته باشه ، نیازی به انسجام درونی نداشته باشه . ممکنه پاشان بودن غزل حافظ حسن حساب بشه ولی شاید همین پاشان بودن را یک شاعر استفاده کنه و اون قدر زیبا نباشه . سهرابی که عده زیادی طرفدار داره درست نیست که این قدر راحت برچسب مضحک بودن بهش بزنیم یا ذن و بودا و ... .

بگذریم ، اهل کاشانم :

اهل كاشانم

روزگارم بد نيست

تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .

مادري دارم ، بهتر از برگ درخت .

دوستاني ، بهتر از آب روان .

*****

و خدايي كه در اين نزديكي است :

لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب ، روي قانون گياه .

*****

من مسلمانم .

قبله ام يك گل سرخ .

جانمازم چشمه ، مهرم نور .

دشت سجاده من .

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف .

سنگ از پشت نمازم پيداست :

همه ذرات نمازم متبلور شده است .

من نمازم را وقتي مي خوانم

كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو

من نمازم را ، پي تكبيرة الاحرام علف مي خوانم

پي قد قامت موج .

*****

كعبه ام بر لب آب

كعبه ام زير اقاقي هاست .

كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر

حجر الاسود من روشني باغچه است .

*****

اهل كاشانم

پيشه ام نقاشي است

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي تان تازه شود .

چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم

پرده ام بي جان است .

خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است .

*****

اهل كاشانم .

نسبم شايد برسد .

به گياهي در هند ، به سفالينه اي از خاك سيلك

نسبم شايد ، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد .

*****

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف ،

پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،

پدرم پشت زمان ها مرده است .

پدرم وقتي مرد ، آسمان آبي بود ،

مادرم بي خبر از خواب پريد ، خواهرم زيبا شد .

پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .

مرد بقال ازمن پرسيد: چند من خربزه مي خواهي ؟

من ازاو پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟

*****

پدرم نقاشي مي كرد .

تار هم مي ساخت ، تار هم مي زد .

خط خوبي هم داشت .

*****

باغ ما در طرف سايه دانايي بود .

باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه ،

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس آينه بود .

باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود .

ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويم در خواب .

آب بي فلسفه مي خوردم .

توت بي دانش مي چيدم .

تا اناري تركي بر مي داشت . دست فواره خواهش مي شد .

تا چلويي مي خواند ، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت .

گاه تنهايي ، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد .

*****

شوق مي آمد ، دست در گردن حس مي انداخت .

فكر ، بازي مي كرد

زندگي چيزي بود . مثل يك بارش عيد ، يك چنار پر سار .

زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود .

يك بغل آزادي بود .

زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود .

*****

طفل پاورچين پاورچين ، دور شد كم كم در كوچه سنجاقكها

بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون

دلم از غربت سنجاقك پر

*****

من به مهماني دنيا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ايوان چراغاني دانش رفتم

رفتم از پله مذهب بالا .

تا ته كوچه شك ،

تا هواي خنك استغنا ،

تا شب خيس محبت رفتم .

من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق .

رفتم . رفتم تا زن ،

تا چراغ لذت ،

تا سكوت خواهش ،

تا صداي پر تنهايي .

*****

چيزها ديدم در روي زمين :

كودكي ديدم . ماه را بو مي كرد .

قفسي بي در ديدم كه در آن ، روشني پرپر مي زد .

نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت .

من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوبيد .

ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي دور شبنم بود ،

كاسه داغ محبت بود .

من گدايي ديدم ، در به درمي رفت آواز چكاوك مي خواست

و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز

*****

بره اي را ديدم ، بادبادك مي خورد

من الاغي ديدم ، يونجه را مي فهميد

در چرا گاه نصيحت گاوي ديدم سبز

شاعري ديدم هنگام خطاب ، به گل سوسن مي گفت : شما

*****

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور

كاغذي ديدم ، از جنس بهار .

موزه اي ديدم ، دور از سبزه

مسجدي دور از آب

سر بالين فقيهي نوميد ، كوزه اي ديدم لبريز سئوال

*****

قاطري ديدم بارش انشاء

اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال.

عارفي ديدم بارش تنناها ياهو

*****

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد .

من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .

من قطاري ديدم .كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت .

من قطاري ديدم ، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد .

و هواپيمايي ، كه در آن اوج هزاران پايي

خاك از شيشه آن پيدا بود :

كاكل پوپك ،

خالهاي پر پروانه ،

عكس غوكي در حوض

و عبور مگس از كوچه تنهايي .

خواهش روشن يك گنجشك ،وقتي از روي چناري به

زمين مي آيد .

و بلوغ خورشيد .

و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح .

*****

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت .

پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت .

پله هايي كه به بام اشراق

پله هايي به سكوي تجلي مي رفت

*****

مادرم آن پائين

استكانها را در خاطره شط مي شست

*****

شهر پيدا بود

رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ

سقف بي كفتر صدها اتوبوس

گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج

در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي بست

كودكي هسته زرد الويي روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد

و بزي از (( خزر )) نقشه جغرافي آب مي خورد

*****

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابيدن گاريچي

مرد گاريچي در حسرت مرگ

*****

عشق پيدا بود ، موج پيدا بود

برف پيدا بود دوستي پيدابود

كلمه پيدا بود

آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب

سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون

سمت مرطوب حيات

شرق اندوه نهاد بشري

فصل ول گردي در كوچه زن

بوي تنهايي در كوچه فصل .

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود .

*****

سفر دانه به گل .

سفر پيچك اين خانه به آن خانه .

سفر ماه به حوض .

فوران گل حسرت از خاك .

ريزش تاك جوان از ديوار .

بارش شبنم روي پل خواب .

پرش شادي از خندق مرگ .

گذر حادثــه از پشت كلام .

*****

جنگ يك روزنه با خواهش نور .

جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد .

جنگ تنهايي با يك آواز .

جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل .

جنگ خونين انار و دندان .

جنگ نازي ها با ساقه ناز .

جنگ طوطي و فصاحت با هم .

جنگ پيشاني با سردي مهر .

*****

حمله كاشي مسجد به سجود .

حمله باد به معراج حباب صابون .

حمله لشگر پروانه به بنامه دفع آفات.

حمله دسته سنجاقك ، به صف كارگر لوله كشي.

حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي .

حمله واژه به فك شاعر .

*****

فتح يك قرن به دست يك شعر .

فتح يك باغ به دست يك سار .

فتح يك كوچه به دست دو سلام .

فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي .

فتح يك عيد به دست دو عروسگ ، يك توپ

*****

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر

قتل يك قصه سر كوچه خواب

قتل يك غصه به دستور سرود

قتل مهتاب به فرمان نئون

قتل يك بيد به دست دولت

قتل يك شاعر افسرده به دست گل سرخ

همه روي زمين پيدا بود

نظم در كوچه يونان مي رفت

جغد در باغ معلق مي خواند

باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند

روي درياچه آرام نگين قايقي گل مي برد

در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود

*****

مردمان را ديدم

شهرها را ديدم

دشت ها را ، كوهها را ديدم

آب را ديدم ، خاك را ديدم

نورو ظلمت را ديدم

و گياهان را در نور ، و گياهان را د رظلمت ديدم

جانورها را در نور ، جانور ها را در ظلمت ديدم

و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم

*****

اهل كاشانم اما

شهر من كاشان نيست .

شهر من گم شده است .

من با تاب ، من با تب

خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام .

*****

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم .

من صداي نفس باغچه را مي شنوم

و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد .

و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت ،

عطسه آب از هر رخنه سنگ ،

چكچك چلچله از سقف بهار.

و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي .

و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،

متراكم شدن ذوق پريدن در بال

و ترك خوردن خودداري روح .

من صداي قدم خواهش را مي شنوم

و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ .

ضربان سحر چاه كبوترها ،

تپش قلب شب آدينه ،

جريان گل ميخك در فكر

شيهه پاك حقيقت از دور .

من صداي كفش ايمان را در كوچه شوق

و صداي باران را ، روي پلك تر عشق

روي موسيقي غمناك بلوغ

روي آواز انار ستان ها

و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب

پاره پاره شدن كاغذ زيبايي

پرو خالي شدن كاسه غربت از باد

*****

من به آغاز زمين نزديكم

نبض گل ها را مي گيرم

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت

*****

روح من در جهت تازه اشياء جاري است .

روح من كم سال است .

روح من گاهي از شوق ، سرفه اش ميگيرد .

روح من بيكار است :

قطره هاي باران را ، درز آجرها را ، مي شمارد .

روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد

*****

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن .

من نديدم بيدي ، سايه اش را بفروشد به زمين .

رايگان مي بخشد ، نارون شاخه خود را به كلاغ .

هر كجا برگي هست ، شوق من مي شكفد .

بوته خشخاشي ، شست و شو داده مرا در سيلان بودن .

*****

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم .

مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن .

مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم .

مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم .

مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابري

تابخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند ، تا بخواهي تكثير

*****

من به سيبي خشنودم

و به بوئيدن يك بوته بابونه .

من به يك آينه ، يك بستگي پاك قناعت دارم .

من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد .

و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند .

من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم ،

رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را .

خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد .

سار كي مي آيد ، كبك كي مي خواند ، باز كي مي ميرد .

ماه در خواب بيابان چيست ،

مرگ در ساقه خواهش

و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.

*****

زندگي رسم خوشايندي است .

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،

پرشي دارد اندازه عشق .

زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

زندگي جذبه دستي است كه مي چيند .

زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .

زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است .

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست .

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهايي ماه ،

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .

*****

زندگي شستن يك بشقاب است .

زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است .

زندگي مجذور آينه است .

زندگي گل به توان ابديت ،

زندگي ضرب زمين د رضربان دل ها،

زندگي هندسه ساده و يكسان نفس هاست .

*****

هر كجا هستم ، باشم ،

آسمان مال من است .

پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است .

چه اهميت دارد

گاه اگر مي رويند

قارچ هاي غربت ؟

*****

من نمي دانم

كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است ،

كبوتر زيباست .

و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست

گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد

واژه ها را بايد شست .

واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد

چتر ها را بايد بست ،

زير باران بايد رفت .

فكر را ، خاطره را ، زير باران بايد برد .

با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت .

دوست را ، زير باران بايد جست .

زير باران بايد با زن خوابيد .

زير باران بايد بازي كرد .

زير باران بايد چيز نوشت ، حرف زد . نيلوفر كاشت ، زندگي تر شدن پي درپي،

زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است .

*****

رخت ها را بكنيم :

آب در يك قدمي است

روشني را بچشيم .

شب يك دهكده را وزن كنيم . خواب يك آهو را .

گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم .

روي قانون چمن پا نگذاريم

در موستان گره ذايقه را باز كنيم .

و دهان را بگشائيم اگر ماه در آمد .

و نگوئيم كه شب چيز بدي است .

و نگوئيم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ .

و بيارايم سبد

ببريم اينهمه سرخ ، اين همه سبز .

*****

صبح ها نان و پنيرك بخوريم

و بكاريم نهالي سر هرپيچ كلام .

و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت .

و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد

و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست

و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند .

و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد .

و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون .

و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت .

و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت .

و اگر مرك نبود ، دست ما در پي چيزي مي گشت .

و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد .

و بدانيم كه پيش از مرجان ، خلائي بود در انديشه درياها

و نپرسيم كجاييم ،

بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را .

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست .

و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است

و نپرسيم كه پدرها ي پدرها چه نسيمي . چه شبي داشته اند .

پشت سرنيست فضايي زنده .

پشت سر مرغ نمي خواند .

پشت سر باد نمي آيد .

پشت سرپنجره سبز صنوبر بسته است .

پشت سرروي همه فرفره ها خاك نشسته است .

پشت سرخستگي تاريخ است .

پشت سرخاطره موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد .

*****

لب دريا برويم ،

تور در آب بيندازيم

و بگيريم طراوت از آب .

ريگي از روي زمين برداريم

وزن بودن را احساس كنيم

*****

بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم

ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين ،

مي رسد دست به سقف ملكوت .

ديده ام ، سهره بهتر مي خواند .

گاه زخمي كه به پا داشته ام

زير و بم هاي زمين را به من آموخته است .

گاه در بستر بيماري من ، حجم گل چند برابرشده است .

و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس .

و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست .

مرگ وارونه يك زنجره نيست .

مرگ در ذهن اقاقي جاري است .

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد .

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان .

مرگ در حنجره سرخ ـ گلو مي خواند .

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .

مرگ گاهي ريحان مي چيند .

مرگ گاهي ودكا مي نوشد .

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد .

و همه مي دانيم

ريه هاي لذت ، پر از اكسيژن مرگ است .

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم .

*****

پرده را برداريم :

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد .

بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند .

بگذاريم غريزه پي بازي برود .

كفش ها را بكند . و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .

بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند .

چيز بنويسد و

به خيابان برود .

ساده باشيم .

ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت .

*****

كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ .

كار ما شايد اين است

كه در افسون گل سرخ شناور باشيم .

پشت دانايي اردو بزنيم .

دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم .

صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم .

هيجان را پرواز دهيم .

روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم .

آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي.

ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم .

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم .

نام را باز ستانيم از ابر ،

ازچنار ، از پشه ، از تابستان .

روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم .

در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم .

*****

كار ما شايد اين است

كه ميان گل نيلوفر و قرن

پي آواز حقيقت بدويم

---------

واقعاً این شعر نمیتونه آموزه هاش هم ارز یک غرل ناب از دیوان شمس باشه ؟

™Ali
26-01-11, 23:49
سلام

من شخصا مشکل خاصی با سهراب ندارم و از بین شعراش هم فقط چند تا شعر معدود رو قبول دارم. (که اگه پست های قبلیم رو ببینید، گذاشتم)

بله همه می دونن سهراب یک شاعر Imagism هست و میخواد شعرش یک تصویر خاص رو در ذهن خواننده ایجاد کنه. اما وقتی داخل شعر میری، ارتباط و انسجامی بین بیت های شعر پیدا نمیشه کرد و پایان بندی شعر هم اصلا مطلوب نیست.

شاعری نازک اندیش هست که اصطلاحاتی که به کار میبره دارای مفهوم باشه ! به همین خاطر بی جهت نیست که مثلا میگن بیدل دهلوی شعرش بسیار معانی باریک و لطیفی داره.

ولی در شعر سهراب، اصطلاحات معنی خاصی رو نمی رسونن. کاملا ابتکاری هستند. بک لحظه فکر می کنی اون دقتی که مثلا فروغ فرخزاد در انتخاب کلمات داره، سهراب نداره.

همین یه تیکه شعری که شما گذاشتید رو مشاهده کنید :

..
.....
.......
و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت ،

عطسه آب از هر رخنه سنگ ،

چكچك چلچله از سقف بهار.

و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي .

و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،

متراكم شدن ذوق پريدن در بال

و ترك خوردن خودداري روح .

من صداي قدم خواهش را مي شنوم

و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ .

ضربان سحر چاه كبوترها ،

تپش قلب شب آدينه ،

جريان گل ميخك در فكر

شيهه پاك حقيقت از دور .

من صداي كفش ايمان را در كوچه شوق

و صداي باران را ، روي پلك تر عشق

روي موسيقي غمناك بلوغ

روي آواز انار ستان ها

و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب

پاره پاره شدن كاغذ زيبايي

پرو خالي شدن كاسه غربت از باد
...
.....
........


به نظرتون شاعر داره چی میگه؟

اگه قرار باشه شاعر بیاد اسرار آمیز حرف بزنه، میشه بیت هایی از خاقانی رو آورد که شاید نوشتن 10 صفحه توضیح درباره اش کفاف نکنه.

اصلا جهانی که سهراب سپهری داره نظاره میکنه، یه جهان واقعی نیست ! من میگم : جهان رو آن طور که هست زیبا باید دید، نه آن طور که نیست !

به هر حال سهراب هم طرفدارانی رو داره و هم منتقدانی رو. ولی من در سبک و رویکرد سهراب چیز برتری رو نمی بینم. (حداقل در مقایسه با شاعران هم رده اش مثل شاملو، امین پور، نیما، فروغ، اخوان، گرمارودی و ...)

چیزهای زیادی هست که میخوام بگم ولی فعلا گفتنی نیست.

™Ali
29-01-11, 00:30
اینو بگردید، یه جای دیگه هم گذاشتم ! خیلی خیلی زیباست ...




یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

™Ali
01-02-11, 12:12
سراب رد پای تو

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد ؟

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم

که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی

تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم

یه حسی از تو در من هست که می دونم تو رو دارم

واسه برگشتنت هر شب درارو باز میذارم


ترانه سرا : روزبه بمانی [تراک دوم آلبوم"دنیای این روزای من":love:]

™Ali
15-02-11, 02:55
واقعا من هم این موارد رو نمی دونم ! گویا آن زمان جامعه از این جور افراد داشته !

کلا غزل زیبایی هست، با دقت بخونیدش !

فعلا نیمه شب خوش !


واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند

گوییا باور نمی‌دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند

یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان
می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند

حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی
کاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند

صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند


پ.ن:واقعا از این حافظ خوشم میاد، خیلی اعتماد به نفس داره ! که البته حق هم داره.

™Ali
26-02-11, 00:15
احسنت به استاد شهریار به خاطر این غزل زیبا ! به مناسبت خاصی هم این غزل رو سروده که نمی گم،برید سرچ کنید !

بیداد رفت لاله بر باد رفته را
یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید
نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود
باران به دامن است هوای گرفته را

وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود
آخر محاق نیست که ماه دو هفته را

برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب
آورده ام به دیده گهرهای سفته را

ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین
بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

یارب چها به سینه این خاکدان در است
کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را

راه عدم نرفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را

لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

لعلی نسفت کلک در افشان شهریار
در رشته چون کشم در و لعل نسفته را



دلم گرفت وقتی این غزل رو خوندم ...

™Ali
15-03-11, 01:36
این رو از خیام بگم و برم بخوابم :دی

یک جرعه می ز ملک کاووس به است
از تخت قباد و ملکت طوس به است

هر ناله که رندی به سحرگاه زند
از طاعت زاهدان سالوس به است



پ.ن : سالوس = ریاکار !

™Ali
18-03-11, 23:22
ما هم بدجور رفتیم تو بحث رباعیات خیام :


کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد

من می‌نگرم ز مبتدی تا استاد
عجز است به دست هر که از مادر زاد


===============
این هم خیلی قشنگه :


این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد


===============

برای این که با طرز تفکر خیام آشنا بشید باید یه کم درباره ذهنیاتش تحقیق کنید !

mehrdad_ab
19-03-11, 16:31
آن قصر که جمشید در آن جام گرفت پ
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
*****************
یک چند به کودکی استاد شدیم
یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک درآمدیم و بر باد شدیم

™Ali
19-03-11, 16:38
دی کوزه‌گری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همی زد بسیار

و آن گل بزبان حال با او می‌گفت
من همچو تو بوده‌ام مرا نیکودار

mehrdad_ab
20-03-11, 15:10
در پرده اسرار كسي را ره نيست
زين تعبيه جان هيچ كس آگه نيست
جز در دل خاك هيچ منزل گه نيست
مي خور كه چنين فسانه ها كوته نيست

*********************
در خواب بدم مرا خردمندي گفت
كزخواب كسي را گل شادي نشكفت
كاري چه كني كه با عجل باشد جفت
مي خوركه بزير خاك ميبايد خفت
********************
درياب كه از روح جدا خواهي رفت
در پرده اسرار فنا خواهي رفت
مي نوش نداني از كجا آمده اي
خوش باش نداني به كجا خواهي رفت
*******************

M A H R A D
20-03-11, 23:02
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نفشاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی او را ز در خانه براندیم

هر جا گذری غلغله شادی و شورست
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم

ماننده ی افسون زدگان ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه بیهوده نخواندیم

از نُه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم این زاویه ماندیم

طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم

اخوان ثالث اسفند 1343

Shahryar
01-04-11, 22:37
فلـک را نـدانـم چـه دارد گمان
که ندهد کسی را به جان،خود امان
کسـی را اگـر سـالهـا پـــرورد
در او جـز بـه خوبـی دمـی ننگـرد
ز تخت انـدر آرد نشاند بـه خاک
از ایـن کـار نـی ترس دارد نه باک
بـه مهـرش مـدار ای برادر امید
اگـر چـه دهـد بـی کـرانت نـویـد
.
.
.
.
چنین است رسـم ســـرای درشت
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

این نیز بگذرد ...

mehrdad_ab
17-04-11, 11:15
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

™Ali
08-05-11, 17:07
چه زیباست این غزل حافظ، ان کنتم تعلمون :


از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود

کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدا
به تجمل بنشیند به جلالت برود

سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ضلالت برود

کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر
حیف اوقات که یک سر به بطالت برود

ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی
که غریب ار نبرد ره به دلالت برود

حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست
کس ندانست که آخر به چه حالت برود

حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود

M A H R A D
08-06-11, 01:53
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از "حزین" است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد



- حزین لاهیجی -

™Ali
14-06-11, 23:25
این یکی از شیواترین و زیباترین غزلیات شادروان رهی معیری هست :


یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمه‌ها بودی مرا تا همزبانی داشتم


[توضیح در مورد قسمت Bold شده : معیری تا پایان عمر خویش متاسفانه مجرد زیست.]

mehrdad_ab
17-06-11, 13:28
باز امشب اي ستاره ي تابان نيامدي



باز اي سپيده ي شب هجران نيامدي



شمعم شکفته بود که خندد به روي تو



افسوس اي شکوفه ي خندان نيامدي



زنداني تو بودم و مهتاب من چرا



باز امشب از دريچه ي زندان نيامدي؟؟؟



با ما سر چه داشتي اي تيره شب که باز



چون سرگذشت عشق به پايان نيامدي؟؟؟



شعر من از زبان تو خوش صيد دل کند



افسوس اي غزال غزلخوان نيامدي



گفتم به خوان عشق شدم ميزبان ماه



نا مهربان من تو که مهمان نيامدي



ديوان حافظي تو و ديوانه ي تو من



اما پري، به ديدن ديوان نيامدي



نشناختي فغان دل رهگذر که دوش



اي ماه قصر بر لب ايوان نيامدي



گيتي متاع چون منش آيد گران به دست



اما تو هم به دست من ارزان نيامد



صبرم نديده اي که چه زورق شکسته ايست




اي تخته ام سپرده به طوفان نيامدي



عيش دل شکسته عزا ميکني چرا ؟



عيدم تويي که من به تو قربان، نيامدي



در طبع شهريار خزان شد بهار عشق



زيرا تو خرمن گل و ريحان نيامدي








(استاد شهریار.
روحـــش شـاد )

mehrdad_ab
19-06-11, 16:10
وداع با ثریا

باید از محشر گذشت :!

لجن زاری که من دیدم. سزای صخره هاست

گوهر روشن دل از کان و جهانی دیگر است

عذر میخواهم پری، عذر میخواهم پری،

من نمیگنجم در آن چشمان تنگ،

با دل من آسمانها نیز تنگی میکنند.

روی جنگلها نمی آیم فرود.

شاخه زلفی گو مباش ، آب دریاها کفاف

تشنه این درد نیست.بره هایت میدوند.

جویباری که عزیزم راه خود گیرو برو ،

یک شب مهتابی از این تنگنای .


بر فراز کوها پر میزنم، میگذارم میروم .

ناله خود میبرم . دردسر کم میکنم.

چشمهائی خیره می پاید مرا،

غرش تمساح می آید بگوش،

کبر فرعونی و سحر سامریست،

دست موسی و محمد با من است،


میروی وعده آنجا که با هم روز شب را آشتیست.

صـبـح چنـدان دور نیست.... !

استاد شهریار... روحش شاد

™Ali
29-06-11, 08:58
گل سرخی به او دادم، گل زردی به من داد
برای یک لحظه ی ناتمام، قلبم از تپش افتاد
با تعجب پرسیدم: مگر از من متنفری؟
گفت: نه باور کن،نه! ولی چون تو را واقعا دوست دارم
نمی‌خواهم پس از آنکه کام از من گرفتی، برای پیدا کردن گل زرد
زحمتی به خود هموار کنی

[کارو - شکست سکوت...]

پ.ن: شعر زیبای "آهسته باز از بغل پله ها گذشت" رو که استاد شهریار در وصف مادر گفته رو هم بخونید !

™Ali
06-07-11, 13:25
در یک رباعی از خیام می خوانیم :

ای آمده از عالم روحانی تفت | حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای |خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت

نظرم روی این رباعی اینه که تفت اشاره به تولد نوزاد انسان داره که چون پا به دنیا میذاره، به دلیل خارج شدن از رحم هنوز بدنش گرم هست.
پنج منظور حواس پنج گانه (شنوایی، بینایی، چشایی، لامسه و بویایی) است.
چهار منظور چهار عنصر سازنده ی گیتی به عقیده ی ارسطو آب، خاک، آتش و باد هست.
شش هنوز دلیل منطقی پیدا نکردم که منظور خیام چی هست.
هفت هم مظهر خیلی چیزهاست که محتمل ترینشون هفت آسمان هست.

M A H R A D
06-07-11, 16:15
در یک رباعی از خیام می خوانیم :

ای آمده از عالم روحانی تفت | حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای |خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت

نظرم روی این رباعی اینه که تفت اشاره به تولد نوزاد انسان داره که چون پا به دنیا میذاره، به دلیل خارج شدن از رحم هنوز بدنش گرم هست.
پنج منظور حواس پنج گانه (شنوایی، بینایی، چشایی، لامسه و بویایی) است.
چهار منظور چهار عنصر سازنده ی گیتی به عقیده ی ارسطو آب، خاک، آتش و باد هست.
شش هنوز دلیل منطقی پیدا نکردم که منظور خیام چی هست.
هفت هم مظهر خیلی چیزهاست که محتمل ترینشون هفت آسمان هست.


«تفت» میتونه به صورت صفت برای عالم یا قید حالت برای فاعل هم اومده باشه. (البته تعبیر تو هم زیبا بود)

منظور از «شش» هم شش جهت هست (بالا، پایین، عقب، جلو، چپ، راست)

در یک رباعی دیگه خیام میگه:

ای آنکه نتیجـه چـهـار و هـفتی / وز هـفـت و چـهـار دائـم انـدر تفتی
می خور که هزار بار بیشت گفتم / باز آمدنت نیست چو رفتی، رفتی

===


آنچه تو را و مرا نجات می‌دهد

دروغ نگفتن است

نه شعر گفتن و شعر خواندن


کتابِ نیست / علیرضا روشن / نشر آموت

™Ali
06-07-11, 23:33
کشتند بشر را که سیاست این است | کردند جهان تبه که حکمت این است

در کسوت خیرخواهی نوع بشر | زادند چه فتنه ها، مهارت این است


خلیل‌الله خلیلی

mehrdad_ab
09-07-11, 16:20
کسي نیست در این گوشه فراموشتر از من
وز گوشه نشینان توخاموشتر از من
هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست
ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من
می*نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق
اما که در این میکده غم نوشتر از من
افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن
افتاده*تر از من نه و مدهوشتر از من
بی ماه رخ تو شب من هست سیه*پوش
اما شب من هم نه سیه*پوشتر از من
گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار کجا گوشتر از من
بیژن*تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک
خونم بفشان کیست سیاوشتر از من
با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است
بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من
آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل؟
دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من
*استـــــاد شهــریـــار*

mehrdad_ab
10-07-11, 12:51
اي غنچه خندان چرا خون در دل ما مي‌كني

خاري به خود مي‌بندي و ما را ز سر وا ميكني

از تير كج تابي تو آخر كمان شد قامتم

كاخت نگون باد اي فلك، با ما چه بد تا مي‌كني

اي شمع رقصان با نسيم، آتش مزن پروانه را

با دوست هم رحمي چو با دشمن مدارا مي‌كني


آتش پرید از تیشه ات امشب مگر ای کوهکن
از دست شیرین، درد دل با سنگ خارا می کنی

با چون مني نازك خيال ابرو كشيدن از ملال

زشت است اي وحشي غزال اما چه زيبا مي‌كني

امروزِ ما بيچارگان، اميد فردائيش نيست

اين داني و با ما هنوز امروز و فردا مي‌كني؟


دیدم به آتش بازی ات، شوق تماشایی به سر
آتش زدم در خود بیا، گر خود تماشا می کنی


آه سحرگاه تورا ای شمع، مشتاقم به جان
باری بیا گرآه خود با ناله سودا می کنی

اي غم بگو از دست تو آخر كجا بايد شدن

در گوشه ميخانه هم ما را تو پيدا مي‌كني


ما ''شهريارا'' بلبلان ديديم بر طرف چمن

شورافكن و شيرين‌سخن اما تو غوغا ميكني
*استاد شهریار*

™Ali
12-07-11, 11:14
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی | خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی


دل که آیینه صافی است غباری دارد | از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان | ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی


کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست | گشته هر گوشه چشم از غم دل دریایی


زین دایره مینا خونین جگرم می ده | تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی


پ.ن: این تصنیف که غزلی از حافظ هست (البته بخشی از غزل هست) رو استاد شجریان در دقایق آخر آلبوم آستان جانان اجرا کرده که یکی از کم نظیرترین کارهایی هست که از ایشون شنیدم ! در مورد قسمت Bold شده کسی نظری نداره؟


غزل زیبا + صدای بی نظیر = آهنگ جاویدان

mehrdad_ab
14-07-11, 13:39
رفتم اما دل من مانده برِ دوست هنوز

می برم جسمی و، جان در گرو اوست هنوز

هر چه او خواست، همان خواست دلم بی کم و کاست

گرچه راضی نشد از من دل آن دوست هنوز

گر چه با دوری ی ِ او زندگیم نیست، ولی

یاد او می دمدم جان به رگ و پوست هنوز

بر سرو سینه ی من بوسه ی گَرْمش گل کرد

جان ِ ‌حسرت زده زان خاطره خوشبوست هنوز.

رشته ی مهر و وفا شُکر که از دست نرفت

بر سر شانه ی من تاری از آن موست هنوز

بکشد یا بکشد، هر چه کند دَم نزنم

مرحبا عشق که بازوش به نیروست هنوز

هم مگر دوست عنایت کند و تربیتی

طبع من لاله ی صحرایی ی ِ خودروست هنوز

با همه زخم که سیمین به دل از او دارد

می کشد نعره که آرامِ دلم اوست هنوز...

سیمین بهبهانی

mehrdad_ab
27-07-11, 20:53
یک شعر به یاد ماندنی از فروغ فرخ زاد :

از یاد رفته

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار ایدم این زیبایی
بشکن این اینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ بکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست

.D3VIL.
28-07-11, 22:33
اي كه بي تو اين كوير، خواب بارون مي بينه
وقتي نيستي، غم دنيا توي قلبم مي شينه
اي كه بي تو واسه من، همه دنیا قفسه
هستي از نبودن تو التهاب نفسه

hani-momen
29-07-11, 03:07
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
اسیر نفس شیطانی چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملائک
تو قدر خود نمیدانی چه حاصل

باباطاهر...

mohamad70
01-08-11, 18:40
راز عشق شقایق

شقایق گفت با خنده : نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست


واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل


و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

P A R H A M
02-08-11, 20:35
هيچگاه چهره تو در برابر ديدگانم كنار نميرود

هر چند كه ديگر تو را در عالم بيداري نمي يابم

اما آسماني تر از هميشه در خواب مي بينمت

آري!

با توام ... با تو كه تنها در دنياي مرموز خواب مي توانم بي هيچ

حائل و حجابي سخن بگويم ....

اي كاش اين خواب هيچگاه هجران تلخ بيداري را در پي نداشت

Shahryar
03-08-11, 00:06
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام
گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند
با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

.D3VIL.
03-08-11, 17:38
ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم

چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم

ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی

همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم

ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره

در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت

در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر

گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم

کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من

تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

hani-momen
04-08-11, 04:32
تا توانی می گریز از یار بد
یار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند
یار بد بر جان و بر ایمان زند...

merilla
04-08-11, 08:33
سلام;

شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
مگر یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش


"حافظ"

hani-momen
05-08-11, 17:42
یاد دارم در غروبی سرد سرد،میگذشت از کوچه ما دوره گرد...

داد میزد: کهنه قالی می خرم دسته دوم جنس عالی می خرم...

اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید...

گفت:آقا سفره خالی هم می خرید.....؟؟؟

™Ali
05-08-11, 22:44
سلام;

شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
مگر یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش


"حافظ"


خالی از لطف نیست که غزل رو کامل بذارید و قسمت های مورد نظر رو Bold کنید. ثواب داره !

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش

============================

یک رباعی زیبا از حضرت حافظ در آلبوم فاخر راست پنجگاه اجرا شده که بسیار شنیدنی ست :


امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست

تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت

:love:

hani-momen
06-08-11, 11:43
آن کس که بداند و بداند که بداند اسب شرف از گنبد گردون بجهاند


آن کس که بداند و نداند که بداند بیدار کنیدش که بسی خفته نماند


آن کس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به منزل برساند


آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند...

mehrdad_ab
07-08-11, 16:40
با گریه های یکریز
یکریز
مثل ثانیه های گریز
با روزهای ریخته
در پای باد
با هفته های رفته
با فصل های سوخته
با سالهای سخت
رفتیم و
سوختیم و
فروریختیم
با اعتماد خاطره ای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد

***********

قیصر امین پور

M A H R A D
08-08-11, 02:17
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌ توگذشت
چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی؟!

دلم ز هرچه به غیر از تو بود، خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی

شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی ست
ستاره‌ ای که بخندد به شام تار تویی

جهانیان همه گر تشنگان خون من ‌اند
چه باک زان‌ همه دشمن چو دوستدار تویی*

دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ست
مرا هزار امید است و هر هزار تویی


سیمین بهبهانی ( آرزوی سلامتی و طول عمر برای این شاعر بزرگ)


* گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند / بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم (حــافـظ)

™Ali
08-08-11, 13:17
بود درد مو و درمانم از دوست

بود وصل مو و هجرانم از دوست

اگر قصابم از تن واکره پوست

جدا هرگز نگردد جانم از دوست

[باباطاهر عریان]

mehrdad_ab
09-08-11, 17:13
خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانه این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد.
همه عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظه مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجع? نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من هم? عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همه عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همه عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همه عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!


اسم این شاعر رو فراموش کردم . اگه کسی میدونه این شعر از کیه لطفاً برام پ.خ کنه . ممنون

™Ali
13-08-11, 14:34
دل دیوانه‌ام، دیوانه تر شی
خراب خانه‌ام ویرانه تر شی
کشم آهی که گردون را بسوزد
که آه سوته دیلان، کارگر شی


هر آن باغی که نخلش سر به در بی
مدامش باغبون، خونین جگر بی
بباید کندنش از بیخ و از بن
اگر بارش همه لعل و گهر بی


ز هجرانت، هزار اندیشه دیرم
همیشه زهر غم در شیشه دیرم
ز ناسازی بخت و گردش چرخ
فغان و آه و زاری، پیشه دیرم


فلک کی بشنوه آه و فغونم
به هر گردش زنه آتش به جونم
یک عمری بگذرونم با غم و درد
به کام دل نگرده آسمونم


باباطاهر


پ.ن 1: زیبایی دوبیتی های باباطاهر وقتی دو چندان می شود که آن ها را با تلفظ صحیح بخوانیم. جناب شجریان 4 دو بیتی فوق را با هم خوانی همایون در بیات کرد یک بار در آلبوم بی تو به سر نمی شود و بار دیگر در کنسرت به یاد ماندنی هم نوا با بم اجرا کرده اند. قطعا طرفداران استاد این اجرا را از دست نخواهند داد.

پ.ن 2 : سوته دیلان = سوخته دلان

mohamad70
16-08-11, 14:57
گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟
گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

Shahryar
16-08-11, 15:24
آنان به مرگ وام ندارند
آنان که زندگی را لاجرعه سر کشیدند
آنان که ترس را
تا پشت مرزهای زمان راندند
آنان به مرگ وام ندارند
آنان فراز بام تهور
افراشتند نام
آنان
تا آخرین گلوله جنگیدند
آنان با آخرین گلوله خود مردند
آری به مرگ وام ندارند
آنان
عشاق عصر ما
پویندگان راه بلا راه بی امید
مادر ! بگو که در تک این خانه خراب
گل های آتشین
در باغ دامن تو چه سان رشد می کنند ؟
این خواهر و برادر من آیا
شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند ؟
پیش از طلوع طالع
امشب ستارگان به بستر خون خسته خفته اند
بیدار باش را ...

.D3VIL.
19-08-11, 12:35
زنده اما حسرت زادن در او
مرده اما میل جان دادن در او
خود پسند از درد خود نا خواستن
خفته از سودای برپاخاستن
خنده ام غمناکی بیهوده ای ننگم از دلپاکی بیهوده ای
غربت سنگینم از دلدادگیم
شور تند مرگ در همخوابگیم
نامده هرگز فرود از با م خویش
در فرازی شاهد اعدام خویش
کرم خاک و خاکش اما بویناک
بادبادکهاش در افلاک پاک

فروغ فرخزاد

™Ali
26-08-11, 00:12
یارم به یک لا پیرهن، خوابیده زیر نسترن

ترسم که بوی نسترن، مست است و هشیارش کند

پروانه امشب پر مزن، اندر حریم یار من

ترسم صدای پرپرت، از خواب بیدارش کند

پیراهنی از برگ گل، بهر نگارم دوختم

بس که لطیف است آن بدن، ترسم که آزارش کند

ای آفتاب آهسته نِه، پا درحریم یار من

ترسم صدای پای تو، از خواب بیدارش کند

[فایز دشتی]

پ.ن : لطیف ترین احساسی ست که تاکنون در یک شعر دیدم. (البته با حضور ذهن فعلی). قابلی نداشت ! :wink:

اگر یار، یار من و بخت قرین اقبال من باشد، احتمالا من هم به جمع دلشدگان خواهم پیوست.

.D3VIL.
27-08-11, 00:44
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند-------- واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند----------- باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی-- آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال------- که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب-- مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد------ که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد-- اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود-------- که ز بند غم ایام نجاتم دادند

M A H R A D
27-08-11, 00:48
[ شاید کمی طولانی به نظر بیاد اما... ]


همه چی ‌از یاد آدم می‌ره
مگه یادش که همیشه یادشه
...

بیکرانه س دریا
کوچیکه قایق من
های‌... آهای
تو کجایی؟ نازی
عشق بی‌عاشق من
...

یه کسی ‌اسممو گفت
تو منُ صدا کردی‌ یا جیرجیرک آواز می‌خوند
من: جیرجیرک آواز می‌خوند
نازی: تشنته؟ آب می‌خوای؟
من: کاشکی ‌تشنه‌م بود
نازی: گشنته؟ نون می‌خوای؟
کاشکی ‌که گشنم بود
نازی: دندونت درد می‌کنه؟
من: سردمه
نازی: خب برو زیر لحاف
من: صد لحاف‌ام کممه
نازی: آتیشو الو کنم؟
من: می‌دونی ‌چیه نازی؟
تو سینه‌م قلبم داره یخ می‌زنه
اون وقتش توی‌سرم، کوره روشن کردن
...

من میخوام برگردم به کودکی
...

دوست داری‌ بریم بیرون؟ یه کمی گردش بکنیم؟
همه چی رو از یاد ببریم؟
دستا رو حلقه کنیم؟ سفارش بلال بدیم...
بغل دریاچه ها، عکس رنگی‌ بندازیم؟
قوها رو نگا کنیم ؟
ابرا رو ؟
یادته می‌گفتی‌:
ما شعور مطلق آفاقیم؟
چیمون از خرسای ‌قطبی ‌کم‌تره؟
من: چطوره وام بگیریمُ خرده بورژوا بشیم؟
بی‌خیال تاریخ!
بی‌خیال انسان!
بی‌خیال تشنه‌ها وُ دریا! بی‌خیال گشنه‌ها وُ صحرا!

===

نازی: پنجره را ببند و بیا تا با هم بمیریم عزیزم
...
و این چنین شد که
پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم...

(شبی که منو نازی با هم مردیم / حسین پناهی)

+ کاملش اینجاست (Only the registered members can see the link)

برای هر کلمه‌ش، حرف دارم احساس دارم... بدهکاریم به این مرد، روحش شاد...

AMD>INTEL
27-08-11, 08:51
مراببوس
مراببوس
برای آخرین بار تو را خدا نگهدار
که می روم به سوی سرنوشت
بهار من گذشته گذشته ها گذشته
من ام به جستجوی سرنوشت
در میان طوفان هم پیمان با قایق ران ها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفان ها
به نیمهء شبها دارم بایارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها
آه آه
شب سیه سفر کنم ز تیره ابر گذر کنم
نگه کن ای گل من سرشته غم به دامن برای من میفکن
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم در پیش تو میمانم
تا لب بگذاری بر لب من
دختر آن برق نگاه تو اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مراببوس
مراببوس
برای آخرین بار تو را خدا نگهدار
که می روم به سوی سرنوشت
بهار من گذشته گذشته ها گذشته
من ام به جستجوی سرنوشت
__________________

mehrdad_ab
27-08-11, 16:02
کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست
با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست
کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر
این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست
ماه من نیست در این قافله راهش ندهید
کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست
ما هم از آه دل سوختگان بی خبر است
مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست
تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است
خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست
خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز
باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست
شهریارا عقب قافله کوی امید
گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست

™Ali
30-08-11, 09:36
خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز | کز این شکار فراوان به دام ما افتد


پ.ن : هر غزل حافظ دارای تنوع مطالب زیادی هست و سنگینه ! فلهذا گذاشتن یک بیت برای رساندن منظور کفایت میکنه !

mohamad70
04-09-11, 16:47
ببخش مرا كه براي نگاهت كافي نبوده ام
ببخش اگر دستانم ،
براي نگاه داشتنت كوچك بود
ببخش مرا اگر در قلبم جا شدي
و ديگر براي هيچ جا نبود

اكنون كه مرده ام مرا ببخش
اكنون كه عاشقم مرا ببخش
ببخش مرا به خاطر تمام لبخند هايت كه عاشقم كرد
و به خاطر تمام اشكهايم كه گرفتارت كرد
ببخش اگر آنقدر با تو هم درد شدم تا درد هايت زياد شد

اكنون كه ديگر نيستم مرا ببخش!
اكنون كه از ياد برد ه اي با تو زيسته ام مرا ببخش
مرا ببخش اگر نامت را زياد مي خواندم
و يا اگر زياد در پيش تو مي ماندم
آنقدر كه حوصله ات را سر ميبردم ..

اكنون كه نمي خندم مرا ببخش ...
اكنون كه ديگر هيچگاه اشكي ندارم مرا ببخش!!

ببخش اگر نترسيدم خدا هم فراموش كند مراقبت باشد و نگفتم : خدا نگهدارت!

مرا به خاطر تمام نا گفته هايم ببخش
اگر نگفتم تا قيامت به اميد ديدارت ..

اكنون كه من به قيامت دل بسته ام
ديگرمرا ببخش !!!

™Ali
06-09-11, 12:09
چقدر از این غزل معروف طبیب اصفهانی خاطره دارم، تک تک ابیاتش زیباست :

غمت در نهانخانه دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست، مشکل نشیند

خلد گر به پا خاری، آسان برآرم
چه سازم به خاری که در دل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریه‌ام ناقه در گل نشیند

پی ناقه‌اش رفتم آهسته، ترسم
غباری به دامان محمل نشیند **


به دنبال محمل، سبکتر قدم زن
مبادا غباری به محمل نشیند **


عجب نیست که خندد اگر گل به سروی
که در این چمن، پای در گل نشیند **


بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی، مقابل نشیند

طبیب از طلب در دو گیتی میاسا
کسی چون میان دو منزل نشیند **



پ.ن : در هفت سالگی این غزل رو در مجموعه موسیقی جاویدان شنیدم. (نمی دونم صدای کی بود) بعدها با اجرای بیژن بیژنی شنیدم. و چند وقت پیش در برنامه ی گل های تازه 147 با صدای استاد شجریان (سیاوش) در دستگاه سه گاه (ابیات ** دار در آواز نیومده) البته حسام الدین سراج و هایده هم این غزل رو خوندن ولی خب ...

mehrdad_ab
09-09-11, 12:08
سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد
با شب خلوت به خانه می روم
گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند
خلوت شب آنها را
دنبال می کند
و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید
من او را به جای همه بر می گزینم
و او می داند که من راست می گویم
او همه را به جای من بر می گزیند
و من می دانم که همه دروغ می گویند
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل
بر گزیننده ی دروغها
صدای گامهای
سکوت را می شنوم
خلوتها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند
سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد
سکوت سرزنشم داد
و سکوت ساکت ماند سرانجام
چشمانم را اشک پر کرده است
(مهدی اخوان ثالث)

™Ali
09-09-11, 22:11
میمیرم برات نمی دونستی میمیرم بی تو بدون چشات
رفتی از برم تو میدونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که نمیدونستی که من میمیرم برات
نمی خوام بیای نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی
نمی خوام ازت نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی

میمیرم برات نمی دونستی میمیرم بی تو بدون چشات

رفتی از برم تو نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات

آرزومه که نمیدونستی که من میمیرم برات میمیرم برات

عاشقم هنوز نمی خواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم

گفتی من میرم تو می خواستی بری تا فرداهات آره خوشگلم

برو راهی نیست تا فرداها به خاک و گلم به خاک و گلم

سفرت بخیر اگه میری از این جا تک و تنها تا یه شهر دور

برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور به یه دنیا نور

سفرت بخیر برو گر شکستی ز من میتونی دوباره بساز

از دلی شکسته نا امید و خسته تو باز برو تو بازم برو

نمی خوام بیای نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی

نمی خوام ازت نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی

برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی آرزوم بشی

میمیرم برات نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات

رفتی از برم تو میدونستی که دلم بسته به ساز صدات

آرزومه که نمیدونستی که من میمیرم برات میمیرم برات




پ.ن : خاطره ها هنوز همون خاطره هان. فرقش فقط در اینه که این رو شنیدم، نخوندم.

mohamad70
15-09-11, 13:27
کارون چو گیسوان پریشان دختری
بر شانه های لخت زمین تاب می خورد
خورشید رفته است و نفس های داغ شب
بر سینه های پر تپش آب می خورد
دور از نگاه خیره ی من ساحل جنوب
افتاد مست عشق در آغوش نور ماه
شب با هزار چشم درخشان و پر زخون
سر می کشد به بستر عشاق بی گناه
نیزار خفته خامش و یک مرغ ناشناس
هر دم ز عمق تیره ی آن ضجه می کشد
مهتاب می دود که بیند در این میان
مرغک میان پنجه ی وحشت چه می کشد
بر آب های ساحل شط سایه های نخل
می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب
آوای گنگ همهمه قورباغه ها
پیچیده در سکوت پر از راز نیمه شب
در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است
رویای دور دست تو نزدیک می شود
بوی تو موج می زند آنجا ، بروی آب
چشم تو می درخشد و تاریک می شود
بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق
بشکست و شد به دست تو زندان عشق من
در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار
ای شاخه ی شکسته ز طوفان عشق من

فروغ فرخزاد