PDA

مشاهده نسخه کامل : مردی که از دست ماموران رژیم شاه به حمام زنانه پناه برد



Agne
21-03-08, 02:14
خاطره ای خواندنی از محمد علی آسایش در مورد روزهای پیروزی انقلاب ۵۷ .

بعد از کشف خانه سرهنگ زیبایی و شکنجه گاه مخوف آن ، در میان تظاهرکننده گان خیابان های مرکزی شهر رویکرد و گرایشی روزافزون به شناسایی و حمله به خانه های عوامل ساواک بوجود آمد .در این میان ساواکی ها هم بیکار ننشسته بودند برای حفاظت از خانه هایی که لو رفته بود از مامورین ارتش و گارد برای حفاظت از این خانه ها استفاده می کردند .

یکروز به جمعیتی پیوستم که در یکی از خیابانهای حوالی ضلع شمالی میدان فردوسی در یکی از خیابانهای فرعی موفق به کشف یک خانه تیمی ساواک شده بودند .

این خانه در ضلع شمالی همان خیابان در کوچه ای Lمانند قرار داشت بشکلی که از طرف خیابان بن بست به نظر می آمد ولی از سمت چپ به خیابان فرعی دیگری راه داشت .

وقتی من رسیدم جمعیتی حدود دویست نفر سر آن کوچه اجتماع کرده بودند و شعار می دادند .یک جیپ ارتش هم محافظت از خانه را به عهده داشت و هرچندگاه در خانه باز می شد و ساواکی ها در حالیکه بالباس شخصی و کراوات بوده و بند اسلحه ای که به گمانم مسلسل یوزی بود روی دوش داشتند برای سرکشی اوضاع به داخل کوچه می آمدند و نگاههای خشمگینی به تظاهرکنندگان می انداختند و بعد به داخل خانه مربوطه می رفتند .

یکی از نظامیانی که در داخل جیپ بود با بلندگو از تظاهر کنندگان میخواست که متفرق شوند و تهدید می کرد اگر نروید مجبور می شویم به خشونت متوسل شویم ولی کسی گوشش به این حرفها بدهکار نبود .گهگاهی ماشین جیپ را روشن می کرده بطرف تظاهرکننده گان می آمدند و ما فرار می کردیم و دوباره در همان نقطه جمع می شدیم .تا اینکه بعد از یکساعت جنگ و گریز اینطوری ناگهان مارا غافلگیر نمودند !

وآن زمانی بود که بدون اینکه ما خبر داشته باشیم تقاضای نیروی کمکی کردند و همزمان شروع به حمله نمودند .اول جیپ داخل کوچه به سمت ماحمله کرد و بعد که تظاهرکننده گان به سمت چپ خیابان فرار کردند ناگهان دیدند از انتهای خیابان یک کامیون ریو ارتش و یک جیپ بسرعت دارد به سمت ما می آید همه به سمت راست فرار کرده و در کوچه و پس کوچه ها پنهان شدند ولی من ماندم تاببینم چه اتفاقی می افتد که شاهد یک رویداد کمیک بودم .

قضیه از اینقرار بود که زمانی که نظامی ها شروع به حمله کردند یک مرد جوان که بیچاره رهگذری عادی بود و داشت برای خودش راه میرفت و نقشی هم در تظاهرات نداشت با حمله نظامیان وحشت زده شد و از آنجا که تجربه ای نداشت بیچاره سریع داخل یک حمام عمومی رفت و به بخش حمام های نمره (اختصاصی )رفت ودریکی از حمام های خصوصی را که خانمی در آن مشغول استحمام بود با ضربه باز کرد و داخل شد .

با جیغ و فریادهای آن زن صندوقدار حمام با یکی دوتن از کار گران رفتند ببینند چه خبر است .

در این میان نظامیانی که سررسیده بودند از کامیون بیرون ریختند و با شلیک تیرهوایی شروع به ایجاد وحشت نمودند .این نظامیان فرمانده خپله ای داشتند که بسیار بی ادب و بد دهن بود وقتی پیاده شد شروع به دادن فحش خواهر ومادر به تظاهرکننده گان کرد و دائما رجز میخواند و می گفت :اگر مرد بودید می ایستادید تا مادرتان را فلان کنم .!او مشغول رجز خوانی بود که ناگهان مرد رهگذر از چنگال کارگران حمام گریخت و بیرون آمد و شروع به فرار کرد .

کارگران حمام هم با فریاد سرکار! سرکار!از فرمانده نظامی ها خواستند اورابگیرد و سریع موضوع را برای او توضیح دادند . فرمانده نظامی بی درنگ روی زمین نشست و فریاد زد ایست ! ایست !. بعد دیدیم گلنگدن اسلحه را کشید و او را نشانه گرفت .

یکی دو مرد جوان که ساک بدست از قسمت مردانه حمام بیرون آمده بودند وقتی با این منظره روبرو شدندرو به فرمانده گاردی گفتند : نزن سرکار !. سرکارنزن گناه داره !

من هم به آنها پیوستم گفتم :نزن سرکار .تورو خدا نزن !

یک چشممان به فرمانده گاردی بود و باچشمی نگران مرد فراری را می پاییدیم .فرمانده گاردی ناگهان شلیک کرد و من آنجا شاهد یک معجزه بودم و در فاصله کمتر از یک پلک زدن مرد فراری قبل از شلیک گلوله به داخل کوچه ای پیچید و از اصابت گلوله در امان ماند

.فرمانده گاردی بعد از شلیک ناموفق خود از جا برخاست و جزییات موضوع را جویا شد .حمامی ها موضوع را بیشتر توضیح دادند و زنی را هم که درآن حمام بود و بادیدن مرد غریبه وحشتزده حمامش را نیمه کاره گذاشته بود و سراسیمه لباس پوشیده بود به شرح ماجرا پرداخت .بیچاره رنگ به صورت نداشت .

فرمانده گاردی با شنیدن سخنان آن زن گفت : بفرما !.اینها ادعای مومنی می کنند . اینها میخوان اسلام رو پیاده کنند .آخه مرتیکه !تو که ادعای اسلام خواهی می کنی تو حمام زنانه چیکار می کنی . بعد هم روبه همه حاضرین که عبارت از من و آن دوجوان و دوکارگر حمام و آن خانم بود گفت :بدبخت ها! ما که میدونیم ما اگر نباشیم تو این مملکت برای کسی ناموس نمی مونه .اینها به جایی برسند خواهر و مادر شما را فلان می کنند بعد که رجزخوانی اش تمام شد تازه داغ دلش تازه شد و گفت :راستی کی بود زرزر می کرد می گفت :نزن سرکار !. واز بخت مساعد اولین نگاهش بمن افتاد و به سمت من آمد و لگدی به پایم زد و گفت : سگ توله نیم وجبی !.تورو چه به این حرفها .بعد که نگاهش به کفش کتانی من افتاد گفت : پس تو یک ذره بچه هم از این غلط ها می کنی .بعد هم محکم یقه سمت چپ مرا گرفت و بشدت مرا به دیوار کوبید و گفت : درستت می کنم .الان که بردمت تحویل فرمانداری نظامی دادم و اونجا هم باتوم تو …نت فرو کردند دیگه از این غلط ها نمی کنی .واقعیت اش را بخواهید سخت ترسیده بودم و تهدید او مبنی بر استعمال باتوم را جدی گرفته بودم و ناخوداگاه لرزه براندامم افتاده بود . باخود فکر می کردم اگر مراببرند معلوم نیست از کدام ناکجا آباد سر در می آورم و کی میخواهد بیاید توی این گیر و دار مرا پیدا کند .فکر کردن به باتومی که قرار بود بما فرو نمایند بدجوری لرزه براندام ما انداخته بود . خودم را لعنت می کردم که چرا فرار نکردم و چرا شجاعت احمقانه نشان دادم .در دل خدا خدا می کردم که گاردی ها را از فکر استفاده از باتوم در مورد خودم جدا منصرف کنند و یا اینکه دنبال یک چیز مناسب تر و کم خطرتری باشند !. .راضی بودم هربلایی دلشان خواست سرم بیاورند ولی فکر باتوم را از سر بیرون کنند .

خلاصه یکدیگر وارد حمام زنانه ای شده بود و لذت بصری اش را برده بود و در این میان باتوم اش باید نصیب ما می گردید .

فرمانده گاردی بعد از من به سراغ آن دو جوان بیچاره ای که از حمام بیرون آمده بودند رفت و سیلی های پی در پی در گوش آنها نواخت .و به سربازانش دستور داد آن دو جوان نگون بخت را داخل کامیون نمایند . ولی از آنجا که می گویند :

برگشتن روزگار سهل است

یارب نظر تو برنگردد .

از فکر بازداشت من منصرف شد و نمی دانم دلش سوخت و رنگ و روی باخته مرا دید که گفت : برو گمشو !. یکبار دیگه تو رو اینطرف ها ببینم سرت رو گرد تا گرد با سرنیزه می برم . و من هم با گامهایی سریع از آنجا دور شدم و در گوشه ای پنهان شدم تاببینم تکلیف آن دو جوان چه می شود که دیدم متاسفانه آن دو جوان نگون بخت را باخود بردند . بعد از اینکه گاردی ها سوار شدند واز آنجا دور شدند به طرف حمام مذکور رفتم .

دیدم دو کارگر حمام باهم بحث می کردند و درخلال گفتگوهای آنها فهمیدم بیچاره مردی که نزدیک بود قربانی شود جزو تظاهرکننده گان نبود و مسافری بود که از یکی از شهرهای شمالی کشور به تهران آمده بود و از بخت بد از جایی سر درآورد که نزدیک بود به قیمت جانش تمام شود .

ولی در طول این دوران که با نظامیان گارد برخورد داشتم فرمانده ای به این بی ادبی و بد دهنی و بی شخصیتی ندیده بودم .البته از آنجا که در تظاهرات موضعی از اقشار و تیپ های مختلف شرکت می کردند گهگاهی که اراذل و اوباش قاطی دستجات تظاهر کننده می شدند شعارهای بی تربیتی و فحش های “ک دار “: می دادند که زود از طرف سایرین طرد می شدند .

مثلا یکی از شعارهایشان این بود که :

فرح دستکش ات کو

شوهر …کش ات کو

یا در تحریک ارتشی ها و نظامیان می گفتند

…کش جنایت می کند

ارتش حمایت می کند .

من خودم یکبار در همین درگیری ها شاهد بودم که یکی از اوباش به یک نظامی بد وبیراه گفت و فریاد زد : مادر فلان .تو تا آخر که تو خدمت ارتش نمی مونی .از خدمت اومدی بیرون مادرتو قلان می کنم و نتیجه این ناسزاها شلیک دیوانه وار و عصبی آن سرباز به طرف آن فرد فحاش بود که بجای فرد فحاش خون یک رهگذر بیگناه به زمین ریخته شد .

منیع: 7tir

a_k
21-03-08, 07:17
:1. (27)::1. (27)::1. (27):

الان زنده اي ديگه!